پارت ششم
پارت ششم:
داستان از دیدگاه جیمین: عادت داشت شب ها بره باشگاه امارتش ، تازه از حموم بیرون اومده بود و هنوز با حوله لباسی جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید ، پکی به سیگارش زد و دودش رو از دهونش بیرون داد که در اتاقش صدا داد ، جیمین گفت: بیا تو. یورک وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست ، جیمین سیگارش رو در زیر سیگاری خاموش کرد و روی مبل یکنفره جلوی پنجره نشست و گفت: خب ، چه خبر یورک ؟ یورک در دستش دوتا لیوان ویسکی بود ، روی مبل یکنفره کنار جیمین نشست و لیوان هارو روی میز گذاشت و گفت: هیچ ، مواد مورد نظر با موفقیت فروخته شد. جیمین سری تکان داد و مقداری از ویسکی نوشید ، یورک با اینکه از جیمین دوسه ماهی کوچیک بود اما بازم مردم فکر میکردن یورک برادر بزرگتر جیمینه ، یورک خودشم در زیبایی از جیمین کم نداشت ، موهاش طلایی که از کمرش بود و معمولاً میبافت ، پوستی جو گندمی ، چشم های سبز چمنی ، یه کت و شلوار سبز کمرنگ با پیراهن مردانه سیاه و کفش های مردانه سیاه با کراوات سفید ، یورک دستی به موهاش کشید و چند تل که از کش در اومده بود رو به عقب هدایت کرد ، جیمین متوجه شد که یورک چیزی میخواد بگه اما روش نمیشه ، جیمین لیوان خالی رو روی میز گذاشت و گفت: چیزی میخوای بگی ؟ یورک مقداری از ویسکی نوشید و گفت: درباره یونگیه ، مین یونگی پسر کلانتر مین . جیمین با زبونش لباش رو تر کرد و گفت: خب ، ازش خبریه ؟ یورک لیوان رو سر کشید و گفت: از منابعی که در کلانتری و فضای مجازی به کار گزاشتیم ، فهمیدیم که هر روز که میگذره بیشتر به حوزه مافیایی ما وارد میشه . جیمین گفت: خب اگه وارد میشه میتونیم از سر راه برش داریم . یورک گفت: جیمین ، نمیشه باهاش توافق بکنیم ؟ جیمین از روی مبل بلند شد و گفت: اون پسر از وقتی که باباش مرده باهامون از هر لحاظ دشمنی میکرد ، چندین بار هم به خاطر پیچوندن ما با شماره های دیگه قرار داد بسته ، خریدارانی که وجود خارجی نداشتن ، الان تو از من انتظار داری که باهاش کنار بیام یا با پول بخرمش ؟ تنها راه رهایی از دست اون کشتن اونه ، شب بخیر یورک . این حرف یعنی میتونی مرخص بشی ، یورک بلند شد ، لیوان هارو برداشت و از اتاق خارج شد.
نکته( یونگی از شماره های ناشناس دیگه که بعضی هاش متعلق به همدانشگاهی هاش بود به کارگاه مواد فروشی جیمین مزاحمت ایجاد میکرد و گاهی اوقات از طریق فضای مجازی و حکر ها سایت های جیمین رو از کار می انداخت)
پارت ششم 👾
داستان از دیدگاه جیمین: عادت داشت شب ها بره باشگاه امارتش ، تازه از حموم بیرون اومده بود و هنوز با حوله لباسی جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید ، پکی به سیگارش زد و دودش رو از دهونش بیرون داد که در اتاقش صدا داد ، جیمین گفت: بیا تو. یورک وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست ، جیمین سیگارش رو در زیر سیگاری خاموش کرد و روی مبل یکنفره جلوی پنجره نشست و گفت: خب ، چه خبر یورک ؟ یورک در دستش دوتا لیوان ویسکی بود ، روی مبل یکنفره کنار جیمین نشست و لیوان هارو روی میز گذاشت و گفت: هیچ ، مواد مورد نظر با موفقیت فروخته شد. جیمین سری تکان داد و مقداری از ویسکی نوشید ، یورک با اینکه از جیمین دوسه ماهی کوچیک بود اما بازم مردم فکر میکردن یورک برادر بزرگتر جیمینه ، یورک خودشم در زیبایی از جیمین کم نداشت ، موهاش طلایی که از کمرش بود و معمولاً میبافت ، پوستی جو گندمی ، چشم های سبز چمنی ، یه کت و شلوار سبز کمرنگ با پیراهن مردانه سیاه و کفش های مردانه سیاه با کراوات سفید ، یورک دستی به موهاش کشید و چند تل که از کش در اومده بود رو به عقب هدایت کرد ، جیمین متوجه شد که یورک چیزی میخواد بگه اما روش نمیشه ، جیمین لیوان خالی رو روی میز گذاشت و گفت: چیزی میخوای بگی ؟ یورک مقداری از ویسکی نوشید و گفت: درباره یونگیه ، مین یونگی پسر کلانتر مین . جیمین با زبونش لباش رو تر کرد و گفت: خب ، ازش خبریه ؟ یورک لیوان رو سر کشید و گفت: از منابعی که در کلانتری و فضای مجازی به کار گزاشتیم ، فهمیدیم که هر روز که میگذره بیشتر به حوزه مافیایی ما وارد میشه . جیمین گفت: خب اگه وارد میشه میتونیم از سر راه برش داریم . یورک گفت: جیمین ، نمیشه باهاش توافق بکنیم ؟ جیمین از روی مبل بلند شد و گفت: اون پسر از وقتی که باباش مرده باهامون از هر لحاظ دشمنی میکرد ، چندین بار هم به خاطر پیچوندن ما با شماره های دیگه قرار داد بسته ، خریدارانی که وجود خارجی نداشتن ، الان تو از من انتظار داری که باهاش کنار بیام یا با پول بخرمش ؟ تنها راه رهایی از دست اون کشتن اونه ، شب بخیر یورک . این حرف یعنی میتونی مرخص بشی ، یورک بلند شد ، لیوان هارو برداشت و از اتاق خارج شد.
نکته( یونگی از شماره های ناشناس دیگه که بعضی هاش متعلق به همدانشگاهی هاش بود به کارگاه مواد فروشی جیمین مزاحمت ایجاد میکرد و گاهی اوقات از طریق فضای مجازی و حکر ها سایت های جیمین رو از کار می انداخت)
پارت ششم 👾
- ۶۴
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط