کله پوک صورتی
کله پوک صورتی✨️
پارت ۷۰ 《فصل دوم پارت ۳۰ 》
انیا داشت میرفت بیش دامیان که با یه صحنه ی فاجعه رو به رو شد
بله دامیان روی سطل آشغال بود 《از اون سطل آشغال بزرگ ها》یک موش هم اون بایین بود
دامیان :واییی نیا بالا نیا بالاااا
انیا میره سمت دامیان
انیا :هی دور شو موش کثیف
دامیان :جانم ....ت...تو اینجا جیکار میکنییی؟؟؟
انیا :تو از حیوونا ی کوچیک میترسی درسته بسر دوم
دامیان :خفه شووووو خودت ترسوی من کی از این موش ترسیدیم ؟؟؟
انیا دم اون موش و گرفت
انیا با لبخند معروفش:بس این موش تو دستت بگیر
دامیان :نهههع دورش کن اون و از من دورش کن دختره ی نجستتتت
انیا :باشه ولی انیا کثیف نیست
انیا و اون موش و گذاشت بایین
دامیان :هوففف
انیا :نترس به هیجکس نمیگم
دامیان :وایی نباید توی ذهنم میگفتماصلا به کل یادم رفته بود حالا برو الان کلاس ورزش شروع میشه
انسا:اع راست میگی بسر دوم مو رفتیم
دامیان: بری که دیگه برنگردی
کلاس ها تموم شد
خونه ی بلکبل ها
ویو بکی:
بوی توی اتاقش بود و یک دفعه در اتاقش شروع کرد به کوبیده شدن
بکی :کیهه؟؟؟
فرد بشت در:منم
بکی :منم کیه🗿؟؟
فرد ناشناس با سر اومد داخل اتاق بکی بله اون دختر عموی بکی بلوکا بود
بلوکا:اع خبر رسید که یه بسره توی مدرسه بنام هامون کون گشاد بهت بیشنهاد داده و قبول کردی و آخرش هم معلوم شد بسره توی ۱۲ سالگی زوری بخاطر مواد باباش ازدواج کرده هه آدم های خرابی دور ورت هستن کله خرگوشی
بکی :اممم من یکی و بیدا میکنم اونم به تو ربطی نداره کی و راستی گاوی یا آدم جرا با سر میای تو ؟؟
بلوکا:ای بابا باشه ببینیم و تعریف کنیم
بکی :آره ببین
بکی توی ذهنش :شاید حق با اون باشه کسی سمتم نمیاد
بلوکا از اتاق بکی بیرون رفت بکی سرعا روی تختش دراز کشید و عروسک خرسی بزرگش و بغل کرد
بکی با خودش :شاید جدی جدی کسی من و دوست نداره و طرفم نمیاد《با ناامیدی 》 ولی ....صبر کن یکی به بیشنهاد داده بود اون کی بود؟؟آها اون کله درازه ایون آره اره قیافش شبیه استفراغه وای مجبورم باهاش برم یعنی باید برم یا نه امکان داره توی اولین تست مدلین بخاطر بحث های زیادمون یه چک بخوابونم تو گوشش
ام ولی نه من که انیا نیستم اون کله دراز 《ایون》هم بخاطر تالار بزرگ مدلینگ میاد اونجا منم فقط یه همراه میخوام جالا باید جی بگم ؟؟
بکی همینجور در فکر بود
خانه ی دزموند ها
ویو دامیان
دامیان درحال درست کردن شام 《تخمه مرغ نیمرو 🗿》بود
دیترس:عموو
دامیان :ها
دیترس:ما جرا عین فقرا زندگی میکنین
دامیان :زندگی فقیرانه ی عمته؟من که حوصله درست کردن یه غذای لاکجری ندارم واسه ی همین به خدمتکار گفتم امروز نیاد خودم یک جیز مشتی درست کنم
دیترس:عمووو
دامیان :ها باز جیه؟؟
دیترس:من همستر میخوام من باید یه همستر و روتین داشته باشه
دامیان :اولا همش میگفتی همستر حالا میگی رتیل ؟؟
دیترس :اععع بخاطر تو نمیتونم یکی از اینا داشته باشم
دامیان :هزار دفعه بحثشو کردیم بابا
دیترس:جطوره ترس تو نسبت به همستر کم کنی عمو
دامیان :خفه بابا
دامیان توی ذهنش:شاید باید دنبال یه معلم خوب برای نترس بودن بگردم
خانه ی فورجر ها
ویو انیا :
لوید :انیا ببینم جند تا استلا داری ؟؟؟
انیا :شیش تا
یور :انیا جونم سه هفته دیگه حدود یه ماه مونده تا مسابقات بهترین معلم ویژه باید بهترین باشی انیا اینجوری یه استلا میگیری
لوید :درسته دخترم سعی تو بکن
انیا :جشم
مدرسه ی ادن :
انیا از اتوبوس بیاده شد
انیا :سلام بکی امروز جرا بی حالی معمولا تو اول به انیا سلام میکنی
بکی:آره درگیر یه همراهم
انیا :خب اون یکی نوچه های بسر دوم بهت بیشنهاد داده بود
بکی :نمیدونمم جیکار کنم
دامیان داشت میرفت سمت کلاس نمیدونست انیا اون وره توی ذهنش گفت :کاشکی یکی کمکم کنه که ترسم بریزه
انیاذهن دامیان و خوند
انیا توی ذهنش :باید سریعا معلم ویژه بشم
انیا سریعا رفت سمت دامیان
انیا :آهای بسر دوم یه دقیقه بیا باهات کار دارم
دامیان :بزن به چاک بابا
انیا دست دامیان و گرفت و بدو بدو کشیدش سمت بشت مدرسه
دامیان قرمز شده :بابا دستم و ول کن اصلا من و جرا آوردی بشت حیاط ؟؟؟
انیا :خب میخواستم یه جیزی بهت بگم بسر دوم
دامیان :ها؟؟
انیا :من..............
ببخشید دیر شد 🗿این پارت جطور بود ؟
پارت ۷۰ 《فصل دوم پارت ۳۰ 》
انیا داشت میرفت بیش دامیان که با یه صحنه ی فاجعه رو به رو شد
بله دامیان روی سطل آشغال بود 《از اون سطل آشغال بزرگ ها》یک موش هم اون بایین بود
دامیان :واییی نیا بالا نیا بالاااا
انیا میره سمت دامیان
انیا :هی دور شو موش کثیف
دامیان :جانم ....ت...تو اینجا جیکار میکنییی؟؟؟
انیا :تو از حیوونا ی کوچیک میترسی درسته بسر دوم
دامیان :خفه شووووو خودت ترسوی من کی از این موش ترسیدیم ؟؟؟
انیا دم اون موش و گرفت
انیا با لبخند معروفش:بس این موش تو دستت بگیر
دامیان :نهههع دورش کن اون و از من دورش کن دختره ی نجستتتت
انیا :باشه ولی انیا کثیف نیست
انیا و اون موش و گذاشت بایین
دامیان :هوففف
انیا :نترس به هیجکس نمیگم
دامیان :وایی نباید توی ذهنم میگفتماصلا به کل یادم رفته بود حالا برو الان کلاس ورزش شروع میشه
انسا:اع راست میگی بسر دوم مو رفتیم
دامیان: بری که دیگه برنگردی
کلاس ها تموم شد
خونه ی بلکبل ها
ویو بکی:
بوی توی اتاقش بود و یک دفعه در اتاقش شروع کرد به کوبیده شدن
بکی :کیهه؟؟؟
فرد بشت در:منم
بکی :منم کیه🗿؟؟
فرد ناشناس با سر اومد داخل اتاق بکی بله اون دختر عموی بکی بلوکا بود
بلوکا:اع خبر رسید که یه بسره توی مدرسه بنام هامون کون گشاد بهت بیشنهاد داده و قبول کردی و آخرش هم معلوم شد بسره توی ۱۲ سالگی زوری بخاطر مواد باباش ازدواج کرده هه آدم های خرابی دور ورت هستن کله خرگوشی
بکی :اممم من یکی و بیدا میکنم اونم به تو ربطی نداره کی و راستی گاوی یا آدم جرا با سر میای تو ؟؟
بلوکا:ای بابا باشه ببینیم و تعریف کنیم
بکی :آره ببین
بکی توی ذهنش :شاید حق با اون باشه کسی سمتم نمیاد
بلوکا از اتاق بکی بیرون رفت بکی سرعا روی تختش دراز کشید و عروسک خرسی بزرگش و بغل کرد
بکی با خودش :شاید جدی جدی کسی من و دوست نداره و طرفم نمیاد《با ناامیدی 》 ولی ....صبر کن یکی به بیشنهاد داده بود اون کی بود؟؟آها اون کله درازه ایون آره اره قیافش شبیه استفراغه وای مجبورم باهاش برم یعنی باید برم یا نه امکان داره توی اولین تست مدلین بخاطر بحث های زیادمون یه چک بخوابونم تو گوشش
ام ولی نه من که انیا نیستم اون کله دراز 《ایون》هم بخاطر تالار بزرگ مدلینگ میاد اونجا منم فقط یه همراه میخوام جالا باید جی بگم ؟؟
بکی همینجور در فکر بود
خانه ی دزموند ها
ویو دامیان
دامیان درحال درست کردن شام 《تخمه مرغ نیمرو 🗿》بود
دیترس:عموو
دامیان :ها
دیترس:ما جرا عین فقرا زندگی میکنین
دامیان :زندگی فقیرانه ی عمته؟من که حوصله درست کردن یه غذای لاکجری ندارم واسه ی همین به خدمتکار گفتم امروز نیاد خودم یک جیز مشتی درست کنم
دیترس:عمووو
دامیان :ها باز جیه؟؟
دیترس:من همستر میخوام من باید یه همستر و روتین داشته باشه
دامیان :اولا همش میگفتی همستر حالا میگی رتیل ؟؟
دیترس :اععع بخاطر تو نمیتونم یکی از اینا داشته باشم
دامیان :هزار دفعه بحثشو کردیم بابا
دیترس:جطوره ترس تو نسبت به همستر کم کنی عمو
دامیان :خفه بابا
دامیان توی ذهنش:شاید باید دنبال یه معلم خوب برای نترس بودن بگردم
خانه ی فورجر ها
ویو انیا :
لوید :انیا ببینم جند تا استلا داری ؟؟؟
انیا :شیش تا
یور :انیا جونم سه هفته دیگه حدود یه ماه مونده تا مسابقات بهترین معلم ویژه باید بهترین باشی انیا اینجوری یه استلا میگیری
لوید :درسته دخترم سعی تو بکن
انیا :جشم
مدرسه ی ادن :
انیا از اتوبوس بیاده شد
انیا :سلام بکی امروز جرا بی حالی معمولا تو اول به انیا سلام میکنی
بکی:آره درگیر یه همراهم
انیا :خب اون یکی نوچه های بسر دوم بهت بیشنهاد داده بود
بکی :نمیدونمم جیکار کنم
دامیان داشت میرفت سمت کلاس نمیدونست انیا اون وره توی ذهنش گفت :کاشکی یکی کمکم کنه که ترسم بریزه
انیاذهن دامیان و خوند
انیا توی ذهنش :باید سریعا معلم ویژه بشم
انیا سریعا رفت سمت دامیان
انیا :آهای بسر دوم یه دقیقه بیا باهات کار دارم
دامیان :بزن به چاک بابا
انیا دست دامیان و گرفت و بدو بدو کشیدش سمت بشت مدرسه
دامیان قرمز شده :بابا دستم و ول کن اصلا من و جرا آوردی بشت حیاط ؟؟؟
انیا :خب میخواستم یه جیزی بهت بگم بسر دوم
دامیان :ها؟؟
انیا :من..............
ببخشید دیر شد 🗿این پارت جطور بود ؟
- ۱۷.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط