You are paying back karma پارت²¹
You are paying back karma پارت²¹
بعد از کلی استرس و پنهان کاری بلخره اون روز رسید..
کی باورش میشد پدرشون قبول کنه؟
تمامی این تدارکات توی بزرگترین تالار عروسی برای زوج عزیزمون
کیم تهیونگ و جئون جونگ کوک بود...
«ویو تهیونگ»
برای هزارمین بار ظاهرمو توی آینه چک کردم
باورم نمیشد که الان اینجام..کت شلوار سفیدی که تنم بود واقعا بهم میومد...ولی اگه تصمیم میگرفتم ایان و سقط کنم یا کلی گریه نمیکردم شاید الان اینجا روبه روی این آینه واینستاده بودم..
دوباره برگشتم رو به جیمین و بازهم این سوال رو ازش پرسیدم
تهیونگ: جیمینی مطمئنی خوب شدم؟!
جیمین لبخند گرمی زد و گفت
جیمین: آره آره..تو محشر شدی! حالا فهمیدم چجوری دل هیونگمو بردی..عاا یه لحظه صبر کن
جیمین کت رو کمی صاف کرد..شکم تهیونگ کمی برآمده شده بود
جیمین: لازم نیست شکمتو بدی داخل..میدونی که ایان اذیت میشه
تهیونگ: ولی خیلی ضایع میشه!
جیمین: همه میدونن حامله ای
تهیونگ: عمه بزرگم هنوز نمیدونه..اگه بفهمه قبل عروسی حامله شدم غوغا به پا میکنه
جیمین: به درک..مهم اینه که خودتو ایان کوچولو اذیت نشین پس با خیال راحت کنار جفتت وایسا و گوشاتو تیز کن واسه شنیدن جمله:«میتونید هم رو ببوسید.» باش
تهیونگ تک خنده ای کرد که نامجون وارد اتاق شد و گفت
نامجون: تهیونگ بجنب..عمه بزرگ میخاد ببینتت
تهیونگ: جیمینی من میرم توهم زود بیا
جیمین: باشه، بدو برو.
اتاق حالا خالی شده بود و فقط امگای ما داخل اتاق بود..
بیبی چک مثبتشو از جیبش درآوورد و بهش خیره شد...اون دو خط قرمز..آهی کشید و روی زمین نشست
جیمین: هیچکی جز خودمو خودت نمیدونه تو الان تو شکم منی
میخام امشب به بابات بگم ولی میترسم..نمیخام بهش استرس وارد کنم...شاید بهتره همین الان فرار کنم تا خودم تنها بزرگت کنم ولی نمیتونم..من همزمان تو و باباتو میخام..حتی نمیتونم عموهاتو ول کنم و برم...چرا یهویی اومدی اینجا؟هومم؟
صدای اوماش بلند شد که صداش میکرد
سریعا از جاش بلند شد
جیمین: مطمئن باش امشب به بابات میگم که یه نینی داریم!
بیبی چک رو دوباره تو جیبش گذاشت و با عجله از اتاق بیرون اومد و دید که پایین پله ها تهیونگ با لبخند دست جونگ کوک رو گرفته..هیچوقت فکرشو نمیکرد یه روز به امگای هیونگش حسودی کنه ولی اونم یه روز حسی که الان داره تجربش میکنه رو تجربه کرده..
با صدایی که از پشت سرش اومد سریعا برگشت و...
بعد از کلی استرس و پنهان کاری بلخره اون روز رسید..
کی باورش میشد پدرشون قبول کنه؟
تمامی این تدارکات توی بزرگترین تالار عروسی برای زوج عزیزمون
کیم تهیونگ و جئون جونگ کوک بود...
«ویو تهیونگ»
برای هزارمین بار ظاهرمو توی آینه چک کردم
باورم نمیشد که الان اینجام..کت شلوار سفیدی که تنم بود واقعا بهم میومد...ولی اگه تصمیم میگرفتم ایان و سقط کنم یا کلی گریه نمیکردم شاید الان اینجا روبه روی این آینه واینستاده بودم..
دوباره برگشتم رو به جیمین و بازهم این سوال رو ازش پرسیدم
تهیونگ: جیمینی مطمئنی خوب شدم؟!
جیمین لبخند گرمی زد و گفت
جیمین: آره آره..تو محشر شدی! حالا فهمیدم چجوری دل هیونگمو بردی..عاا یه لحظه صبر کن
جیمین کت رو کمی صاف کرد..شکم تهیونگ کمی برآمده شده بود
جیمین: لازم نیست شکمتو بدی داخل..میدونی که ایان اذیت میشه
تهیونگ: ولی خیلی ضایع میشه!
جیمین: همه میدونن حامله ای
تهیونگ: عمه بزرگم هنوز نمیدونه..اگه بفهمه قبل عروسی حامله شدم غوغا به پا میکنه
جیمین: به درک..مهم اینه که خودتو ایان کوچولو اذیت نشین پس با خیال راحت کنار جفتت وایسا و گوشاتو تیز کن واسه شنیدن جمله:«میتونید هم رو ببوسید.» باش
تهیونگ تک خنده ای کرد که نامجون وارد اتاق شد و گفت
نامجون: تهیونگ بجنب..عمه بزرگ میخاد ببینتت
تهیونگ: جیمینی من میرم توهم زود بیا
جیمین: باشه، بدو برو.
اتاق حالا خالی شده بود و فقط امگای ما داخل اتاق بود..
بیبی چک مثبتشو از جیبش درآوورد و بهش خیره شد...اون دو خط قرمز..آهی کشید و روی زمین نشست
جیمین: هیچکی جز خودمو خودت نمیدونه تو الان تو شکم منی
میخام امشب به بابات بگم ولی میترسم..نمیخام بهش استرس وارد کنم...شاید بهتره همین الان فرار کنم تا خودم تنها بزرگت کنم ولی نمیتونم..من همزمان تو و باباتو میخام..حتی نمیتونم عموهاتو ول کنم و برم...چرا یهویی اومدی اینجا؟هومم؟
صدای اوماش بلند شد که صداش میکرد
سریعا از جاش بلند شد
جیمین: مطمئن باش امشب به بابات میگم که یه نینی داریم!
بیبی چک رو دوباره تو جیبش گذاشت و با عجله از اتاق بیرون اومد و دید که پایین پله ها تهیونگ با لبخند دست جونگ کوک رو گرفته..هیچوقت فکرشو نمیکرد یه روز به امگای هیونگش حسودی کنه ولی اونم یه روز حسی که الان داره تجربش میکنه رو تجربه کرده..
با صدایی که از پشت سرش اومد سریعا برگشت و...
- ۳۹۸
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط