🌱

🌱
-من یه زندگی معنادار داشتم اما خراب شد. فکر میکردم میتونم جاش یه بهترش رو بسازم اما نشد. الانم فکر میکنم دیگه وقتشه که یه زندگی جدید به خودم هدیه بدم. من فقط خودم رو میکُشَم.
نوری که از پشت پرده مخمل به درون میزد ناپدید شده بود و اتاق درحال تاریک شدن بود. سنگینی انگشتم را که روی ماشه بود حس کردم اما دیگر برایم مهم نبود، چرا که چشمان معشوقه ام به من، تنها به من نگاه میکرد...
دیدگاه ها (۱)

و حالا، بعد از تمام سناری‌هایی که نوشتم، نوبت اینه که پایان ...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

True Love①⑤این وسط عوضی خیانکار منم... سرم خیلی درد میکرد نم...

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ...

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:2کوک:ای واییی ا.ت:آ...

آره ولی شرکتشون ورشکسته شد و یوشیرو هم دیگه بعدش نرفت سرکار....

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و p27خلاصه هیونجین اومد ناه...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

Custom bride part : 8

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط