「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 161
✦.................................
_ کارهاش تقسیم شده. آدمهای اصلی رفتن سراغ زندگی خودشون. حسابها بسته شده. خیلی از ارتباطات قطع شده.
نیکان با ناباوری گفت:
نیکان: تو...
_ خیلی وقته دارم تمومش میکنم
نیکان ساکت شد و برای اولین بار فهمید شاید تمام این مدت جونگکوک بیسروصدا قدمهایی برداشته که هیچکس از آنها خبر نداشته
نیکان: حتی قانون نیوتون؟
_ اونم تموم شده.
نیکان چیزی نگفت فقط برای چند ثانیه به مرد روبهرویش نگاه کرد.
این بار در چشمهای جونگکوک دو چیز را همزمان دید؛ مردی که هنوز زیر سنگینی مرگ برادر نوزدهسالهاش نفس میکشید... و مردی که تمام ترسش فقط از دست دادن زنی بود که دوستش داشت.
نیکان آرام نفسش را بیرون داد... تمام مخالفتهایی که ماهها در ذهنش ساخته بود، ناگهان بیمعنی به نظر رسید.
آرام دستش را جلو آورد
نیکان: پس... امیدوارم این بار درست انتخاب کرده باشی.
جونگکوک چند ثانیه به دستش نگاه کرد بعد دستش را جلو آورد و دست نیکان را گرفت
دستشان چند ثانیه در هم ماند... نه قراردادی نوشته شد، نه قولی با صدای بلند گفته شد. اما هر دو میدانستند از همان لحظه، چیزی تغییر کرده است
نیکان دستش را عقب کشید
نیکان: بریم؟نیکی چند دقیقهست منتظرته
برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی گوشه لب جونگکوک نشست.
_ آره.
هر دو به سمت ماشین رفتند. نیکی به محض دیدنشان، سرش را از شیشه بلند کرد
+ چرا اینقدر طولش دادین؟
نیکان در را باز کرد و گفت:
نیکان: چون شوهرت خیلی حرف میزنه.
+ شو.. شوهرم؟ نیکان تو-
جونگکوک نگاه سردی به نیکان انداخت
_ سوار شو.
نیکان خندید و سوار ماشین شد.
...
"یک سال بعد - سئول کرهجنوبی"
[ بیمارستان | ۰۹:۴۰ صبح ]
صدای قدمهای سریع پرستارها در راهروی بیمارستان میپیچید. نیکی روی تخت دراز کشیده بود و دستش را محکم دور دست جونگکوک حلقه کرده بود. جونگکوک حتی برای یک لحظه دستش را رها نمیکرد.
سوها چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با نگرانی به نیکی نگاه میکرد. جونگهو، دایون، سولی و نیکان هم در همان راهرو بودند.
نیکی نفس عمیقی کشید و چشمهایش را برای لحظهای بست
+جونگکوک...
جونگکوک فوراً خم شد
_ جانم؟
+ من میترسم.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت
_ نترس عزیزم.
نیکی چشمهایش را باز کرد و به او نگاه کرد. جونگکوک با همان صدای آرامی که فقط برای او داشت گفت:
_ همهچی به خوبی پیش میره.
نیکی لبهایش را به هم فشار داد
+ اگه...
جونگکوک حرفش را برید:
_ هیچ اگه ای وجود نداره.
دست نیکی را بالا آورد و آرام بو៸سید
_ دختر کوچولومون سالم به دنیا میاد.
چشمهای نیکی پر از اشک شد، لبخند خیلی کوچکی زد
+ با تمام وجودم... عاشقتم، مردِ من.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ برای مردی که زمانی فکر میکرد احساسات ضعف هستند، این زن تمام تعریفش از زندگی را عوض کرده بود
_ منم عاشقتم.
صدای پرستار از کنارشان آمد:
پرستار: باید ببریمش داخل.
نیکی چشمهایش را بست. پرستارها تخت را آرام به سمت بخش زایمان حرکت دادند.
جونگکوک تا آخرین لحظه کنار تخت قدم برداشت... اما وقتی درهای بخش زایمان مقابلش بسته شد، ایستاد، دستش هنوز جای گرمای دست نیکی را حس میکرد
سوها آرام کنارش ایستاد
سوها: جونگکوک...
جونگکوک چیزی نگفت، فقط به در بسته خیره ماند... چند ثانیه بعد، آرام زیر لب گفت:
_ فقط سالم باش... هر دوتون.
...
درهای بخش زایمان بسته شده بود و هیچکس نمیدانست چند ساعت دیگر باید منتظر بمانند... راهرو پر از سکوت سنگینی شده بود؛ سکوتی که هر چند ثانیه یکبار با صدای قدمهای پرستارها شکسته میشد.
نیکان کنار سولی ایستاده بود. سولی آرام دستش را گرفته بود و انگشتهایش را میان انگشتهای نیکان قفل کرده بود
چشمهای نیکان برای لحظهای بسته شد و نفس عمیقی کشید
سولی آرام گفت:
سولی: استرس داری؟
نیکان: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
سولی دستش را کمی محکمتر گرفت
سولی: همهچی خوب پیش میره
نیکان نگاهش کرد؛ نگاهش برای چند ثانیه روی صورت سولی ماند و بعد دست او را بالا آورد و آرام روی پشت دستش بو៸سهای زد
نیکان: عزیزم...
سولی لبخند کوچکی زد و چیزی نگفت.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 161
✦.................................
_ کارهاش تقسیم شده. آدمهای اصلی رفتن سراغ زندگی خودشون. حسابها بسته شده. خیلی از ارتباطات قطع شده.
نیکان با ناباوری گفت:
نیکان: تو...
_ خیلی وقته دارم تمومش میکنم
نیکان ساکت شد و برای اولین بار فهمید شاید تمام این مدت جونگکوک بیسروصدا قدمهایی برداشته که هیچکس از آنها خبر نداشته
نیکان: حتی قانون نیوتون؟
_ اونم تموم شده.
نیکان چیزی نگفت فقط برای چند ثانیه به مرد روبهرویش نگاه کرد.
این بار در چشمهای جونگکوک دو چیز را همزمان دید؛ مردی که هنوز زیر سنگینی مرگ برادر نوزدهسالهاش نفس میکشید... و مردی که تمام ترسش فقط از دست دادن زنی بود که دوستش داشت.
نیکان آرام نفسش را بیرون داد... تمام مخالفتهایی که ماهها در ذهنش ساخته بود، ناگهان بیمعنی به نظر رسید.
آرام دستش را جلو آورد
نیکان: پس... امیدوارم این بار درست انتخاب کرده باشی.
جونگکوک چند ثانیه به دستش نگاه کرد بعد دستش را جلو آورد و دست نیکان را گرفت
دستشان چند ثانیه در هم ماند... نه قراردادی نوشته شد، نه قولی با صدای بلند گفته شد. اما هر دو میدانستند از همان لحظه، چیزی تغییر کرده است
نیکان دستش را عقب کشید
نیکان: بریم؟نیکی چند دقیقهست منتظرته
برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی گوشه لب جونگکوک نشست.
_ آره.
هر دو به سمت ماشین رفتند. نیکی به محض دیدنشان، سرش را از شیشه بلند کرد
+ چرا اینقدر طولش دادین؟
نیکان در را باز کرد و گفت:
نیکان: چون شوهرت خیلی حرف میزنه.
+ شو.. شوهرم؟ نیکان تو-
جونگکوک نگاه سردی به نیکان انداخت
_ سوار شو.
نیکان خندید و سوار ماشین شد.
...
"یک سال بعد - سئول کرهجنوبی"
[ بیمارستان | ۰۹:۴۰ صبح ]
صدای قدمهای سریع پرستارها در راهروی بیمارستان میپیچید. نیکی روی تخت دراز کشیده بود و دستش را محکم دور دست جونگکوک حلقه کرده بود. جونگکوک حتی برای یک لحظه دستش را رها نمیکرد.
سوها چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با نگرانی به نیکی نگاه میکرد. جونگهو، دایون، سولی و نیکان هم در همان راهرو بودند.
نیکی نفس عمیقی کشید و چشمهایش را برای لحظهای بست
+جونگکوک...
جونگکوک فوراً خم شد
_ جانم؟
+ من میترسم.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت
_ نترس عزیزم.
نیکی چشمهایش را باز کرد و به او نگاه کرد. جونگکوک با همان صدای آرامی که فقط برای او داشت گفت:
_ همهچی به خوبی پیش میره.
نیکی لبهایش را به هم فشار داد
+ اگه...
جونگکوک حرفش را برید:
_ هیچ اگه ای وجود نداره.
دست نیکی را بالا آورد و آرام بو៸سید
_ دختر کوچولومون سالم به دنیا میاد.
چشمهای نیکی پر از اشک شد، لبخند خیلی کوچکی زد
+ با تمام وجودم... عاشقتم، مردِ من.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ برای مردی که زمانی فکر میکرد احساسات ضعف هستند، این زن تمام تعریفش از زندگی را عوض کرده بود
_ منم عاشقتم.
صدای پرستار از کنارشان آمد:
پرستار: باید ببریمش داخل.
نیکی چشمهایش را بست. پرستارها تخت را آرام به سمت بخش زایمان حرکت دادند.
جونگکوک تا آخرین لحظه کنار تخت قدم برداشت... اما وقتی درهای بخش زایمان مقابلش بسته شد، ایستاد، دستش هنوز جای گرمای دست نیکی را حس میکرد
سوها آرام کنارش ایستاد
سوها: جونگکوک...
جونگکوک چیزی نگفت، فقط به در بسته خیره ماند... چند ثانیه بعد، آرام زیر لب گفت:
_ فقط سالم باش... هر دوتون.
...
درهای بخش زایمان بسته شده بود و هیچکس نمیدانست چند ساعت دیگر باید منتظر بمانند... راهرو پر از سکوت سنگینی شده بود؛ سکوتی که هر چند ثانیه یکبار با صدای قدمهای پرستارها شکسته میشد.
نیکان کنار سولی ایستاده بود. سولی آرام دستش را گرفته بود و انگشتهایش را میان انگشتهای نیکان قفل کرده بود
چشمهای نیکان برای لحظهای بسته شد و نفس عمیقی کشید
سولی آرام گفت:
سولی: استرس داری؟
نیکان: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
سولی دستش را کمی محکمتر گرفت
سولی: همهچی خوب پیش میره
نیکان نگاهش کرد؛ نگاهش برای چند ثانیه روی صورت سولی ماند و بعد دست او را بالا آورد و آرام روی پشت دستش بو៸سهای زد
نیکان: عزیزم...
سولی لبخند کوچکی زد و چیزی نگفت.
- ۲.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط