دختر چشمانش را چرخاند.
دختر چشمانش را چرخاند.
«خوش اومدید.»
پسرک نگاهش را از روی گل به دختر مغرور و دست نیافتنی رو به رویش داد.
الان عملا غیر مستقیم داشت به پسر میگفت «برو بیرون»؟
تک خنده ای کرد.
«الان داری بیرونم میکنی مادمازل؟»
دختر نگاه کوتاهی تحویل پسر داد و سپس دوباره حواسش را به قلم زدن گل ها داد.
«دلیل دیگه ای داری که بیشتر بمونی؟»
مردمک چشمان پسر از جسوری دختر گشاد شد.
خنده اش جای تعجب را گرفت.
همین جسارت و دست نیافتنی بودن دختر، پسر را کشته مرده اش کرده بود.
« مثل اینکه حق با توعه، فردا میبینمت مادمازل مغرور.»
به سمت در خروجی رفت و تا خواست در را باز کند لب زد:
«این گل ها برای خواهرمه.»
و بعد دستگیره را کشید و رفت.
دخترک با تعجب فقط به جای خالی پسر خیره شد.
«الان چرا اینو به من گفت؟
من که چیزی نپرسیدم.»
برای از بین بردن افکارش سرش را سریع به چپ و راست تکان داد..
فردای آن روز که روزی بارانی بود، پسر با موهای خیس وارد شد.
صدای زنگوله در به صدا درآمد.
موهایش به پیشانی اش چسبیده بودند و قطرات آب از موها و لباسش چکه میکردند.
دخترک چشمانش را چرخاند و نگاهش را از پسر گرفت و به مرتب کردن روبان های دسته گلها ادامه داد.
دخترک بدون اهمیت به سر و وضعی پسر لب زد:
«امروز چه نوع کلی میخوای؟»
پسر خندید و سرش را مثل یک گربه سریع به چپ و راست تکان داد تا قطرات آب را به اطراف پرتاب کند و نم موهایش کار شود و گفت:
«لازمه انقد دست نیافتنی باشی پرنسس؟»
دخترک لحظه ای دستانش متوقف شدند.
پرنسس؟
ته دل دختر با لقب جدیدی که پسر به او داده بود لرزید.
سریع خودش را جمع کرد و بدون نگاه کردن به او گفت:
«و چرا باید با یک مشتری گرم بگیرم؟»
«فکر میکردم یه همچین بانوی زیبایی تا الان فهمیده باشه که من هر روز فقط برای گل نمیومدم..»
ات دست از مرتب کردن گلها کشید. سکوت کوتاهی بینشان نشست. تنها صدای بارانی که روی شیشهها میخورد به گوش میرسید.
پسر کمی به سمت پیشخوان خم شد؛ فاصلهاش با دخترک آنقدر کم شد که میتوانست تپشِ تندِ قلبش را حتی از آن فاصله حس کند. او دستش را دراز کرد، اما به جای برداشتن گلها، به آرامی انگشتش را روی لبهی گلدانِ سفالیِ کنار دستِ ات کشید و نگاهش را با چنان شدتی به چشمهای او گره زد که گویی بقیهی دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاد.
.
.
.
.
ادامه دارد...
𝑰𝒂𝒏★
لایک:7
کامنت:7
بازنشر:۱
(شرمنده اگه بد شد... به هر حال... حمایتم میکنین عروسکا؟)
«خوش اومدید.»
پسرک نگاهش را از روی گل به دختر مغرور و دست نیافتنی رو به رویش داد.
الان عملا غیر مستقیم داشت به پسر میگفت «برو بیرون»؟
تک خنده ای کرد.
«الان داری بیرونم میکنی مادمازل؟»
دختر نگاه کوتاهی تحویل پسر داد و سپس دوباره حواسش را به قلم زدن گل ها داد.
«دلیل دیگه ای داری که بیشتر بمونی؟»
مردمک چشمان پسر از جسوری دختر گشاد شد.
خنده اش جای تعجب را گرفت.
همین جسارت و دست نیافتنی بودن دختر، پسر را کشته مرده اش کرده بود.
« مثل اینکه حق با توعه، فردا میبینمت مادمازل مغرور.»
به سمت در خروجی رفت و تا خواست در را باز کند لب زد:
«این گل ها برای خواهرمه.»
و بعد دستگیره را کشید و رفت.
دخترک با تعجب فقط به جای خالی پسر خیره شد.
«الان چرا اینو به من گفت؟
من که چیزی نپرسیدم.»
برای از بین بردن افکارش سرش را سریع به چپ و راست تکان داد..
فردای آن روز که روزی بارانی بود، پسر با موهای خیس وارد شد.
صدای زنگوله در به صدا درآمد.
موهایش به پیشانی اش چسبیده بودند و قطرات آب از موها و لباسش چکه میکردند.
دخترک چشمانش را چرخاند و نگاهش را از پسر گرفت و به مرتب کردن روبان های دسته گلها ادامه داد.
دخترک بدون اهمیت به سر و وضعی پسر لب زد:
«امروز چه نوع کلی میخوای؟»
پسر خندید و سرش را مثل یک گربه سریع به چپ و راست تکان داد تا قطرات آب را به اطراف پرتاب کند و نم موهایش کار شود و گفت:
«لازمه انقد دست نیافتنی باشی پرنسس؟»
دخترک لحظه ای دستانش متوقف شدند.
پرنسس؟
ته دل دختر با لقب جدیدی که پسر به او داده بود لرزید.
سریع خودش را جمع کرد و بدون نگاه کردن به او گفت:
«و چرا باید با یک مشتری گرم بگیرم؟»
«فکر میکردم یه همچین بانوی زیبایی تا الان فهمیده باشه که من هر روز فقط برای گل نمیومدم..»
ات دست از مرتب کردن گلها کشید. سکوت کوتاهی بینشان نشست. تنها صدای بارانی که روی شیشهها میخورد به گوش میرسید.
پسر کمی به سمت پیشخوان خم شد؛ فاصلهاش با دخترک آنقدر کم شد که میتوانست تپشِ تندِ قلبش را حتی از آن فاصله حس کند. او دستش را دراز کرد، اما به جای برداشتن گلها، به آرامی انگشتش را روی لبهی گلدانِ سفالیِ کنار دستِ ات کشید و نگاهش را با چنان شدتی به چشمهای او گره زد که گویی بقیهی دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاد.
.
.
.
.
ادامه دارد...
𝑰𝒂𝒏★
لایک:7
کامنت:7
بازنشر:۱
(شرمنده اگه بد شد... به هر حال... حمایتم میکنین عروسکا؟)
- ۴.۶k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط