عشقم به تو فصل پارت پارت
عشقم به تو فصل۲ پارت ۱(پارت۱۵)
دوسال گذشت آلما و دمیت ۱۷ سالشون شد
آنیا و دامیانم به هم اعتراف کردن
شرق و غربمجنگ شونو تموم کردن شدن آلمان الان
امروزم جشن نامزدی آلما و دمیته
[به ترتیب میرم دیگه بعد اینا نوبت آنیا و دامیانع]
آلما:واییییییییییی دارم از استرس میمیرمممممم
دمیت :چیزی نیست آروم باش دختر یه ۳۰ نفر مهمون بیشتر نیستن
آلما:توهم که همیشه اینجورییی بعدشم ۳۰تا نه ۱۳۰تا مهمون داریم
دمیت: چییییییییی ۱۳۰نفر !!!!!کیا گفتی مگه
آلما: مامان و بابام و پدرم وآنیا و داییم و نیلانا و بکی و برادرت و مامانت و بابات و دوست پسر نیلانا و دوست پسر بکی [همون کارینلان و کارلان ]و مامان و بابای نیلانا و بکی و…….
دمیت:چطور اسم ۱۳۰نفر و بدون وقفه گفتی
آلما: به راحتی
دمیت: ای خدا از دست تو
آلما: وایییی نیم ساعت دیگه جشن شروع میشهههه
دمیت: آروم باش بچه
آلما: بچه خودتییی
دمیت : آروم باش عشقم
آلما:چه عجب یه ابراز علاقه یه چیزی
نیم ساعت بعد
دمیت تعظیم کرد دست شو آورد جلو : دوشیزه دزموند افتخار میدید
آلما: البته (دوباره فامیل عوض کردم)[الحق که بچه توایلایتی]
خب دست تو دست اومدن پایین از پله ها
بعدش ام همه دست زدن
یه دور تانگو رقصیدم
بعدشم نوبت این شد که بقیه هم برقصن
دامیان: دوشیزه فورجر افتاد میدید
آنیا:البته و می خنده
کارینلان:دوشیزه نیلانا افتخار میدید
نیلانا: وایییی البته
کارلان: خانم بکی افتخار میدید
بکی: واییییییییی البته
[دوتا خواهر مث هم]
و شروع کردن رقصیدن
قیافه لویدم اینجوری بود که اینا کی انقدر بزرگ شدن
خب اره دیگه امشبم گذشت و جشن تموم شد
آلما: اخیش امشبم تموم شد
دمیت : اره واقعا
آلما: یعنی ناراحتی با من نامزد کردی
دمیت : نه
آلما: پس چیییییییی
دمیت :هیچی بخدا
آلما: ای خدا از دست این
آلما: ععع فردا باید بریم مدرسه
دمیت : تازه فهمیدی ای کیو
آلما: بریم بگریم بخوابیم
ببین میدونم یکم مسخره شد فقط خواستم سریع تموم شه که برم سراغ آنیا دامیان
دوسال گذشت آلما و دمیت ۱۷ سالشون شد
آنیا و دامیانم به هم اعتراف کردن
شرق و غربمجنگ شونو تموم کردن شدن آلمان الان
امروزم جشن نامزدی آلما و دمیته
[به ترتیب میرم دیگه بعد اینا نوبت آنیا و دامیانع]
آلما:واییییییییییی دارم از استرس میمیرمممممم
دمیت :چیزی نیست آروم باش دختر یه ۳۰ نفر مهمون بیشتر نیستن
آلما:توهم که همیشه اینجورییی بعدشم ۳۰تا نه ۱۳۰تا مهمون داریم
دمیت: چییییییییی ۱۳۰نفر !!!!!کیا گفتی مگه
آلما: مامان و بابام و پدرم وآنیا و داییم و نیلانا و بکی و برادرت و مامانت و بابات و دوست پسر نیلانا و دوست پسر بکی [همون کارینلان و کارلان ]و مامان و بابای نیلانا و بکی و…….
دمیت:چطور اسم ۱۳۰نفر و بدون وقفه گفتی
آلما: به راحتی
دمیت: ای خدا از دست تو
آلما: وایییی نیم ساعت دیگه جشن شروع میشهههه
دمیت: آروم باش بچه
آلما: بچه خودتییی
دمیت : آروم باش عشقم
آلما:چه عجب یه ابراز علاقه یه چیزی
نیم ساعت بعد
دمیت تعظیم کرد دست شو آورد جلو : دوشیزه دزموند افتخار میدید
آلما: البته (دوباره فامیل عوض کردم)[الحق که بچه توایلایتی]
خب دست تو دست اومدن پایین از پله ها
بعدش ام همه دست زدن
یه دور تانگو رقصیدم
بعدشم نوبت این شد که بقیه هم برقصن
دامیان: دوشیزه فورجر افتاد میدید
آنیا:البته و می خنده
کارینلان:دوشیزه نیلانا افتخار میدید
نیلانا: وایییی البته
کارلان: خانم بکی افتخار میدید
بکی: واییییییییی البته
[دوتا خواهر مث هم]
و شروع کردن رقصیدن
قیافه لویدم اینجوری بود که اینا کی انقدر بزرگ شدن
خب اره دیگه امشبم گذشت و جشن تموم شد
آلما: اخیش امشبم تموم شد
دمیت : اره واقعا
آلما: یعنی ناراحتی با من نامزد کردی
دمیت : نه
آلما: پس چیییییییی
دمیت :هیچی بخدا
آلما: ای خدا از دست این
آلما: ععع فردا باید بریم مدرسه
دمیت : تازه فهمیدی ای کیو
آلما: بریم بگریم بخوابیم
ببین میدونم یکم مسخره شد فقط خواستم سریع تموم شه که برم سراغ آنیا دامیان
- ۵۷۰
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط