همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 43.
"ویو جئون جونگ کوک"
ملیس پوشهها رو روی میزم گذاشت.
_«رئیس؟»
_«بله.»
_«دوین جواب تلفنشو نمیده.»
سرم رو از روی لپتاپ بلند کردم.
_«احتمالاً پیش خانوادهشه.»
ملیس سری تکون داد.
_«آره...»
_«میدونم خونهشونه.»
_«آدرسشونو هم بلدم.»
_«خواستم بعد از شرکت برم ببینمش.»
_«گفتم شاید مریض شده باشه.»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
پس آدرس رو بلد بود...
خوب شد چیزی نگفتم.
_«نه.»
_«مریض نیست.»
_«فقط امروز مرخصیه.»
_«فردا میاد شرکت.»
ملیس لبخند زد.
_«خیالم راحت شد.»
بعد پوشهی روی میز رو باز کرد.
_«راستی...»
_«این نقشههای طبقه دوازدهم امضا میخواد.»
خودکار رو برداشتم.
شروع کردم یکییکی امضا کردن.
ملیس هنوز نرفته بود.
همونجا وایساده بود.
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
_«بازم کاری داری؟»
_«یه سؤال.»
_«بپرس.»
_«شما...»
مکث کرد.
_«از دوین خوشتون نمیاد؟»
خودکار وسط امضا متوقف شد.
سرمو بلند کردم.
_«این سؤال از کجا اومد؟»
ملیس خندید.
_«همش باهاش دعوا میکنین.»
_«هر بار اسمش میاد اخم میکنین.»
_«ولی...»
_«امروز خودتون بهش مرخصی دادین.»
_«برای همین عجیب بود.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
_«خانوم جونگ.»
_«بله؟»
_«من بین کارمندها فرق نمیذارم.»
_«هرکسی لازم داشته باشه...»
_«مرخصی میگیره.»
ملیس لبخند زد.
_«میدونستم همینو میگین.»
_«ولی...»
_«احساس میکنم با دوین فرق داره.»
اخمام رفت تو هم.
_«چه فرقی؟»
_«نمیدونم.»
شونه بالا انداخت.
_«فقط حسه.»
_«شاید اشتباه کنم.»
پوشهها رو جمع کرد.
قبل از بیرون رفتن برگشت سمتم.
_«راستی رئیس...»
_«اگه دوین اومد...»
_«بهش بگین گوشیشو جواب بده.»
_«مامانش نباشه...»
_«من و سوآ از نگرانی سکته میکنیم.»
یه لبخند کمرنگ زدم.
_«میگم.»
_«ممنون.»
ملیس تعظیم کوتاهی کرد...
و از اتاق بیرون رفت.
همین که در بسته شد...
به صندلیم تکیه دادم.
یه نگاه به گوشی روی میز انداختم.
بیاختیار...
خواستم به دوین پیام بدم.
«گوشیتو جواب بده. دوستات نگرانن.»
انگشتم روی صفحه موند.
بعد اخم کردم.
_«خودش بلده.»
گوشی رو دوباره روی میز گذاشتم.
من چرا باید یادآوریش کنم؟
اون بچه نبود.
خودش میتونست جواب تلفنش رو بده.
دستم رو روی پیشونیم کشیدم...
ولی هرچقدر سعی میکردم روی کار تمرکز کنم...
نمیدونستم چرا...
فکرم هی سمت همخونهی لجبازم برمیگشت.
پارت 43.
"ویو جئون جونگ کوک"
ملیس پوشهها رو روی میزم گذاشت.
_«رئیس؟»
_«بله.»
_«دوین جواب تلفنشو نمیده.»
سرم رو از روی لپتاپ بلند کردم.
_«احتمالاً پیش خانوادهشه.»
ملیس سری تکون داد.
_«آره...»
_«میدونم خونهشونه.»
_«آدرسشونو هم بلدم.»
_«خواستم بعد از شرکت برم ببینمش.»
_«گفتم شاید مریض شده باشه.»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
پس آدرس رو بلد بود...
خوب شد چیزی نگفتم.
_«نه.»
_«مریض نیست.»
_«فقط امروز مرخصیه.»
_«فردا میاد شرکت.»
ملیس لبخند زد.
_«خیالم راحت شد.»
بعد پوشهی روی میز رو باز کرد.
_«راستی...»
_«این نقشههای طبقه دوازدهم امضا میخواد.»
خودکار رو برداشتم.
شروع کردم یکییکی امضا کردن.
ملیس هنوز نرفته بود.
همونجا وایساده بود.
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:
_«بازم کاری داری؟»
_«یه سؤال.»
_«بپرس.»
_«شما...»
مکث کرد.
_«از دوین خوشتون نمیاد؟»
خودکار وسط امضا متوقف شد.
سرمو بلند کردم.
_«این سؤال از کجا اومد؟»
ملیس خندید.
_«همش باهاش دعوا میکنین.»
_«هر بار اسمش میاد اخم میکنین.»
_«ولی...»
_«امروز خودتون بهش مرخصی دادین.»
_«برای همین عجیب بود.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
_«خانوم جونگ.»
_«بله؟»
_«من بین کارمندها فرق نمیذارم.»
_«هرکسی لازم داشته باشه...»
_«مرخصی میگیره.»
ملیس لبخند زد.
_«میدونستم همینو میگین.»
_«ولی...»
_«احساس میکنم با دوین فرق داره.»
اخمام رفت تو هم.
_«چه فرقی؟»
_«نمیدونم.»
شونه بالا انداخت.
_«فقط حسه.»
_«شاید اشتباه کنم.»
پوشهها رو جمع کرد.
قبل از بیرون رفتن برگشت سمتم.
_«راستی رئیس...»
_«اگه دوین اومد...»
_«بهش بگین گوشیشو جواب بده.»
_«مامانش نباشه...»
_«من و سوآ از نگرانی سکته میکنیم.»
یه لبخند کمرنگ زدم.
_«میگم.»
_«ممنون.»
ملیس تعظیم کوتاهی کرد...
و از اتاق بیرون رفت.
همین که در بسته شد...
به صندلیم تکیه دادم.
یه نگاه به گوشی روی میز انداختم.
بیاختیار...
خواستم به دوین پیام بدم.
«گوشیتو جواب بده. دوستات نگرانن.»
انگشتم روی صفحه موند.
بعد اخم کردم.
_«خودش بلده.»
گوشی رو دوباره روی میز گذاشتم.
من چرا باید یادآوریش کنم؟
اون بچه نبود.
خودش میتونست جواب تلفنش رو بده.
دستم رو روی پیشونیم کشیدم...
ولی هرچقدر سعی میکردم روی کار تمرکز کنم...
نمیدونستم چرا...
فکرم هی سمت همخونهی لجبازم برمیگشت.
- ۷.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط