hi

زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت③
🐼اما خب خود بیمارستان خبر میده پس... خودتونو برا بازجویی اماده کنید. 🐶درسته ممنونم .. 🐼کیم هانول 🐶کیم هانول شی. سرم رو تکون دادم و از کنارش رد شدم... رفتم بخش بالا سر جونگ کوک... چشماش نیمه باز بود رفتم بالا سرش و معاینه اش کردم 🐼اقای جئون منو میبنی؟. سرش ور تکون داد هوشیاره پس. 🐼خیلی زود داری خوب میشی عجله ای چیزی داری... عا راستی دوستت بیرونه... زود تر خوب شو بتونی ببینیش خب. دوباره سرش ور تکون داد. 🐼خب من دیگه میرم چیزی شد پرستار هامیان پیشت.. اومدم برم که دست بی جونش خورد به دستم برگشتم سمتش فکر کنم خواست یه چیزی بگه... رفتم بالا سرش و ماسک رو دادم پایین 🐼چی شده اقای جئون؟ 🐰اس.. مت... چیه(صداش از ته چاه در میاد) 🐼اسمم هانوله... کیم هانول... یه طلب پیشم داری... یادت بمونه... کار دیگه ای داری.. 🐰کی... حالم بهتر میشه؟ 🐼بدنی که من دیدم زیر عمل چطور دووم اورد دو سه روزه سر پات میکنه... نگران نباش... دارو هات و غذاهات روی بهبودیت تاثیر میزارن. سرومش رو چک، کردم چند درجه اوردم بالا تا سرمش زود تر تموم شه 🐼فعلانم فعالیت ممنوع... اراجی؟ (باشه؟ ). دوباره سرش ور تکون داد دوست داشتم بپرسم چرا دوستت خونی بود ؟ چرا خودت تیر خوردی ولی خب خودمو کنترل کردم و ماسکش ور درست کردم و اومدم بیورن. یه دختر تقریبا ۱۵٬۱۶ساله داشت با گریه از جیمین میپرسید چی شده؟ 🐶سولی اروم باش... چیزیش نیست عمل شده حالش خوبه. 🦋الان کجاست... داداشمو میخوام ببینم. نگاهشو داد این ور جیمین گفت :ببین دکترش اونجاست میتونی بری بپرسی. دختره دویید سمتم بازو هامو گرفتم گفت :داداشم... اوپام حالش خوبه خانم دکتر (با گریه ) 🐼جونگ کوک؟ 🦋اره اره... اشکاشو پاک کردم و گفتم :گریه نکن... داداشت حالش خوبه... هی اقای پارک... خانم جئون میتونید از پشت شیشه ببینیدش... به هوش اومده بیاید بریم. پشت سرم وارد اتاق شدیم... از پشت شیشه جونگ کوک که رو تخت ولو بود معلوم بود 🐼بیا این داداش شما اونم رفیق شما صحیح و سالم که نه ولی خب.. جونگ کوک دیدشون کله اش ور تکون داد به علامت سلام فکر کنم اسم دختره سولیه سولی اورم شد و رفت بیورن جیمینم دنبالش رفت بیورن. 🐶من سولی رو میبرم خونه کاری بود... با این شماره تماس بگیرید... شماره ی منه. کارنی که گرفته بود جلوم رو گرفتم و گفتم :حتما.اون دوتا رفتن منم ولو شدم رو مبل قسمت پذیرش.. گوشمو در واردم تهیونگ داداش کوچیکم بود.. جواب دادم🐯نونا؟ کجایی جواب نمیدی.. نگران شدم 🐼عمل داشتم یهویی شد... تو چیکار میکنی... ساعت رو نگا کن ۷صبحه.🐯ماموریت تازه تموم شد... مافیا ها... امشب مهمونی داشتن... ولی مثل اینکه دعواشون شده و تیر اندازی... مثل اینکه پسر خاندان جئون تیر خورده ولی فرار کرده
دیدگاه ها (۴)

ارباب خشن من ۲۰

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

پارت ۲۵

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

پارت ۳۷

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط