𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
راهروی سنگی قصر در سکوت فرو رفته بود.
جونگکوک تازه از تالار اصلی بیرون آمده بود که صدای قدمهایی را پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، چوی جونگ هو را دید که با چهرهای سرد مقابلش ایستاده بود.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
جونگ هو آرام گفت: «بالاخره پیدات کردم.»
جونگکوک جواب داد: «اگر کاری با من دارید، مستقیم بگید.»
شاهزاده یک قدم جلو آمد.
«از وقتی برگشتی، همهچیز رو به هم ریختی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«منظورتون رو نمیفهمم.»
جونگ هو با خشم گفت: «خودت رو به نفهمیدن نزن. میدونی دربارهی سئول حرف میزنم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «سئول خودش میتونه دربارهی زندگی خودش تصمیم بگیره.»
جونگ هو خندهی کوتاهی کرد.
«تو؟ یک دلقک دربار؟ داری دربارهی تصمیمگیری پرنسس صحبت میکنی؟»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت.
«جایگاه من هرچی باشه، دلیل نمیشه احساسات سئول بیارزش باشه.»
چهرهی جونگ هو جدیتر شد.
«تو هیچ حقی نسبت به اون نداری.»
جونگکوک آرام گفت: «من هیچوقت ادعا نکردم که دارم.»
«پس ازش فاصله بگیر.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«اگر قرار بود با یک دستور ازش فاصله بگیرم، سالها پیش این کار رو میکردم.»
جونگ هو با عصبانیت گفت: «تو نمیفهمی داری با چه چیزی بازی میکنی.»
جونگکوک جواب داد: «نه، شما نمیفهمید سئول یک آدمه، نه مهرهی یک قرارداد سیاسی.»
جونگ هو برای لحظهای ساکت شد.
سپس با صدایی پایین گفت: «اگر کنار سئول بمونی، زندگی خودت رو از دست میدی.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«شاید از همون اول چیزی برای خودم نداشتم.»
شاهزاده چند لحظه به او خیره ماند.
اما جونگکوک دیگر منتظر ادامهی بحث نماند.
از کنارش گذشت و به سمت تالار پادشاه حرکت کرد.
این بار تصمیمش را گرفته بود.
در تالار سلطنتی، پادشاه مشغول بررسی نامههای دربار بود.
وقتی جونگکوک وارد شد، تعظیم کرد و منتظر اجازه ماند.
پادشاه سرش را بالا آورد و پرسید: «چه کاری داری؟»
جونگکوک آرام گفت: «اعلیحضرت، برای درخواست مهمی اومدم.»
پادشاه با اشاره اجازه داد ادامه دهد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت: «میخوام از دربار خارج بشم.»
پادشاه برای لحظهای متعجب نگاهش کرد.
«دلیلش؟»
جونگکوک جواب داد: «فکر میکنم حضور من در اینجا بیشتر از اینکه مفید باشه، باعث دردسر میشه.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت: «اگر این تصمیم خودته، مانعت نمیشم.»
جونگکوک تعظیم عمیقی کرد.
«ممنونم، اعلیحضرت.»
پادشاه پیش از رفتنش گفت: «اما مطمئنی میخوای بدون خداحافظی با کسی بری؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«فقط یک نفر هست که باید خداحافظی من رو بشنوه.»
---
در همان زمان، سئول در تالار مخصوص امور سلطنتی مشغول بررسی اسناد بود.
چند ندیمه اطرافش ایستاده بودند و یکی از آنها نامهها را مرتب میکرد.
سئول سعی میکرد روی کارش تمرکز کند، اما ذهنش مدام سمت اتفاقات روزهای اخیر میرفت.
صدای باز شدن در، باعث شد سرش را بلند کند.
جونگکوک وارد تالار شد.
لباس رسمی دلقکیاش را پوشیده بود و کلاه معروفش هنوز روی سرش قرار داشت.
اما برخلاف همیشه، هیچ لبخندی روی صورتش نبود.
جلو آمد و چند قدم مانده به سئول، زانو زد.
سئول با تعجب از جایش بلند شد.
«جونگکوک؟ چرا اینطوری—»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«پرنسس، من اومدم خداحافظی کنم.»
سئول برای لحظهای حرفش را فراموش کرد.
«خداحافظی؟»
جونگکوک آرام گفت: «من از دربار خارج میشم.»
سئول فقط به او خیره ماند.
یکی از ندیمهها با نگرانی به دیگری نگاه کرد.
وقتی متوجه شد این گفتوگو شخصی است، آرام گفت: «بیایید بیرون.»
چند لحظه بعد، تمام ندیمهها از تالار خارج شدند و درهای بزرگ پشت سرشان بسته شد.
حالا فقط سئول و جونگکوک مانده بودند.
اسلاید دوم : جونگ هو
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑
راهروی سنگی قصر در سکوت فرو رفته بود.
جونگکوک تازه از تالار اصلی بیرون آمده بود که صدای قدمهایی را پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، چوی جونگ هو را دید که با چهرهای سرد مقابلش ایستاده بود.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
جونگ هو آرام گفت: «بالاخره پیدات کردم.»
جونگکوک جواب داد: «اگر کاری با من دارید، مستقیم بگید.»
شاهزاده یک قدم جلو آمد.
«از وقتی برگشتی، همهچیز رو به هم ریختی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«منظورتون رو نمیفهمم.»
جونگ هو با خشم گفت: «خودت رو به نفهمیدن نزن. میدونی دربارهی سئول حرف میزنم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «سئول خودش میتونه دربارهی زندگی خودش تصمیم بگیره.»
جونگ هو خندهی کوتاهی کرد.
«تو؟ یک دلقک دربار؟ داری دربارهی تصمیمگیری پرنسس صحبت میکنی؟»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت.
«جایگاه من هرچی باشه، دلیل نمیشه احساسات سئول بیارزش باشه.»
چهرهی جونگ هو جدیتر شد.
«تو هیچ حقی نسبت به اون نداری.»
جونگکوک آرام گفت: «من هیچوقت ادعا نکردم که دارم.»
«پس ازش فاصله بگیر.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«اگر قرار بود با یک دستور ازش فاصله بگیرم، سالها پیش این کار رو میکردم.»
جونگ هو با عصبانیت گفت: «تو نمیفهمی داری با چه چیزی بازی میکنی.»
جونگکوک جواب داد: «نه، شما نمیفهمید سئول یک آدمه، نه مهرهی یک قرارداد سیاسی.»
جونگ هو برای لحظهای ساکت شد.
سپس با صدایی پایین گفت: «اگر کنار سئول بمونی، زندگی خودت رو از دست میدی.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«شاید از همون اول چیزی برای خودم نداشتم.»
شاهزاده چند لحظه به او خیره ماند.
اما جونگکوک دیگر منتظر ادامهی بحث نماند.
از کنارش گذشت و به سمت تالار پادشاه حرکت کرد.
این بار تصمیمش را گرفته بود.
در تالار سلطنتی، پادشاه مشغول بررسی نامههای دربار بود.
وقتی جونگکوک وارد شد، تعظیم کرد و منتظر اجازه ماند.
پادشاه سرش را بالا آورد و پرسید: «چه کاری داری؟»
جونگکوک آرام گفت: «اعلیحضرت، برای درخواست مهمی اومدم.»
پادشاه با اشاره اجازه داد ادامه دهد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت: «میخوام از دربار خارج بشم.»
پادشاه برای لحظهای متعجب نگاهش کرد.
«دلیلش؟»
جونگکوک جواب داد: «فکر میکنم حضور من در اینجا بیشتر از اینکه مفید باشه، باعث دردسر میشه.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت: «اگر این تصمیم خودته، مانعت نمیشم.»
جونگکوک تعظیم عمیقی کرد.
«ممنونم، اعلیحضرت.»
پادشاه پیش از رفتنش گفت: «اما مطمئنی میخوای بدون خداحافظی با کسی بری؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
«فقط یک نفر هست که باید خداحافظی من رو بشنوه.»
---
در همان زمان، سئول در تالار مخصوص امور سلطنتی مشغول بررسی اسناد بود.
چند ندیمه اطرافش ایستاده بودند و یکی از آنها نامهها را مرتب میکرد.
سئول سعی میکرد روی کارش تمرکز کند، اما ذهنش مدام سمت اتفاقات روزهای اخیر میرفت.
صدای باز شدن در، باعث شد سرش را بلند کند.
جونگکوک وارد تالار شد.
لباس رسمی دلقکیاش را پوشیده بود و کلاه معروفش هنوز روی سرش قرار داشت.
اما برخلاف همیشه، هیچ لبخندی روی صورتش نبود.
جلو آمد و چند قدم مانده به سئول، زانو زد.
سئول با تعجب از جایش بلند شد.
«جونگکوک؟ چرا اینطوری—»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«پرنسس، من اومدم خداحافظی کنم.»
سئول برای لحظهای حرفش را فراموش کرد.
«خداحافظی؟»
جونگکوک آرام گفت: «من از دربار خارج میشم.»
سئول فقط به او خیره ماند.
یکی از ندیمهها با نگرانی به دیگری نگاه کرد.
وقتی متوجه شد این گفتوگو شخصی است، آرام گفت: «بیایید بیرون.»
چند لحظه بعد، تمام ندیمهها از تالار خارج شدند و درهای بزرگ پشت سرشان بسته شد.
حالا فقط سئول و جونگکوک مانده بودند.
اسلاید دوم : جونگ هو
- ۱.۱k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط