رومان روز برفی (پارت6)
رومان روز برفی (پارت6)
از زبان ات
الان یہ حس عجیب داشتم نمیدونستم باید گریہ کنم یا خوشحال باشم ولی بازم میترسیدم چون این رئس ھمون مرد (بہ نضر من بھترہ بگیم نر) ھایی ھستن کہ مارو میبرن داخل اوتاق و بلا سرمون میارن من بیشتر روز ھا تنھام چون کوک میرہ و بہ کار ھاش میرسہ و خوب میتونم بگم این خوبہ چون لازم نیست دیگہ کار کنم
کوک اومد داخل اوتاق و نزدیک من شد من میرفتم عقب و اون میومد جلو خیلی ترسیدہ بودم منو چسبوند بہ دیوار بعدش صورتشو نزدیک بہ صورتم کرد خیلی ترسیدہ بودم کوک گفت:از چی میترسی شما الان مالہ منی
گفتم:خوب تاحالا تو ھمچین شرایطی نبودم برام تازگی دارہ
گفت:نترس عادت میکنی
ساکت شدم بعدش لبشو زد بہ لبہ من منم ھیچ کاری نکردم ولی معضب شدم بعد رفتم کنار گفت:چیشد
گفتم:خوب خوشم نمیاد
گفت:باشہ ولی دستہ خودت نیست کہ خوست بیاد یا نہ
خیلی ترسیدہ بودم کوک رفت بیرون
روز ھا گذشت و مایا ھم یکی دوباری بہ اون اوتاق ھا رفتہ و اون مرد ھا کلی بلا شرش اوردن
اما من با کوک خیلی سرد بود و جوری رفتار میکردم کہ تابلو بود کہ ازش خوشم نمیاد
شب شد و میخواستم بخوابم کوک امشب نبودش تو دفترش بود و داشت کار میکرد چون اون منشیہ پدرشہ
ولی اصلا حس خوبی نداشتم احساس بدی داشتم ھنوز کامل نخوابیدہ بودم کہ احساس کردم ھوا دارہ سرد میشہ چشمامو باز کردم دیدم پنجرہ بازہ رفتم ببندمش ولی بعد یکی جلو دھنمو گرفت چشمامو بست خواستم کوک رو صدا کنم ولی نمیتونستم منو از کاخ بردن بیرون سوار ماشین کردن بعدش منو بردن تو یہ پارکینک کہ خیلی ترسناک بود یہ مرد اومد جلو صورتم و گفت:خانم خانما شما الان تو دستایی منی با استفادہ از تو میتونم شونہ کوک رو بہ خاک بمالم
گفتم:ھہ کوک اصلا نمیاد الکی خودتو اومید وار نکن
گفت:حالا میبینیم چی میشہ
خیلی ترسیدہ بودم از این میترسیدم کوک بیاد
یکساعت گذشت ۔۔۔۔۔
از زبان ات
الان یہ حس عجیب داشتم نمیدونستم باید گریہ کنم یا خوشحال باشم ولی بازم میترسیدم چون این رئس ھمون مرد (بہ نضر من بھترہ بگیم نر) ھایی ھستن کہ مارو میبرن داخل اوتاق و بلا سرمون میارن من بیشتر روز ھا تنھام چون کوک میرہ و بہ کار ھاش میرسہ و خوب میتونم بگم این خوبہ چون لازم نیست دیگہ کار کنم
کوک اومد داخل اوتاق و نزدیک من شد من میرفتم عقب و اون میومد جلو خیلی ترسیدہ بودم منو چسبوند بہ دیوار بعدش صورتشو نزدیک بہ صورتم کرد خیلی ترسیدہ بودم کوک گفت:از چی میترسی شما الان مالہ منی
گفتم:خوب تاحالا تو ھمچین شرایطی نبودم برام تازگی دارہ
گفت:نترس عادت میکنی
ساکت شدم بعدش لبشو زد بہ لبہ من منم ھیچ کاری نکردم ولی معضب شدم بعد رفتم کنار گفت:چیشد
گفتم:خوب خوشم نمیاد
گفت:باشہ ولی دستہ خودت نیست کہ خوست بیاد یا نہ
خیلی ترسیدہ بودم کوک رفت بیرون
روز ھا گذشت و مایا ھم یکی دوباری بہ اون اوتاق ھا رفتہ و اون مرد ھا کلی بلا شرش اوردن
اما من با کوک خیلی سرد بود و جوری رفتار میکردم کہ تابلو بود کہ ازش خوشم نمیاد
شب شد و میخواستم بخوابم کوک امشب نبودش تو دفترش بود و داشت کار میکرد چون اون منشیہ پدرشہ
ولی اصلا حس خوبی نداشتم احساس بدی داشتم ھنوز کامل نخوابیدہ بودم کہ احساس کردم ھوا دارہ سرد میشہ چشمامو باز کردم دیدم پنجرہ بازہ رفتم ببندمش ولی بعد یکی جلو دھنمو گرفت چشمامو بست خواستم کوک رو صدا کنم ولی نمیتونستم منو از کاخ بردن بیرون سوار ماشین کردن بعدش منو بردن تو یہ پارکینک کہ خیلی ترسناک بود یہ مرد اومد جلو صورتم و گفت:خانم خانما شما الان تو دستایی منی با استفادہ از تو میتونم شونہ کوک رو بہ خاک بمالم
گفتم:ھہ کوک اصلا نمیاد الکی خودتو اومید وار نکن
گفت:حالا میبینیم چی میشہ
خیلی ترسیدہ بودم از این میترسیدم کوک بیاد
یکساعت گذشت ۔۔۔۔۔
- ۵۰۶
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط