امشب دیرتر باید میرفتم خونه چون قرار بود شرکت رو آماده و

امشب دیرتر باید میرفتم خونه چون قرار بود شرکت رو آماده و تزیین کنیم ...
برای همین به لارا پیامک دادم که دیر میام خونه ...
اون درست مثل مامانا بود وقتی یک دقیقه دیرتر میومدم دعوام میکرد و نگران میشد ...

برای همین زود بهش پیامک دادم و خطر جان باختگی خودم جلوگیری کردم ....
خانم پارک ما رو ب چند گروه تقسیم کرد و هر قسمتی از شرکت رو ب یک گروه داد
و از اونجایی که در وجود من چیزی جز بدشانسی نبود با کانگ سو توی یک گروه افتادم ....
کانگ سو بادکنک ها رو با دستگاه باد میکرد و من اونا رو با چسب روی نقاط مختلف چسب میزدم ....
دیگه داشت تموم میشد و تقریبا آخرین بادکنک مونده بود
تا چسب رو زدم و خواستم از صندلی بیام پایین پایهٔ صندلی روی زمین لغزید و من در حال افتادن بودم ...
چشامو بسته بودم و تقریبا منتظر برخورد خودم با زمین بودم ولی با گرمی دو تا دست که دورم حلقه شد چشمامو با تندی باز کردم و با صورت کانگ سو که این دفعه خیلی نزدیک تر از دفعه های قبل جلوی چشمام بود مواجه شدم ...
مثل همیشه و البته تندتر از همیشه قلبم شروع کرد به تالاپ تلوپ...
قلبم سخت و پی در پی این کار رو تکرار کرد و هر چی خون داشت رو وارد گونه هام کرد ...
تقریبا چند ثانیه هر دو توی همون حالت موندیم که خود کانگ سو پیش قدم شد و منو از بین دستاش گذاشت پایین .....
بعد از اون .....
دیدگاه ها (۱۲)

بعد از اون با قرمزی بیش از حد گونه هامتوسط خود کانگ سو از بی...

منم رفتم پیش همدم خودم یعنی تخت خوابم تا باهاش فکرامو مثل هر...

فردا صبح با چشمایی که دورشون از کم خوابی کبود شده بود جوری ک...

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط