موفقیت عشق در همراه دارد
موفقیت عشق در همراه دارد
پارت ⁵
بعد از حاضر شدنم سوار ماشین شدم و راهی لوکیشنی که مامان فرستاده بود شدم بعد از ۳۰ امین رسیدم و با عمارتی با شکوه مواجه شدم. آروم قدم برمیداشتم در عمار باز شد و چند تا بادیگارد استقبالم کردن نمیدونستم این چه مراسمی هست تا وارد شدم با جمعی که مواجه شدم دهنم باز مونده بود
ویو کوک
همه چیز طبق برنامه پیش میرفت، بعد از همه ی کار اای لازم از اتاقم زدم بیرون و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با مهمون ها هنوز چیزی نگذشته بود که دختری از در عمارت وارد عمارت شد خیلی زیبا بود ولی نمیدونستم این احساس چیه آخه من تاحالا به هیچ دختری حسی نداشتم کم کم نزید من میشد ولی غافلگیر شدم از کنارم رد شد و به سمت خانواده ی لی رفت متوجه شدم این همون دختریه که مامانم اصرار داشت باهاش ازدواج کنم
ویو راوی
همینطوری مهمونی آروم پیش میرفت که با صدای ا.ت همه برگشتن به سمت خانواده ی لی
+ چی ؟ ( با صدای بلند )
بعد از اون مامانش بازوی ا.ت رد گرفت و آروم به دره گوشش زمزمه میکرد، کا آقای جعون رو به جمعیت کرد و با چنگال به لیوان شرابش زد تا توجهات رو به سمتش جلب کند و گفت
آقای جعون : اول از همه میخوام از همه ی عزیزان که به مهمانی که بر پا کردم تشریف آوردن، امروز دلیل جمع شدنمون توی عمارت جعون اینه که خبر ازدواج پسرم رو یعنی جعون جونگ کوک رد به شما بگم
همه تعجب کرده بودن اقای جعون ادامه داد
جعون : اون شخص یعنی عروسم از خانواده ی لی هست و به سمت ا.ت اشاره کرد
همه برگشتن به سمت ا.ت و داشت بهش خیره میشدن و از زیباییش حرف میزدن جز یه نفر ...
آقای جعون به کوک اشاره کرد تا با ا.ت بیان و حرفی بگن کوک قدمی به سمت ا.ت برداشت و دستش رو جلو برد
- عزیزم بیا بریم
+ جی ؟ عزیزم ؟ ( آروم طوری که فقط اون بشنوه )
- منم دارم از روی قصد این چندش بازی ها رو میکنم فقط سعی کن لو نده ( اروم)
+ ا.ت دستش رو توی دست جعون گذاشت و با هم به سمت آقای جعون قدم بر داشتن همه داشتن با حسرت بهشون نگاه میکردن و از هماهنگی و زوج بی نقص بودنشون حرف نیزد جز یه نفر ...
اون ینفر کسی نبود جز جینا ( دختر خاله ی کوک که از قبل عین کنه بهش چسبیده )
- اول از همه از همتون ممنونیم که به دعوت ما جواب رد ندادید ، امروز به طوری که همه میدونید مراسم آشنایی این دو خانواده هست ( و به خانواده خودش و خانواده ا.ت اشاره میکنه )
کوک به ا.ت اشاره کرد تا حرفی بزنه ولی ا.ت گفت ترجیح میدم بمیرم تا پیش تو سخنرانی کنم ، کوک با شنیدن این حرف دست ا.ت که توی دستش قرار داشت رو جوری فشار داد که از چهره ی ا.ت معلوم بود که درد داشت ولی بازم اصرار داشت حرف نزنه. کوک کفری شده بو. از مهمون ها خدافظی کرد و ا.ت رو کشون کشون به سمت خروجی عمارت برد...
ادامه دارد ....
پارت ⁵
بعد از حاضر شدنم سوار ماشین شدم و راهی لوکیشنی که مامان فرستاده بود شدم بعد از ۳۰ امین رسیدم و با عمارتی با شکوه مواجه شدم. آروم قدم برمیداشتم در عمار باز شد و چند تا بادیگارد استقبالم کردن نمیدونستم این چه مراسمی هست تا وارد شدم با جمعی که مواجه شدم دهنم باز مونده بود
ویو کوک
همه چیز طبق برنامه پیش میرفت، بعد از همه ی کار اای لازم از اتاقم زدم بیرون و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با مهمون ها هنوز چیزی نگذشته بود که دختری از در عمارت وارد عمارت شد خیلی زیبا بود ولی نمیدونستم این احساس چیه آخه من تاحالا به هیچ دختری حسی نداشتم کم کم نزید من میشد ولی غافلگیر شدم از کنارم رد شد و به سمت خانواده ی لی رفت متوجه شدم این همون دختریه که مامانم اصرار داشت باهاش ازدواج کنم
ویو راوی
همینطوری مهمونی آروم پیش میرفت که با صدای ا.ت همه برگشتن به سمت خانواده ی لی
+ چی ؟ ( با صدای بلند )
بعد از اون مامانش بازوی ا.ت رد گرفت و آروم به دره گوشش زمزمه میکرد، کا آقای جعون رو به جمعیت کرد و با چنگال به لیوان شرابش زد تا توجهات رو به سمتش جلب کند و گفت
آقای جعون : اول از همه میخوام از همه ی عزیزان که به مهمانی که بر پا کردم تشریف آوردن، امروز دلیل جمع شدنمون توی عمارت جعون اینه که خبر ازدواج پسرم رو یعنی جعون جونگ کوک رد به شما بگم
همه تعجب کرده بودن اقای جعون ادامه داد
جعون : اون شخص یعنی عروسم از خانواده ی لی هست و به سمت ا.ت اشاره کرد
همه برگشتن به سمت ا.ت و داشت بهش خیره میشدن و از زیباییش حرف میزدن جز یه نفر ...
آقای جعون به کوک اشاره کرد تا با ا.ت بیان و حرفی بگن کوک قدمی به سمت ا.ت برداشت و دستش رو جلو برد
- عزیزم بیا بریم
+ جی ؟ عزیزم ؟ ( آروم طوری که فقط اون بشنوه )
- منم دارم از روی قصد این چندش بازی ها رو میکنم فقط سعی کن لو نده ( اروم)
+ ا.ت دستش رو توی دست جعون گذاشت و با هم به سمت آقای جعون قدم بر داشتن همه داشتن با حسرت بهشون نگاه میکردن و از هماهنگی و زوج بی نقص بودنشون حرف نیزد جز یه نفر ...
اون ینفر کسی نبود جز جینا ( دختر خاله ی کوک که از قبل عین کنه بهش چسبیده )
- اول از همه از همتون ممنونیم که به دعوت ما جواب رد ندادید ، امروز به طوری که همه میدونید مراسم آشنایی این دو خانواده هست ( و به خانواده خودش و خانواده ا.ت اشاره میکنه )
کوک به ا.ت اشاره کرد تا حرفی بزنه ولی ا.ت گفت ترجیح میدم بمیرم تا پیش تو سخنرانی کنم ، کوک با شنیدن این حرف دست ا.ت که توی دستش قرار داشت رو جوری فشار داد که از چهره ی ا.ت معلوم بود که درد داشت ولی بازم اصرار داشت حرف نزنه. کوک کفری شده بو. از مهمون ها خدافظی کرد و ا.ت رو کشون کشون به سمت خروجی عمارت برد...
ادامه دارد ....
- ۱۹۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط