پناهجوی شبم آفتاب میخواهم

پناهجوی شبم، آفتاب می‌خواهم
چقدر تشنه بمانم؟ شراب می‌خواهم!

حساب کن چقدر غم به این و آن دادی!
ولی من از تو غمِ بی حساب می‌خواهم

سوالِ هستیِ من از تو نیست غیر از عشق
سوال کرده‌ام و یک جواب می‌خواهم

چه کار با دل من کرده‌ای که بی عشقت
نه لب به نان زده حتی نه آب می‌خواهم

برای من اگر این بار هدیه آوردی
دو شاخه گل وسط یک کتاب می‌خواهم

به آسمان برو ای آه! ای دعای نجات!
که مثل قبل، تو را مستجاب می‌خواهم...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

سکوت میکنم امشب به جای گفت و شنود مرا ببخش که دل، گرم صحبت ت...

ما همانیم، همانی که خودت می‌دانیدو هواییم؛ دمی صاف و دمی بار...

با دلم بر بومِ نقاشی کبوتر می‌کشم ...از بلندای خیالم سویِ‌ ت...

لحظاتتون درپناه آرامش...#خاصترین

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ت : وای مثل اون سری ...

معامله نهاییپارت ۲۲بحث رو عوض کردم « به هر حال ، تو خانواده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط