بهشت من

بهشت من
پارت25

چشمامو یه کوچولو باز کردم توی یه اتاق سفید بودم وای سرم چقدر درد میکنه یاد اون عکس افتادم دامون بود که خونی یه جا افتتده بود
مامان:الیا دخترم بیدار شدی
بابا:دخترم حالت خوبه
الیا:کی با دامون اون کارو کرده بود(باداد)
بابا:من
یا نگاهی به بابا کردم
بابا:اون زده بود تو گوش دختر من میخواستی همچین بلایی سرش نیارم
الیا:الان کجاست
بابا:.....
الیا:میگم الان کجاست
بابا:تو همین بیمارستان
الیا:حالش چطوره
بابا:تو اتاق عمله
الیا:چیییی؟
انقدر فشار امد روم که از حال رفتم
مامان:الیا الیا دخترم بلند شو
الیا:مامان دامون حالش چطوره
مامان:خوبه دخترم الان توی یه اتاق بستری
الیا:میتونم ببینمش
مامان:تو با این وضعت که نمیتونی بلندشی
به زور بلند شدم از تخت رفتم پایین تو راه دوبارم افتادم رسیدم به اتاق دامون روی تخت خوابیده بود دور سرش یه چیزی پیچیده بوددند
به بدبختی برگشتم اتاقم رو تخت دراز کشیدم
الیا:مامان کی مرخص میشم
مامان:صبح اگر خدا بخواد
گرفتم خوابیدم  
(صبح)
افتاب زده بود تو چشمم که یهویی یکی جلوی نو خورشید وایساد
الیا:مرسی مامان
دوباره خوابم گرفت نیم ساعت بعدش با صدای زیاد بیدار شدم روم اونطرف کردم که از مامان تشکر کنم برای اینکه جلو نور وایساده بود تشکر کنم با کسی که دیدم خر ذوق کردم
دیدگاه ها (۱۷)

بهشت منپارت 26دامون بود خیلی خوشحال بودم پریدم بغلش از پشت س...

بهشت من پارت27دو ساعت تو بغل دامون خوابیده بودم بیدار شدم شب...

بهشت من پارت 24الیا:داری چی کار میکنی وحشی(باداد) دامون:عوضی...

بهشت منپارت23یهو پرهام گفت  پرهام:الیا من خیلی دوست دارمتعجب...

قسܩـتـ دهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧راوی: اِما افتاد روی رومیا ر...

پارت 5صبح از خواب بیدار شدم یاد دیشب افتادم حالم گرفته شد عه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط