چند پارتی
«چند پارتی»
وقتی هم استادت بود و هم همسرت و....🎀🤍 پارت دوم:////
جونگ کوک{دکمه های پیراهنم رو به ترتیب بستم و به طرف تخت رفتم...تکونی به سانمی دادم و اروم صداش زدم...سانمی...پاشو دیر شده باید بریم دانشگاه...پاشو.
سانمی{غلطی زدم و چشمام رو باز کردم که با درد شدیدی که توی سرم پیچید ابروهام تو هم رفت...ساعت چنده کوکی؟
جونگ کوک{نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم...شیش و دوازده دقیقه.
سانمی{باشه ای زیر لب گفتم و از سرجام بلند شدم و وارد سرویس بهداشتی شدم...بعد از انجام کار های لباسامو عوض کردم و به طرف اشپزخونه رفتم...با خوردن اخرین لقمه میز رو جمع کردم که کوک وارد آشپزخونه شد و بدون نگاه کردن به من به طرف یخچال رفت...همون طور که مشغول انجام کار هام بودم رو به کوک گفتم...کوکیا امتحان امروزت اسونه؟
جونگ کوک{برای کسی که درسش رو خونده باشه اره...چرا که نه.
سانمی{اها...خ...خب بریم دیگه.
جونگ کوک{اوهوم.
*دانشگاه یانسه کره*
جونگ کوک{ ۱۲۰ دقیقه زمان دارید سر ۱۲۰ دقیقه برگه ها گرفته میشه...کوچیکترین تقلبی ببینم براتون بد میشه...شروع کنید.
سانمی{بزاق دهنم رو قورت دادم و نگام رو به برگه دوختم...لعنتی چرا اینقد سختن...نگاهی به کوک انداختم که دیدم با صورت جدی نگاهش رو بین بچه ها میچرخونه...شروع کردم به جواب دادن سوال هایی که بلدم بودم که سر جمع ۱۷ تا سوال رو از ۲۰ تا جواب دادم...کلافه نگاهی به کوک انداختم که کنار یکی از لوس ترین دخترای کلاس یانسو ایستاده بود و سوالی رو براش توضیح می داد...وقتی که توضیح دادنش تموم شد دستم رو بالا گرفتم و گفتم...استاد میشه یه لحظه بیاین...سوالی داشتم.
جونگ کوک{خیر...سوال ها همشون واضحن*سرد*
سانمی{اما من...
جونگ کوک{خانوم لی سوال ها بسیار ساده و واضحن لطفا نظم جلسه رو بهم نریزید*داد*
سانمی{بهت زده به کوک خیره شده بودم...باورم نمی شد کوک جلوی بچه ها که میدونستن زن و شوهریم اینجوری باهام حرف بزنه...با شنیدن صدای کوک که اعلام می کرد ۱۲۰ دقیقه تمومه از جام بلند شدم و برگه رو روی میز گذاشتم و بدون نگاه کردن به کوک از کلاس خارج شدم...داخل پارکینگ منتظر کوک بودم که با صدا زدن اسمم توسط یانسو سرم رو بلند کردم و سرد بهش خیره شدم...چی میخوای؟
یانسو{اخی جوجه کوچولو حسودیت شد که شوهرت جواب تورو نداد و جواب منو داد؟*پوزخند*
سانمی{بغضم رو قورت دادم و با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم...یانسو اصن حوصلتو ندارم...بگو چی میخوای*بغض*
یانسو{همسرتون عرض کردن منتظرشون نمونی و خودت بری خونه*مسخره*
سانمی{
~~~~~~~~~~~~~
سلام توت فرنگیام 🤍
امیدوارم که حالتون خوب باشه و این وانشات رو دوست داشته باشین 🦢
شرمنده که دیر شد🎀
وقتی هم استادت بود و هم همسرت و....🎀🤍 پارت دوم:////
جونگ کوک{دکمه های پیراهنم رو به ترتیب بستم و به طرف تخت رفتم...تکونی به سانمی دادم و اروم صداش زدم...سانمی...پاشو دیر شده باید بریم دانشگاه...پاشو.
سانمی{غلطی زدم و چشمام رو باز کردم که با درد شدیدی که توی سرم پیچید ابروهام تو هم رفت...ساعت چنده کوکی؟
جونگ کوک{نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم...شیش و دوازده دقیقه.
سانمی{باشه ای زیر لب گفتم و از سرجام بلند شدم و وارد سرویس بهداشتی شدم...بعد از انجام کار های لباسامو عوض کردم و به طرف اشپزخونه رفتم...با خوردن اخرین لقمه میز رو جمع کردم که کوک وارد آشپزخونه شد و بدون نگاه کردن به من به طرف یخچال رفت...همون طور که مشغول انجام کار هام بودم رو به کوک گفتم...کوکیا امتحان امروزت اسونه؟
جونگ کوک{برای کسی که درسش رو خونده باشه اره...چرا که نه.
سانمی{اها...خ...خب بریم دیگه.
جونگ کوک{اوهوم.
*دانشگاه یانسه کره*
جونگ کوک{ ۱۲۰ دقیقه زمان دارید سر ۱۲۰ دقیقه برگه ها گرفته میشه...کوچیکترین تقلبی ببینم براتون بد میشه...شروع کنید.
سانمی{بزاق دهنم رو قورت دادم و نگام رو به برگه دوختم...لعنتی چرا اینقد سختن...نگاهی به کوک انداختم که دیدم با صورت جدی نگاهش رو بین بچه ها میچرخونه...شروع کردم به جواب دادن سوال هایی که بلدم بودم که سر جمع ۱۷ تا سوال رو از ۲۰ تا جواب دادم...کلافه نگاهی به کوک انداختم که کنار یکی از لوس ترین دخترای کلاس یانسو ایستاده بود و سوالی رو براش توضیح می داد...وقتی که توضیح دادنش تموم شد دستم رو بالا گرفتم و گفتم...استاد میشه یه لحظه بیاین...سوالی داشتم.
جونگ کوک{خیر...سوال ها همشون واضحن*سرد*
سانمی{اما من...
جونگ کوک{خانوم لی سوال ها بسیار ساده و واضحن لطفا نظم جلسه رو بهم نریزید*داد*
سانمی{بهت زده به کوک خیره شده بودم...باورم نمی شد کوک جلوی بچه ها که میدونستن زن و شوهریم اینجوری باهام حرف بزنه...با شنیدن صدای کوک که اعلام می کرد ۱۲۰ دقیقه تمومه از جام بلند شدم و برگه رو روی میز گذاشتم و بدون نگاه کردن به کوک از کلاس خارج شدم...داخل پارکینگ منتظر کوک بودم که با صدا زدن اسمم توسط یانسو سرم رو بلند کردم و سرد بهش خیره شدم...چی میخوای؟
یانسو{اخی جوجه کوچولو حسودیت شد که شوهرت جواب تورو نداد و جواب منو داد؟*پوزخند*
سانمی{بغضم رو قورت دادم و با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم...یانسو اصن حوصلتو ندارم...بگو چی میخوای*بغض*
یانسو{همسرتون عرض کردن منتظرشون نمونی و خودت بری خونه*مسخره*
سانمی{
~~~~~~~~~~~~~
سلام توت فرنگیام 🤍
امیدوارم که حالتون خوب باشه و این وانشات رو دوست داشته باشین 🦢
شرمنده که دیر شد🎀
- ۲۷.۰k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط