عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
دیدگاه ها (۲)

چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی به تلنگری می شکند به لحنی می سو...

گاهی حتی با دلتنگیات هم لجبازی میکنیتمام ثانیه هایت هم که تن...

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشیاز یه جایی به بع...

شاید قانون دنیا همین باشد،من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبی...

𝐒𝐇𝐀𝐃𝐌𝐄𝐇𝐑 𝐀𝐆𝐇𝐈𝐋𝐈 🎻گاهینداشتنت خیلی درد دارد با هیچ مُسکنی آرا...

*مادربزرگحواسش به شمعدانی ها بودگاه حتیهمین که چرخی میزد کنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط