پشت لبخند جیمین
پشت لبخند جیمین
پارت ششم
چند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همونجا ایستاده بودیم و به هم نگاه میکردیم.
جیمین : خب؟
ا.ت : خب چی؟
جیمین : هیچی نمیخوای بگی؟
ا.ت : فکر کنم به اندازهی کافی گفتم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : یعنی واقعاً من تنها کسی نیستم که یه چیزی بینمون حس میکنه؟
ا.ت : جیمین، اگه دوباره این سؤال رو بپرسی، ممکنه جوابم عوض بشه.
جیمین : نه، نه! دیگه نمیپرسم.
با خنده سرمو تکون دادم.
ا.ت : خیلی بچهای.
جیمین : تو تازه فهمیدی؟
چند لحظه ساکت شدیم، اما این بار سکوت بینمون سنگین نبود.
جیمین روی زمین نشست و با دست به کنار خودش اشاره کرد.
جیمین : بیا بشین.
ا.ت : اینجا؟
جیمین : نه، روی سقف.
ا.ت : خیلی خندهداری.
جیمین : میدونم.
با خنده کنارش نشستم.
چند لحظه هر دومون ساکت بودیم.
بعد جیمین آروم گفت:
جیمین : راستش یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.
سرمو برگردوندم سمتش.
ا.ت : چی؟
جیمین چند ثانیه به زمین نگاه کرد.
جیمین : اون روزی که گفتی لازم نیست جلوی تو همیشه لبخند بزنم...
ا.ت : آره؟
جیمین : نمیدونی چقدر اون حرف برام مهم بود.
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
جیمین : همه همیشه انتظار دارن خوب باشم. بخندم، شوخی کنم، روی صحنه عالی باشم...
کمی مکث کرد.
جیمین : ولی بعضی وقتا واقعاً حوصلهی هیچکدومشون رو ندارم.
آروم گفتم:
ا.ت : خب نداشته باش.
جیمین با تعجب نگام کرد.
جیمین : به همین راحتی؟
ا.ت : آره. حداقل وقتی پیش منی، لازم نیست نقش بازی کنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد یه لبخند آروم زد.
جیمین : برای همینه که کنار تو بودن رو دوست دارم.
قلبم یه لحظه تندتر زد، ولی سعی کردم عادی باشم.
ا.ت : تازه فهمیدی؟
جیمین : نه.
سرشو کمی نزدیکتر آورد.
جیمین : ولی تازه جرئت کردم بگم.
برای چند لحظه نمیدونستم چی بگم.
پس سریع گفتم:
ا.ت : خب، حالا که اینقدر راحت شدی، باید یه چیزی رو هم بدونی.
جیمین : چی؟
ا.ت : فردا ساعت هشت صبح برنامه داری و اگه دیر کنی، خودت مسئولشی.
چند ثانیه مات نگام کرد.
بعد زد زیر خنده.
جیمین : باورم نمیشه.
ا.ت : چی؟
جیمین : وسط همچین لحظهای، باز هم برنامهی فردا رو یادآوری کردی؟
ا.ت : خب یکی باید حواسش به کارت باشه.
جیمین : آره، ولی تو زیادی جدیای.
ا.ت : و تو زیادی حرف میزنی.
جیمین : ولی بازم دوستم داری.
همون لحظه ساکت شدم.
جیمین هم انگار تازه فهمیده بود چی گفته.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد جیمین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
جیمین : خب... چیزی نگفتی که.
ا.ت : جیمین!
جیمین خندید و سریع از جاش بلند شد.
جیمین : باشه باشه، دیگه اذیتت نمیکنم.
من هم بلند شدم و کیفم رو برداشتم.
ا.ت : بهتره بریم. خیلی دیر شده.
جیمین : باشه.
چند قدم با هم راه رفتیم.
در راهرو، جیمین آروم گفت:
جیمین : ا.ت؟
ا.ت : هوم؟
جیمین : خوشحالم که اون روز توی راهرو خوردی بهم.
با خنده نگاش کردم.
ا.ت : یعنی هنوزم فکر میکنی من مقصر بودم؟
جیمین : صددرصد.
ا.ت : خیلی پررویی.
جیمین : ولی بامزهم.
ا.ت : خودشیفته هم هستی.
جیمین خندید و منم نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
و همونطور که کنار هم از راهرو رد میشدیم، برای اولین بار حس کردم اون فاصلهی بین مدیر برنامه و آرتیست...
کمکم داشت از بین میرفت.
و چیزی که جاش رو میگرفت، خیلی قشنگتر بود.
**ادامه دارد... 🤍**
حمایت کنیددددددددددددددد
فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔🥺😭
پارت ششم
چند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همونجا ایستاده بودیم و به هم نگاه میکردیم.
جیمین : خب؟
ا.ت : خب چی؟
جیمین : هیچی نمیخوای بگی؟
ا.ت : فکر کنم به اندازهی کافی گفتم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : یعنی واقعاً من تنها کسی نیستم که یه چیزی بینمون حس میکنه؟
ا.ت : جیمین، اگه دوباره این سؤال رو بپرسی، ممکنه جوابم عوض بشه.
جیمین : نه، نه! دیگه نمیپرسم.
با خنده سرمو تکون دادم.
ا.ت : خیلی بچهای.
جیمین : تو تازه فهمیدی؟
چند لحظه ساکت شدیم، اما این بار سکوت بینمون سنگین نبود.
جیمین روی زمین نشست و با دست به کنار خودش اشاره کرد.
جیمین : بیا بشین.
ا.ت : اینجا؟
جیمین : نه، روی سقف.
ا.ت : خیلی خندهداری.
جیمین : میدونم.
با خنده کنارش نشستم.
چند لحظه هر دومون ساکت بودیم.
بعد جیمین آروم گفت:
جیمین : راستش یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.
سرمو برگردوندم سمتش.
ا.ت : چی؟
جیمین چند ثانیه به زمین نگاه کرد.
جیمین : اون روزی که گفتی لازم نیست جلوی تو همیشه لبخند بزنم...
ا.ت : آره؟
جیمین : نمیدونی چقدر اون حرف برام مهم بود.
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
جیمین : همه همیشه انتظار دارن خوب باشم. بخندم، شوخی کنم، روی صحنه عالی باشم...
کمی مکث کرد.
جیمین : ولی بعضی وقتا واقعاً حوصلهی هیچکدومشون رو ندارم.
آروم گفتم:
ا.ت : خب نداشته باش.
جیمین با تعجب نگام کرد.
جیمین : به همین راحتی؟
ا.ت : آره. حداقل وقتی پیش منی، لازم نیست نقش بازی کنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد یه لبخند آروم زد.
جیمین : برای همینه که کنار تو بودن رو دوست دارم.
قلبم یه لحظه تندتر زد، ولی سعی کردم عادی باشم.
ا.ت : تازه فهمیدی؟
جیمین : نه.
سرشو کمی نزدیکتر آورد.
جیمین : ولی تازه جرئت کردم بگم.
برای چند لحظه نمیدونستم چی بگم.
پس سریع گفتم:
ا.ت : خب، حالا که اینقدر راحت شدی، باید یه چیزی رو هم بدونی.
جیمین : چی؟
ا.ت : فردا ساعت هشت صبح برنامه داری و اگه دیر کنی، خودت مسئولشی.
چند ثانیه مات نگام کرد.
بعد زد زیر خنده.
جیمین : باورم نمیشه.
ا.ت : چی؟
جیمین : وسط همچین لحظهای، باز هم برنامهی فردا رو یادآوری کردی؟
ا.ت : خب یکی باید حواسش به کارت باشه.
جیمین : آره، ولی تو زیادی جدیای.
ا.ت : و تو زیادی حرف میزنی.
جیمین : ولی بازم دوستم داری.
همون لحظه ساکت شدم.
جیمین هم انگار تازه فهمیده بود چی گفته.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد جیمین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
جیمین : خب... چیزی نگفتی که.
ا.ت : جیمین!
جیمین خندید و سریع از جاش بلند شد.
جیمین : باشه باشه، دیگه اذیتت نمیکنم.
من هم بلند شدم و کیفم رو برداشتم.
ا.ت : بهتره بریم. خیلی دیر شده.
جیمین : باشه.
چند قدم با هم راه رفتیم.
در راهرو، جیمین آروم گفت:
جیمین : ا.ت؟
ا.ت : هوم؟
جیمین : خوشحالم که اون روز توی راهرو خوردی بهم.
با خنده نگاش کردم.
ا.ت : یعنی هنوزم فکر میکنی من مقصر بودم؟
جیمین : صددرصد.
ا.ت : خیلی پررویی.
جیمین : ولی بامزهم.
ا.ت : خودشیفته هم هستی.
جیمین خندید و منم نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
و همونطور که کنار هم از راهرو رد میشدیم، برای اولین بار حس کردم اون فاصلهی بین مدیر برنامه و آرتیست...
کمکم داشت از بین میرفت.
و چیزی که جاش رو میگرفت، خیلی قشنگتر بود.
**ادامه دارد... 🤍**
حمایت کنیددددددددددددددد
فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔🥺😭
- ۱۳۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط