𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج
𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
بعد از رفتن مهمونها سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم جونگکوک درحال پارککردن ماشین بود و من در خونه رو باز کردم روی مبل نشستم و نفس راحتی کشیدم
جونگکوک دو لیوان آب آورد
جونگکوک: خسته شدی؟
_ خیلی
جونگکوک: امروز خیلی خوشگل شده بودی
_ فقط امروز؟
جونگکوک خندید
جونگکوک: نه ولی امروز بیشتر از همیشه خوشگل شده بودی
_ جونگکوک!
جونگکوک: چیه؟ حقیقت رو گفتم
ا/ت خندید،چند لحظه هر دو ساکت موندن
جونگکوک بعد از کمی مکث گفت
جونگکوک: میدونی بهترین قسمت امروز چی بود؟
_ چی؟
جونگکوک: اینکه آخر روز وقتی همه رفتنهنوز تو کنارمی
_ و برای من بهترین قسمت این بود که بالاخره تونستم این روز رو با تو تجربه کنم
جونگکوک لبخند زد
جونگکوک: پس از فردا زندگی واقعیمون شروع میشه
_ با هم
جونگکوک: همیشه با هم
و اون شب، هر دو با لبخند به آیندهای فکر کردن که از همون روز شروع شده بود
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
بعد از رفتن مهمونها سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم جونگکوک درحال پارککردن ماشین بود و من در خونه رو باز کردم روی مبل نشستم و نفس راحتی کشیدم
جونگکوک دو لیوان آب آورد
جونگکوک: خسته شدی؟
_ خیلی
جونگکوک: امروز خیلی خوشگل شده بودی
_ فقط امروز؟
جونگکوک خندید
جونگکوک: نه ولی امروز بیشتر از همیشه خوشگل شده بودی
_ جونگکوک!
جونگکوک: چیه؟ حقیقت رو گفتم
ا/ت خندید،چند لحظه هر دو ساکت موندن
جونگکوک بعد از کمی مکث گفت
جونگکوک: میدونی بهترین قسمت امروز چی بود؟
_ چی؟
جونگکوک: اینکه آخر روز وقتی همه رفتنهنوز تو کنارمی
_ و برای من بهترین قسمت این بود که بالاخره تونستم این روز رو با تو تجربه کنم
جونگکوک لبخند زد
جونگکوک: پس از فردا زندگی واقعیمون شروع میشه
_ با هم
جونگکوک: همیشه با هم
و اون شب، هر دو با لبخند به آیندهای فکر کردن که از همون روز شروع شده بود
- ۱۴۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط