「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117
✦.................................
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد، اما صدای شلیکها هنوز از دور شنیده میشد؛ هرچقدر هم که فاصله میگرفتند، انگار جنگ دست از سر آیلین برنمیداشت
جیمین پشت فرمان نشست، ماشین را روشن کرد و بدون معطلی از محوطه خارج شد چند ثانیه فقط صدای موتور و آژیرها داخل ماشین پیچید.
آیلین هیچ چیز نمیدید دست هایش هنوز میلرزیدند تمام آستین لباسش از خون تهیونگ خیس شده بود با ناباوری به لکههای قرمز خیره ماند، بعد انگشتهای لرزانش را روی آنها کشید؛ انگار اگر پاکشان میکرد، گلوله هم از بدن تهیونگ ناپدید میشد.
لب پایینش لرزید، اشک بیصدا روی گونهاش سرازیر شدبعد دیگر نتوانست خودش را نگه دارد هق هقش تمام سکوت ماشین را شکست
+ همش... تقصیر منه...
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه شکستن یک نفس به گوش میرسید
جیمین لحظهای نگاهش کرد، اما چیزی نگفت
آیلین صورتش را میان دو دستش گرفت
+ اگه... اگه اصرار نمیکردم...
نفسش برید
+ اگه لجبازی نمیکردم...
پلکهایش را محکم روی هم فشار داد.
+ اگه نمیگفتم منم میام...
صدایش شکست
+ الان... الان اون...
دیگر نتوانست جملهاش را تمام کند، جیمین خیلی آرام فرمان را محکمتر گرفت
جیمین: این تصمیم خودش بود.
آیلین با چشمهای خیس سرش را بلند کرد
+ نه...
اشک از چانهاش پایین افتاد
+ اون... اون فقط داشت از من محافظت میکرد...
نفس عمیقی کشید، اما نفسش هم میلرزید
+ من باید بجاش..تیر میخوردم
ماشین از میان خیابان های خالی عبور می کرد و چراغ های شهر یکی یکی از کنار شیشه رد میشدند؛ آیلین آرام سرش را به شیشه تکیه داد چشم هایش را بست؛ آخرین تصویری که دیده بود، مدام جلوی چشمش تکرار میشد.
تهیونگ با همان نگاه آرام با همان لبخند محوی که همیشه موقع پنهان کردن درد روی صورتش مینشست...
و بعد... خون.
دستش ناخودآگاه روی لب هایش نشست؛ هنوز گرمای آن بو,سه را حس میکرد همین باعث شد دوباره بغضش بترکد
+ جیمین...
صدایش از میان گریه بیرون آمد
+ اون... برمیگرده... مگه نه...؟
برای اولین بار، جیمین جواب نداد؛ فقط چند ثانیه سکوت کرد همین سکوت، ترس آیلین را چند برابر کرد
+ جوابمو بده...
اشک هایش بی وقفه می ریخت
+ خواهش میکنم...
جیمین نگاه کوتاهی به آینه انداخت چشم های دختر دیگر فقط نگران نبودند از ترسِ از دست دادن کسی که تمام قلبش راگرفته بود، خالی شده بودند
جیمین: تهیونگ از این سخت ترشم رد کرده.
اما حتی خودش هم مطمئن نبود این جمله را برای دلداری آیلین گفته یا برای آرام کردن خودش، آیلین آرام سر تکان داد
+ نمیخوام قوی باشه...
هق هقش دوباره بلند شد
+ فقط... فقط میخوام زنده بمونه... نمیخوام قهرمان باشه نمیخوام از همه محافظت کنه...
دستش را روی قلبش گذاشت و با گریه ادامه داد:
+ فقط... میخوام دوباره ببینمش...
جیمین نگاهش را از جاده نگرفت، اما نفسش آرام بیرون رفت؛ حالا میفهمید چرا فرمانده، با آن همه سختگیری و دیوار های بلند، برای اولین بار حاضر شده بود کسی را وارد زندگیاش کند
این دختر واقعاً تهیونگ را دوست داشت نه به خاطر قدرتش نه به خاطر جایگاهش فقط خودِ تهیونگ را و شاید همین، بیشتر از هر گلولهای دل آدم را به درد میآورد.
ــــــــــــــــ
ماشین با سرعت خیابان های خالی را پشت سر میگذاشت، اما برای آیلین انگار زمان از همان لحظهای که تهیونگ میان دود و گلوله ایستاده بود، دیگر حرکت نکرده بود.
اشک بیوقفه از روی گونه هایش پاین میآمد دستانش هنوز میلرزید و روی لباسش لکههای خشک نشدهی خون تهیونگ دیده میشد هر بار نگاهش به آن خون ها میافتاد، نفسش میبرید؛ انگار دوباره همان صحنه جلوی چشمش زنده میشد.
جیمین چند بار نگاهش کرد. فرمان ماشین را محکمتر گرفت و بعد با صدایی آرام گفت:
جیمین: نفس بکش... فقط نفس بکش.
آیلین پلکهای خیسش را بست، اما همان لحظه هق هقی از گلویش بیرون زد
+ نمیتونم...
صدایش آن قدر آرام و شکسته بود که انگار هر کلمه برای بیرون آمدن از گلویش درد میکشید
ماشین برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت فقط صدای موتور و نفس های بریده آیلین شنیده میشد.
جیمین آه کوتاهی کشید.
سالها کنار تهیونگ کار کرده بود؛ مردی که برای هیچ کس قوانینش را نمی شکست، به هیچکس اجازه نزدیک شدن نمیداد و حتی زخمی هم که میشد، قبل از خودش وضعیت نیروهایش را میپرسید
اما امروز...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117
✦.................................
درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد، اما صدای شلیکها هنوز از دور شنیده میشد؛ هرچقدر هم که فاصله میگرفتند، انگار جنگ دست از سر آیلین برنمیداشت
جیمین پشت فرمان نشست، ماشین را روشن کرد و بدون معطلی از محوطه خارج شد چند ثانیه فقط صدای موتور و آژیرها داخل ماشین پیچید.
آیلین هیچ چیز نمیدید دست هایش هنوز میلرزیدند تمام آستین لباسش از خون تهیونگ خیس شده بود با ناباوری به لکههای قرمز خیره ماند، بعد انگشتهای لرزانش را روی آنها کشید؛ انگار اگر پاکشان میکرد، گلوله هم از بدن تهیونگ ناپدید میشد.
لب پایینش لرزید، اشک بیصدا روی گونهاش سرازیر شدبعد دیگر نتوانست خودش را نگه دارد هق هقش تمام سکوت ماشین را شکست
+ همش... تقصیر منه...
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه شکستن یک نفس به گوش میرسید
جیمین لحظهای نگاهش کرد، اما چیزی نگفت
آیلین صورتش را میان دو دستش گرفت
+ اگه... اگه اصرار نمیکردم...
نفسش برید
+ اگه لجبازی نمیکردم...
پلکهایش را محکم روی هم فشار داد.
+ اگه نمیگفتم منم میام...
صدایش شکست
+ الان... الان اون...
دیگر نتوانست جملهاش را تمام کند، جیمین خیلی آرام فرمان را محکمتر گرفت
جیمین: این تصمیم خودش بود.
آیلین با چشمهای خیس سرش را بلند کرد
+ نه...
اشک از چانهاش پایین افتاد
+ اون... اون فقط داشت از من محافظت میکرد...
نفس عمیقی کشید، اما نفسش هم میلرزید
+ من باید بجاش..تیر میخوردم
ماشین از میان خیابان های خالی عبور می کرد و چراغ های شهر یکی یکی از کنار شیشه رد میشدند؛ آیلین آرام سرش را به شیشه تکیه داد چشم هایش را بست؛ آخرین تصویری که دیده بود، مدام جلوی چشمش تکرار میشد.
تهیونگ با همان نگاه آرام با همان لبخند محوی که همیشه موقع پنهان کردن درد روی صورتش مینشست...
و بعد... خون.
دستش ناخودآگاه روی لب هایش نشست؛ هنوز گرمای آن بو,سه را حس میکرد همین باعث شد دوباره بغضش بترکد
+ جیمین...
صدایش از میان گریه بیرون آمد
+ اون... برمیگرده... مگه نه...؟
برای اولین بار، جیمین جواب نداد؛ فقط چند ثانیه سکوت کرد همین سکوت، ترس آیلین را چند برابر کرد
+ جوابمو بده...
اشک هایش بی وقفه می ریخت
+ خواهش میکنم...
جیمین نگاه کوتاهی به آینه انداخت چشم های دختر دیگر فقط نگران نبودند از ترسِ از دست دادن کسی که تمام قلبش راگرفته بود، خالی شده بودند
جیمین: تهیونگ از این سخت ترشم رد کرده.
اما حتی خودش هم مطمئن نبود این جمله را برای دلداری آیلین گفته یا برای آرام کردن خودش، آیلین آرام سر تکان داد
+ نمیخوام قوی باشه...
هق هقش دوباره بلند شد
+ فقط... فقط میخوام زنده بمونه... نمیخوام قهرمان باشه نمیخوام از همه محافظت کنه...
دستش را روی قلبش گذاشت و با گریه ادامه داد:
+ فقط... میخوام دوباره ببینمش...
جیمین نگاهش را از جاده نگرفت، اما نفسش آرام بیرون رفت؛ حالا میفهمید چرا فرمانده، با آن همه سختگیری و دیوار های بلند، برای اولین بار حاضر شده بود کسی را وارد زندگیاش کند
این دختر واقعاً تهیونگ را دوست داشت نه به خاطر قدرتش نه به خاطر جایگاهش فقط خودِ تهیونگ را و شاید همین، بیشتر از هر گلولهای دل آدم را به درد میآورد.
ــــــــــــــــ
ماشین با سرعت خیابان های خالی را پشت سر میگذاشت، اما برای آیلین انگار زمان از همان لحظهای که تهیونگ میان دود و گلوله ایستاده بود، دیگر حرکت نکرده بود.
اشک بیوقفه از روی گونه هایش پاین میآمد دستانش هنوز میلرزید و روی لباسش لکههای خشک نشدهی خون تهیونگ دیده میشد هر بار نگاهش به آن خون ها میافتاد، نفسش میبرید؛ انگار دوباره همان صحنه جلوی چشمش زنده میشد.
جیمین چند بار نگاهش کرد. فرمان ماشین را محکمتر گرفت و بعد با صدایی آرام گفت:
جیمین: نفس بکش... فقط نفس بکش.
آیلین پلکهای خیسش را بست، اما همان لحظه هق هقی از گلویش بیرون زد
+ نمیتونم...
صدایش آن قدر آرام و شکسته بود که انگار هر کلمه برای بیرون آمدن از گلویش درد میکشید
ماشین برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت فقط صدای موتور و نفس های بریده آیلین شنیده میشد.
جیمین آه کوتاهی کشید.
سالها کنار تهیونگ کار کرده بود؛ مردی که برای هیچ کس قوانینش را نمی شکست، به هیچکس اجازه نزدیک شدن نمیداد و حتی زخمی هم که میشد، قبل از خودش وضعیت نیروهایش را میپرسید
اما امروز...
- ۲.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط