پارت۹۴

پارت۹۴
داشت لباس مخصوص جنگ میپوشید.اینبار درو هم قفل کرده بود که پنج تا پسر یهو نپرن تو اتاق و حیثیتش به فنا بره.چون این سری با شنیدن خبرا،قراره این کارو کنن احتمالا.
یکم خوراکی و شمشیرش رو برداشت و رفت بیرون.یادش اومد که دیگه اسب نداره.دوباره ناراحت شد ولی الان وقتش نبود.
خب حالا چیکار کنم؟جیمین اسبشو امانت میده؟(مگه کتابه عزیزم-_-)شایدم داد برم ببینم میتونم خفتش کنم...
هرجایی که فکر میکردم باشه رو دنبالش گشتم.و اخر هم تو کتابخونه قصر پیداش کردم.
تند رفتم کنارش نشستم:جیمین شی هیونگگگگگگ!۰-۰
عه!سلام چطوری.
_سلام خوبم.میگم...عههه...چیزه...میشه اسبتو امانت بگیرم؟
ها؟چرا؟جایی میخوای بری؟
_اره فرمانده بهم ماموریت داده.بی اسب موندم.^-^
کجا باید بری؟
_باید برم قلمرو رینجر.بعدا میتونی جزییات رو از از فرمانده مین بپرسی.
+عه؟خودت تناه؟
_اره.
+باشه موفق باشی.مراقب خودت باش،زنده برگردیا.هنوز بهمون نگفتی کیو دوست داری.(خنده)
_خب حالا تو چون بچه خوبی هستی به کسی نمیگی به تو میگم.اگه یه وقت خاکسترمم نرسید دستتون،تو خواستی بگو بهشون!(خنده)
یکی زد پس سرم:تو غلط میکنی باید زنده برگردی.انگار من ده تا ابجی کوچیکه شر و شجاع دارم.(خنده)
تو گوشش گفتم که کیو میدوستم.
+عه؟اگه اینجا به هم رسیدین خوشبخت شین،اگه هم نه اون دنیا خوشبخت شین!(خنده)
_میشه بیای خودت اسبتو بدی؟میترسم بنای ناسازگاری بزاره و خودشو لوس کنه نیاد.(خنده)
+هی هیییی!اسب من هیچم لوس نیست!(شوخی)
با خنده رفتیم جای اسبا و اسبشو داد:خب دیگه زودتر برو تا کوک نیومده جنجال راه ننداخته.مراقب خودت باش.سالم برگردیا.چیزیت بشه قهر میکنم.
محکم بغلش کردم:مراقبم.برای اسبت هم مرسی.قول میدم سالم برگردم.حتی اگه سالم هم نبودم قول میدم بیشتر از یه دست یا پامو از دست نداده باشم.(خنده)
+از دست تو!برو دیگه.خدافظ.(لبخند)
دست تکون دادم و سوار اسب شدم.افسارش رو گرفتم و با سرعت کم از قصر خارج شدم و بعدش با سرعت رفتم سمت رینجر.احتمالا یه روزه میرسم.
دیدگاه ها (۰)

پارت۹۴ات فکر کرد:این بده.اصن از وخامت اوضاع که بگذریم،چراا ا...

پارت۹۳دو هفته از اون شب گذشته بود.همون شبی که ات و یونگی باه...

پرنسس ( پارت ۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط