اعتراف میکنم

اعتراف میکنم
که زن خوش شانسی هستم
برای من زمان متوقف شده
جایی حوالی بیست و چندسالگی ام
دریک ظهر دلچسب پاییزی
تو لبخند زدی و زمان ایستاد
و من بعد از تو
تمام سالهایی که گذشت را هرگز ندیدم...

#ناشناس
دیدگاه ها (۶)

تمام شهر تو را می خوانندتنها منمکه تو را می نویسم .. !#شبتون...

امروز یک شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۵نیمکت ذخیره ، اگر از طلا هم باشد...

من هنوزگاهییواشکی خواب تو را میبینمیواشکی نگاهت میکنمصدایت م...

از آداب سخن گفتن با یک بانواین است کهاول به " چشمانش "گوش فر...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗شب شده بودمانیا و جیمین به عمارت برگشته...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط