پارت جدید
" به سرخی خون "
-001-
#Red_as_blood
—-—-—-—-—-—-—
*اتسوشی
اتفاقی متوجه نگاه های چویا سان از مافیای بندر شدم. درسته فاصله زیاد بود و صدای دعوا کونیکدا سان با دازای سان هم زیاد بود ولی حس اش کردم. شاید بخاطر اینکه که جدیدا حس هام قوی تر شده بود....
دازای: اتسوشی کون چیزی شده.؟
همین حرف دازای سان کافی بود تا کونیکدا سان خشمگین توجه اش به من جلب شه و بخواد جای دازای سان من رو بفرستن اون دنیا. وای خدا...
کونیکدا: اتسوشی بهتر دلیل خوبی داشته باشی...
اتسوشی: خب یکی داشت به ما نگاه می...
به برجی که چویا سان توش بود اشاره کردم ولی ایشون دیگه اونجا نبود. اه. ولی دازای سان حتی به حرف من توجه ام نکرد. شاید ایشون هم متوجه نشده بود. کونیکدا سان احتمالا، نه، حتما فکر کرده دروغ میگم..
دازای: میدونی حرص خوردن باعث پیری میشه؟
کوونیکدا: چی؟ بزار بنویسمش توی دفترم. حرص خوردن باعث....
دازای: دروغ گفتم
و با گفتن این حرف پا به فرار گذاشت و نقشه از دست اش افتاد. تمام مدت دازای سان نقشه رو برعکس گرفته بود کونیکدا سان با دیدن این صحنه. خشمگین تر از هر لحظه دیگه افتاد دنبال دازای سان.
حالا دازای سان میدوید کونیکدا سان هم دنبالشون. منم به اجبار دنبالشون بودم. البته تا یجایی! بعدش گمشون کردم. اونم از جایی که خطرناک تر عه. منطقه مافیای بندر...
اتسوشی: واقعا گل کاشتم. واقعا! هعی..
.... : " مگه چه نقشه ای داشتی که خراب شد؟ "
فوری برگشتم به طرف صدا. دقیقا سر کوچه ای که من اشتباهی پیچیدم و بن بست بود. من گیر افتاده بودم....
هیچ راهی برای خروج از این موضوع نبود....
اکوتاگاوا: راهی واسه فرار نداری ببرینه..
اتسوشی: هعی.. ولی من به این راحتی تسلیم نمیشم..
جانوری زیر نور ماه.....
اکوتاگاوا: پس امروز میکشمت و این مبارزه رو تموم میکنم برای همیشه.. راشمون.
پنجه های ببر رو فعال کردم و اکوتاگاوا هم اماده مبارزه بود. اوضاع بدی بود. ولی بیشتر دلم میخواست بدونم دازای سان داره چیکار میکنه. کونیکدا سان امروز بدجور به خون شون تشنه بود. خدا کنه یچی نجاتشون بده....
*ادامه دارد
-001-
#Red_as_blood
—-—-—-—-—-—-—
*اتسوشی
اتفاقی متوجه نگاه های چویا سان از مافیای بندر شدم. درسته فاصله زیاد بود و صدای دعوا کونیکدا سان با دازای سان هم زیاد بود ولی حس اش کردم. شاید بخاطر اینکه که جدیدا حس هام قوی تر شده بود....
دازای: اتسوشی کون چیزی شده.؟
همین حرف دازای سان کافی بود تا کونیکدا سان خشمگین توجه اش به من جلب شه و بخواد جای دازای سان من رو بفرستن اون دنیا. وای خدا...
کونیکدا: اتسوشی بهتر دلیل خوبی داشته باشی...
اتسوشی: خب یکی داشت به ما نگاه می...
به برجی که چویا سان توش بود اشاره کردم ولی ایشون دیگه اونجا نبود. اه. ولی دازای سان حتی به حرف من توجه ام نکرد. شاید ایشون هم متوجه نشده بود. کونیکدا سان احتمالا، نه، حتما فکر کرده دروغ میگم..
دازای: میدونی حرص خوردن باعث پیری میشه؟
کوونیکدا: چی؟ بزار بنویسمش توی دفترم. حرص خوردن باعث....
دازای: دروغ گفتم
و با گفتن این حرف پا به فرار گذاشت و نقشه از دست اش افتاد. تمام مدت دازای سان نقشه رو برعکس گرفته بود کونیکدا سان با دیدن این صحنه. خشمگین تر از هر لحظه دیگه افتاد دنبال دازای سان.
حالا دازای سان میدوید کونیکدا سان هم دنبالشون. منم به اجبار دنبالشون بودم. البته تا یجایی! بعدش گمشون کردم. اونم از جایی که خطرناک تر عه. منطقه مافیای بندر...
اتسوشی: واقعا گل کاشتم. واقعا! هعی..
.... : " مگه چه نقشه ای داشتی که خراب شد؟ "
فوری برگشتم به طرف صدا. دقیقا سر کوچه ای که من اشتباهی پیچیدم و بن بست بود. من گیر افتاده بودم....
هیچ راهی برای خروج از این موضوع نبود....
اکوتاگاوا: راهی واسه فرار نداری ببرینه..
اتسوشی: هعی.. ولی من به این راحتی تسلیم نمیشم..
جانوری زیر نور ماه.....
اکوتاگاوا: پس امروز میکشمت و این مبارزه رو تموم میکنم برای همیشه.. راشمون.
پنجه های ببر رو فعال کردم و اکوتاگاوا هم اماده مبارزه بود. اوضاع بدی بود. ولی بیشتر دلم میخواست بدونم دازای سان داره چیکار میکنه. کونیکدا سان امروز بدجور به خون شون تشنه بود. خدا کنه یچی نجاتشون بده....
*ادامه دارد
- ۱۶۷
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط