ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.56
(روایت از زبان نویسنده)
---
بعد از اینکه جونگ کوک از اتاق کار زد بیرون و در رو محکم پشت سرش بست، فضای خونه سنگینتر از قبل شد.
پدرها چند دقیقهای تو اتاق کار موندن و با هم حرف زدن. صداشون نمیاومد بیرون، ولی معلوم بود بحث تموم نشده.
جونگ کوک مستقیم رفت بالا. در اتاقش رو بست و دیگه پیداش نشد. حتی برای ناهار هم نیومد پایین. وقتی یکی از نگهبانها رفت در بزنه، فقط از پشت در گفت کاریش نباشن و تنها بذارنش.
ا.ت هم از صبح تو اتاقش مونده بود. بعد از حرفهای پدرش و پدر جونگ کوک، دیگه پایین نیومده بود. مامانش چند بار در زد و پرسید چیزی لازم داره یا نه، ولی ا.ت فقط گفته بود استراحت میکنه و نمیاد بیرون.
ظهر که شد، خونه بیش از حد ساکت بود.
جونگ کوک یکبار از اتاقش اومد بیرون که بره حموم. درست وقتی که ا.ت هم برای برداشتن آب از اتاقش زده بود بیرون. هر دو تو راهرو روبهروی هم قرار گرفتن. چند ثانیه به هم نگاه کردن.
ا.ت چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد و بعد سرش رو پایین انداخت.
جونگ کوک هم هیچی نگفت. حتی یه علامت سر هم نداد. فقط از کنارش رد شد و رفت. شونههاش سفت بود و قدمهاش تندتر از حد معمول.
ا.ت همونجا وایستاد و به پشت اون نگاه کرد تا وقتی که در حموم بسته شد. بعد آروم برگشت تو اتاقش.
عصر، پدر جونگ کوک دوباره رفت بالا و در اتاق پسرش رو زد. این بار جونگ کوک در رو باز کرد، ولی فقط به اندازهای که بشه حرف زد. صدای بلندتری از داخل اومد. معلوم بود هنوز اعصابش خرد است و بحث دوباره شروع شده. بعد از چند دقیقه در دوباره بسته شد و پدرش با صورت درهم اومد پایین.
شب که رسید، هیچکدوم از دو تا جوون پای شام نومدن.
خونه در ظاهر آروم بود، ولی زیر پوستش تنش موج میزد.
یکی تو اتاقش از عصبانیت دیوار رو نگاه میکرد،
یکی دیگه تو اتاق خودش با اشکهای خشکشده روی گونههاش به سقف خیره شده بود.
و هیچکدوم نمیدونستن این تصمیم اجباری، قراره چطور ادامهشون رو به هم گره بزنه.................
ادامه دارد.................
Forbidden Weakness
p.56
(روایت از زبان نویسنده)
---
بعد از اینکه جونگ کوک از اتاق کار زد بیرون و در رو محکم پشت سرش بست، فضای خونه سنگینتر از قبل شد.
پدرها چند دقیقهای تو اتاق کار موندن و با هم حرف زدن. صداشون نمیاومد بیرون، ولی معلوم بود بحث تموم نشده.
جونگ کوک مستقیم رفت بالا. در اتاقش رو بست و دیگه پیداش نشد. حتی برای ناهار هم نیومد پایین. وقتی یکی از نگهبانها رفت در بزنه، فقط از پشت در گفت کاریش نباشن و تنها بذارنش.
ا.ت هم از صبح تو اتاقش مونده بود. بعد از حرفهای پدرش و پدر جونگ کوک، دیگه پایین نیومده بود. مامانش چند بار در زد و پرسید چیزی لازم داره یا نه، ولی ا.ت فقط گفته بود استراحت میکنه و نمیاد بیرون.
ظهر که شد، خونه بیش از حد ساکت بود.
جونگ کوک یکبار از اتاقش اومد بیرون که بره حموم. درست وقتی که ا.ت هم برای برداشتن آب از اتاقش زده بود بیرون. هر دو تو راهرو روبهروی هم قرار گرفتن. چند ثانیه به هم نگاه کردن.
ا.ت چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد و بعد سرش رو پایین انداخت.
جونگ کوک هم هیچی نگفت. حتی یه علامت سر هم نداد. فقط از کنارش رد شد و رفت. شونههاش سفت بود و قدمهاش تندتر از حد معمول.
ا.ت همونجا وایستاد و به پشت اون نگاه کرد تا وقتی که در حموم بسته شد. بعد آروم برگشت تو اتاقش.
عصر، پدر جونگ کوک دوباره رفت بالا و در اتاق پسرش رو زد. این بار جونگ کوک در رو باز کرد، ولی فقط به اندازهای که بشه حرف زد. صدای بلندتری از داخل اومد. معلوم بود هنوز اعصابش خرد است و بحث دوباره شروع شده. بعد از چند دقیقه در دوباره بسته شد و پدرش با صورت درهم اومد پایین.
شب که رسید، هیچکدوم از دو تا جوون پای شام نومدن.
خونه در ظاهر آروم بود، ولی زیر پوستش تنش موج میزد.
یکی تو اتاقش از عصبانیت دیوار رو نگاه میکرد،
یکی دیگه تو اتاق خودش با اشکهای خشکشده روی گونههاش به سقف خیره شده بود.
و هیچکدوم نمیدونستن این تصمیم اجباری، قراره چطور ادامهشون رو به هم گره بزنه.................
ادامه دارد.................
- ۸۵۲
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط