صبح روز بعد، نور از لای پردهها میتابید. سوآ بیدار شده ب
صبح روز بعد، نور از لای پردهها میتابید. سوآ بیدار شده بود، ولی هنوز خسته بود. بدنش کوفته بود از هیجان و بازی روز قبل... اما روحش سبک بود.
فکر میکرد همهچی خوب پیش رفته.
لباسش رو عوض کرد، موهاش رو بست، عینکش رو زد و مثل همیشه نشست پشت میز. خودش رو مشغول نشون داد.
در اتاق شوگا باز شد.
بیحرف، بیصدا، قدمهای سنگینش اومد تو آشپزخونه. دستش رفت سمت بطری آب، در یخچال، صدای باز و بسته شدن کابینت.
اما ناگهان...
سکوت شکست.
شوگا: این چیه؟
سوآ با ترس برگشت. نگاهش افتاد به دست شوگا.
تو دستش یه بادکنک کوچیک پلاستیکی بود. نارنجی رنگ، با یه صورت خندان روش.
بادکنک از شهربازی بود. یکی از کارگرها بعد از آخرین بازی به سوآ داده بود و اون... فراموش کرده بود بندش رو از کیف کوچیکش دربیاره.
حالا شوگا پیداش کرده بود.
سوآ: اون... اون چیز مهمی نیست...
شوگا: از کجا آوردیش؟
سوآ ساکت موند.
شوگا: پرسیدم. از کجا آوردیش؟
سوآ: من... دیروز... یه کم فقط، رفتم بیرون...
شوگا: "یه کم فقط"؟!
صدات که درنمیاد، قانون هم که نمیفهمی، حالا دیگه با پول من میری شهربازی؟ هوم؟ اونم وقتی گفتم خونه بمون؟!
صدای شوگا بلند شده بود.
سوآ سریع سرش رو پایین انداخت. نفسش بند اومده بود. گونههاش داغ شدن. خون شروع کرد به بالا اومدن...
و بعد: چکیدن قطرهٔ خون از دماغ.
نه زیاد، فقط یکی دو قطره.
شوگا که دید، اخماش بیشتر درهم رفت.
شوگا: باز که شروع شد... مسخرهست.
رفت سمت کابینت، یه دستمال انداخت سمت سوآ.
شوگا: جمعش کن.
سوآ در سکوت دستمال رو برداشت. قطرههای کمخون رو پاک کرد.
شوگا دوباره رفت سمت در اتاق خودش.
شوگا (بدون نگاه کردن): دیگه یه بار دیگه فقط، یه بار، از خونه بدون اجازه بری، بدون حرف، بدون خبر...
نه غذا میمونه، نه پول، نه خونه.
در اتاق بسته شد.
محکم.
سوآ همونجا روی صندلی موند. عینکش رو درآورد، دستمال خونی توی دستش بود، و اون بادکنک کوچیک، حالا رو زمین افتاده بود.
لبخند روش هنوز بود، ولی دروغی.
مثل خیلی چیزها.
فکر میکرد همهچی خوب پیش رفته.
لباسش رو عوض کرد، موهاش رو بست، عینکش رو زد و مثل همیشه نشست پشت میز. خودش رو مشغول نشون داد.
در اتاق شوگا باز شد.
بیحرف، بیصدا، قدمهای سنگینش اومد تو آشپزخونه. دستش رفت سمت بطری آب، در یخچال، صدای باز و بسته شدن کابینت.
اما ناگهان...
سکوت شکست.
شوگا: این چیه؟
سوآ با ترس برگشت. نگاهش افتاد به دست شوگا.
تو دستش یه بادکنک کوچیک پلاستیکی بود. نارنجی رنگ، با یه صورت خندان روش.
بادکنک از شهربازی بود. یکی از کارگرها بعد از آخرین بازی به سوآ داده بود و اون... فراموش کرده بود بندش رو از کیف کوچیکش دربیاره.
حالا شوگا پیداش کرده بود.
سوآ: اون... اون چیز مهمی نیست...
شوگا: از کجا آوردیش؟
سوآ ساکت موند.
شوگا: پرسیدم. از کجا آوردیش؟
سوآ: من... دیروز... یه کم فقط، رفتم بیرون...
شوگا: "یه کم فقط"؟!
صدات که درنمیاد، قانون هم که نمیفهمی، حالا دیگه با پول من میری شهربازی؟ هوم؟ اونم وقتی گفتم خونه بمون؟!
صدای شوگا بلند شده بود.
سوآ سریع سرش رو پایین انداخت. نفسش بند اومده بود. گونههاش داغ شدن. خون شروع کرد به بالا اومدن...
و بعد: چکیدن قطرهٔ خون از دماغ.
نه زیاد، فقط یکی دو قطره.
شوگا که دید، اخماش بیشتر درهم رفت.
شوگا: باز که شروع شد... مسخرهست.
رفت سمت کابینت، یه دستمال انداخت سمت سوآ.
شوگا: جمعش کن.
سوآ در سکوت دستمال رو برداشت. قطرههای کمخون رو پاک کرد.
شوگا دوباره رفت سمت در اتاق خودش.
شوگا (بدون نگاه کردن): دیگه یه بار دیگه فقط، یه بار، از خونه بدون اجازه بری، بدون حرف، بدون خبر...
نه غذا میمونه، نه پول، نه خونه.
در اتاق بسته شد.
محکم.
سوآ همونجا روی صندلی موند. عینکش رو درآورد، دستمال خونی توی دستش بود، و اون بادکنک کوچیک، حالا رو زمین افتاده بود.
لبخند روش هنوز بود، ولی دروغی.
مثل خیلی چیزها.
- ۱۹.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط