هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
«الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم
محمد مبینی
نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم...
کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
«الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم
محمد مبینی
- ۴۶۸
- ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط