باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۹ ✦
پاکت هنوز داخل دست جونگکوک بود.
همه به حرف M خیره شده بودند.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
بورا آرام گفت:
بورا : «M... یعنی همون کانگ مین جه؟»
یونگی : «احتمالش زیاده.»
جونگکوک : «ولی هنوز مطمئن نیستیم.»
---
معلم ادبیات آه بلندی کشید و روی صندلی نشست.
برای اولین بار، خستگی سالها از چهرهاش پیدا بود.
معلم : «دیگه نمیتونم چیزی رو پنهان کنم.»
جیمین : «پس بالاخره حقیقتو بگو.»
معلم چند ثانیه چشمهایش را بست.
---
معلم : «هفت سال پیش... باشگاه شکار ارواح پنج عضو داشت.»
بورا : «عضو پنجم... کانگ مین جه بود؟»
معلم سرش را تکان داد.
معلم : «باهوشترین دانشآموز مدرسه.»
---
جونگکوک : «بعد چی شد؟»
معلم با صدایی گرفته ادامه داد:
معلم : «اون بیش از حد دنبال حقیقت رفت.»
«و وقتی فهمید پشت مرگ هان سوآ چه اتفاقی افتاده... ناپدید شد.»
---
جیمین اخم کرد.
جیمین : «یعنی کشته شد؟»
معلم آرام جواب داد:
معلم : «نه...»
«همه فکر کردن مرده.»
«ولی هیچوقت جسدش پیدا نشد.»
---
یونگی به عکس داخل دست جونگکوک نگاه کرد.
یونگی : «پس شاید هنوز زنده باشه.»
معلم لبخند تلخی زد.
معلم : «من سالها امیدوار بودم همینطور باشه...»
---
در همان لحظه...
صدای پیامک گوشی بورا بلند شد.
همه به سمت او برگشتند.
شماره...
باز هم ناشناس.
---
بورا پیام را باز کرد.
فقط یک عکس داخلش بود.
عکسی از خودشان.
همین الان...
از پنجره ساختمان گرفته شده بود.
---
پایین عکس نوشته شده بود:
«هنوزم فکر میکنین من دورم؟»
---
جونگکوک بدون فکر به سمت پنجره دوید.
اما بیرون...
فقط تاریکی دیده میشد.
باران دوباره شروع شده بود.
---
بورا کنار پنجره ایستاد.
باد سردی به صورتش خورد.
ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.
به آرامی برگشت...
اما کسی نبود.
---
همان لحظه...
دستی از تاریکی بیرون آمد و مچ بورا را گرفت.
بورا : «آه!»
جونگکوک با شنیدن صدایش برگشت.
---
جونگکوک : «بورا!»
مرد ناشناس سعی کرد بورا را از پنجره بیرون بکشد.
جونگکوک بدون لحظهای مکث خودش را رساند و دست دیگر بورا را گرفت.
---
جونگکوک با تمام قدرت فریاد زد:
جونگکوک : «ولش کن!»
مرد فقط خندید.
خندهای که هیچ شباهتی به یک انسان عادی نداشت.
---
جیمین و یونگی هم خودشان را رساندند.
یونگی بازوی مرد را گرفت.
جیمین کمک کرد تا بورا را به داخل بکشند.
بعد از چند ثانیه کشمکش...
مرد دستش را رها کرد و از پنجره پایین پرید.
---
همه به سمت پنجره دویدند.
اما وقتی پایین را نگاه کردند...
هیچکس آنجا نبود.
انگار در تاریکی شب ناپدید شده بود.
---
بورا هنوز از شدت ترس نفسنفس میزد.
دستهایش میلرزید.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، آرام او را در آغوش گرفت.
جونگکوک : «تموم شد...»
بورا سرش را روی شانهی او گذاشت.
بورا : «فکر کردم... دیگه نمیبینمت...»
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
جونگکوک : «تا وقتی من هستم... اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.»
گونههای بورا از شنیدن این جمله سرخ شد.
این اولین باری بود که احساس میکرد حضور جونگکوک، برایش بیشتر از یک حس امنیت است.
---
همان لحظه...
معلم ادبیات به سمت پنجره رفت.
چیزی روی لبه پنجره افتاده بود.
یک کارت دانشآموزی قدیمی.
او آن را برداشت.
رنگ از صورتش پرید.
جونگکوک : «چی شده؟»
معلم کارت را به سمت آنها گرفت.
روی کارت نوشته شده بود:
کانگ مین جه
اما...
عکس روی کارت، متعلق به همان مردی بود که چند لحظه قبل قصد ربودن بورا را داشت.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۳۹ ✦
پاکت هنوز داخل دست جونگکوک بود.
همه به حرف M خیره شده بودند.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
بورا آرام گفت:
بورا : «M... یعنی همون کانگ مین جه؟»
یونگی : «احتمالش زیاده.»
جونگکوک : «ولی هنوز مطمئن نیستیم.»
---
معلم ادبیات آه بلندی کشید و روی صندلی نشست.
برای اولین بار، خستگی سالها از چهرهاش پیدا بود.
معلم : «دیگه نمیتونم چیزی رو پنهان کنم.»
جیمین : «پس بالاخره حقیقتو بگو.»
معلم چند ثانیه چشمهایش را بست.
---
معلم : «هفت سال پیش... باشگاه شکار ارواح پنج عضو داشت.»
بورا : «عضو پنجم... کانگ مین جه بود؟»
معلم سرش را تکان داد.
معلم : «باهوشترین دانشآموز مدرسه.»
---
جونگکوک : «بعد چی شد؟»
معلم با صدایی گرفته ادامه داد:
معلم : «اون بیش از حد دنبال حقیقت رفت.»
«و وقتی فهمید پشت مرگ هان سوآ چه اتفاقی افتاده... ناپدید شد.»
---
جیمین اخم کرد.
جیمین : «یعنی کشته شد؟»
معلم آرام جواب داد:
معلم : «نه...»
«همه فکر کردن مرده.»
«ولی هیچوقت جسدش پیدا نشد.»
---
یونگی به عکس داخل دست جونگکوک نگاه کرد.
یونگی : «پس شاید هنوز زنده باشه.»
معلم لبخند تلخی زد.
معلم : «من سالها امیدوار بودم همینطور باشه...»
---
در همان لحظه...
صدای پیامک گوشی بورا بلند شد.
همه به سمت او برگشتند.
شماره...
باز هم ناشناس.
---
بورا پیام را باز کرد.
فقط یک عکس داخلش بود.
عکسی از خودشان.
همین الان...
از پنجره ساختمان گرفته شده بود.
---
پایین عکس نوشته شده بود:
«هنوزم فکر میکنین من دورم؟»
---
جونگکوک بدون فکر به سمت پنجره دوید.
اما بیرون...
فقط تاریکی دیده میشد.
باران دوباره شروع شده بود.
---
بورا کنار پنجره ایستاد.
باد سردی به صورتش خورد.
ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است.
به آرامی برگشت...
اما کسی نبود.
---
همان لحظه...
دستی از تاریکی بیرون آمد و مچ بورا را گرفت.
بورا : «آه!»
جونگکوک با شنیدن صدایش برگشت.
---
جونگکوک : «بورا!»
مرد ناشناس سعی کرد بورا را از پنجره بیرون بکشد.
جونگکوک بدون لحظهای مکث خودش را رساند و دست دیگر بورا را گرفت.
---
جونگکوک با تمام قدرت فریاد زد:
جونگکوک : «ولش کن!»
مرد فقط خندید.
خندهای که هیچ شباهتی به یک انسان عادی نداشت.
---
جیمین و یونگی هم خودشان را رساندند.
یونگی بازوی مرد را گرفت.
جیمین کمک کرد تا بورا را به داخل بکشند.
بعد از چند ثانیه کشمکش...
مرد دستش را رها کرد و از پنجره پایین پرید.
---
همه به سمت پنجره دویدند.
اما وقتی پایین را نگاه کردند...
هیچکس آنجا نبود.
انگار در تاریکی شب ناپدید شده بود.
---
بورا هنوز از شدت ترس نفسنفس میزد.
دستهایش میلرزید.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، آرام او را در آغوش گرفت.
جونگکوک : «تموم شد...»
بورا سرش را روی شانهی او گذاشت.
بورا : «فکر کردم... دیگه نمیبینمت...»
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
جونگکوک : «تا وقتی من هستم... اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.»
گونههای بورا از شنیدن این جمله سرخ شد.
این اولین باری بود که احساس میکرد حضور جونگکوک، برایش بیشتر از یک حس امنیت است.
---
همان لحظه...
معلم ادبیات به سمت پنجره رفت.
چیزی روی لبه پنجره افتاده بود.
یک کارت دانشآموزی قدیمی.
او آن را برداشت.
رنگ از صورتش پرید.
جونگکوک : «چی شده؟»
معلم کارت را به سمت آنها گرفت.
روی کارت نوشته شده بود:
کانگ مین جه
اما...
عکس روی کارت، متعلق به همان مردی بود که چند لحظه قبل قصد ربودن بورا را داشت.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۱۳
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط