ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۲
دکتر : بله متاسفانه..هر احتمالي وجود داره..باید به هوش بیاد تا متوجه بشیم عمل موفقیت آمیز بوده یا نه..فقط براش دعا کنید.
واي.. این کابوس تموم نمیشه..
بیجون و پردرد بدن سست شدمو رها کردم و روي زمين نشستم و زانوهامو بغل کردم.
جیمین قویه.. جیمین برمیگرده.. من مطمینم..
نیکول : میتونیم ببینیمش؟
دکتر : فعلا نه..
و رد شد و رفت..
با نفس نفس دستمو به صورتم کشیدم و پردرد گردنبند و
برفم رو توی مشتم گرفتم.
به هوش میاد باید بیاد.اون..
منو اينجوري رها نمیکنه
در دوباره باز شد و اینبار تخت جیمین رو آوردن بیرون با بغض خيلي بد و وحشت تند بلند شدم و نرده هاي تختش رو گرفتم.
اخ.. عزیز دلم.. بي هوش بود.. چقدر درد بکشه اخه؟
چشماي قشنگش بسته بود و صورت بي روح و سفيدي داشت..
جیمین خواهش میکنم..
من زندگیمو ازت میخوام...
تو این زندگي رو به من بدهکار اشکم چکید..
جیمین یه زندگی عاشقونه با خودش رو بهم بدهکاره بردنش بخش مراقبتهای ویژه و باز ما رو پشت در و دور
از جیمین گذاشتن..
دیگه از این دور بودن خسته ام..
لرزون و تند گردنبندم رو از گردنم کشیدم و با بغض و ترسیده گفتم:من..من اینو باید بدم به جیمین.. با درد گفتم براش..شانس میاره..به هوش میاد..من مطمینم...
و پردرد اشک ریختم و نفس نفس زدم. فرد داغون گردنبند رو گرفت و گفت: من میرم ببینم
میذارن..
آنالی یهو و خيلي دستپاچه گفت:من..من یه دوست پرستاري دارم برم ببینم میتونم راضیش کنم جیمین رو ببینیم.
و گردنبند رو از فرد گرفت و گفت اینو بهش میرسونم..
لرزون نگاش کردم.
به دنیل نگاهي کرد و تند رفت داخل. يعني ميتونه؟
چرا تا الان نگفته بود؟ اخ.. اي خدا!...
دلم براي آرامش خونه مون : تنگ شده.
دلم براي روزمرگي بدون درد و استرس تنگ شده..
دلم براي جیمینم تنگ شده..
نفسم خيلي سنگين بود..
چند دقیقه بعد آنالی اومد بیرون. نیکول مضطرب گفت: چي شد؟ اجازه دادن؟ آنالی كمي اشفته گفت : نه...نه...
و اروم گفت : اما نگران نباشین.. به هوش میاد..
و خيلي گرفته رفت تو اغوش دنیل.. دنیل دستاشو دورش انداخت و سرشو بوسید. حتما این فضا حالشو بد کرده بود..
حال همه مون رو بد کرده بود.
قلبم داشت خرد میشد.. بي قرار نفسم رو بیرون دادم و توي دلم براي جیمین دعا کردم و اشك ريختم..
تمام شب همه مون له شده و منتظر براش دعا میکردیم و
درد میکشیدیم.
صبح زود بود که دکتر رفت تو بخش
دل تو دلم نبود و با بغض غریب و وحشتناكي منتظر بودم
برگرده و از حال جیمین برام بگه..
بعد حدود ساعت اومد بیرون.
هول و با استرس خيلي شديدي :گفتم:دکتر.. جیمین چطوره؟
قلبم داشت از جا در میومد.. خداياا.. لطفا..
دکتر لبخندي بهم زد و گفت : باید کم کم خونه رو براي برگشت شوهر عزیز دلت آماده کني دختر..
چي؟این گفت؟ الان چي
( فصل سوم ) پارت ۶۴۲
دکتر : بله متاسفانه..هر احتمالي وجود داره..باید به هوش بیاد تا متوجه بشیم عمل موفقیت آمیز بوده یا نه..فقط براش دعا کنید.
واي.. این کابوس تموم نمیشه..
بیجون و پردرد بدن سست شدمو رها کردم و روي زمين نشستم و زانوهامو بغل کردم.
جیمین قویه.. جیمین برمیگرده.. من مطمینم..
نیکول : میتونیم ببینیمش؟
دکتر : فعلا نه..
و رد شد و رفت..
با نفس نفس دستمو به صورتم کشیدم و پردرد گردنبند و
برفم رو توی مشتم گرفتم.
به هوش میاد باید بیاد.اون..
منو اينجوري رها نمیکنه
در دوباره باز شد و اینبار تخت جیمین رو آوردن بیرون با بغض خيلي بد و وحشت تند بلند شدم و نرده هاي تختش رو گرفتم.
اخ.. عزیز دلم.. بي هوش بود.. چقدر درد بکشه اخه؟
چشماي قشنگش بسته بود و صورت بي روح و سفيدي داشت..
جیمین خواهش میکنم..
من زندگیمو ازت میخوام...
تو این زندگي رو به من بدهکار اشکم چکید..
جیمین یه زندگی عاشقونه با خودش رو بهم بدهکاره بردنش بخش مراقبتهای ویژه و باز ما رو پشت در و دور
از جیمین گذاشتن..
دیگه از این دور بودن خسته ام..
لرزون و تند گردنبندم رو از گردنم کشیدم و با بغض و ترسیده گفتم:من..من اینو باید بدم به جیمین.. با درد گفتم براش..شانس میاره..به هوش میاد..من مطمینم...
و پردرد اشک ریختم و نفس نفس زدم. فرد داغون گردنبند رو گرفت و گفت: من میرم ببینم
میذارن..
آنالی یهو و خيلي دستپاچه گفت:من..من یه دوست پرستاري دارم برم ببینم میتونم راضیش کنم جیمین رو ببینیم.
و گردنبند رو از فرد گرفت و گفت اینو بهش میرسونم..
لرزون نگاش کردم.
به دنیل نگاهي کرد و تند رفت داخل. يعني ميتونه؟
چرا تا الان نگفته بود؟ اخ.. اي خدا!...
دلم براي آرامش خونه مون : تنگ شده.
دلم براي روزمرگي بدون درد و استرس تنگ شده..
دلم براي جیمینم تنگ شده..
نفسم خيلي سنگين بود..
چند دقیقه بعد آنالی اومد بیرون. نیکول مضطرب گفت: چي شد؟ اجازه دادن؟ آنالی كمي اشفته گفت : نه...نه...
و اروم گفت : اما نگران نباشین.. به هوش میاد..
و خيلي گرفته رفت تو اغوش دنیل.. دنیل دستاشو دورش انداخت و سرشو بوسید. حتما این فضا حالشو بد کرده بود..
حال همه مون رو بد کرده بود.
قلبم داشت خرد میشد.. بي قرار نفسم رو بیرون دادم و توي دلم براي جیمین دعا کردم و اشك ريختم..
تمام شب همه مون له شده و منتظر براش دعا میکردیم و
درد میکشیدیم.
صبح زود بود که دکتر رفت تو بخش
دل تو دلم نبود و با بغض غریب و وحشتناكي منتظر بودم
برگرده و از حال جیمین برام بگه..
بعد حدود ساعت اومد بیرون.
هول و با استرس خيلي شديدي :گفتم:دکتر.. جیمین چطوره؟
قلبم داشت از جا در میومد.. خداياا.. لطفا..
دکتر لبخندي بهم زد و گفت : باید کم کم خونه رو براي برگشت شوهر عزیز دلت آماده کني دختر..
چي؟این گفت؟ الان چي
- ۳.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط