(قسمت اول)
(قسمت اول)
-گفتم کاری نداشتم بیکار بودم....
-وای خدا ی من اگه به منه می خوام صدسال سیاه عاشق این طور مردایی نشم .....نتونستم خودمو کنترل کنم یه پوزخند زدم که از چشمایه بابا قوریش دور نموند ازاین رفتارش معلومه که اخلاقش صفره هرچند آدم نمی تونه توی برخورد اول درباره یه نفرقضاوت کنه ...
-میترا:بچه ها ازخودتون پذیرایی کنید من برم به مهمون ها خوش آمد بگم.....
- ومن می دونم که بازم میترا پراز بغض شد ....
رادین:نیامده بودی بهتر بود تا این که بیایی این حرف هارا بهش بزنی
-نیما:اولاً به تو ربطی نداره دوماً بعدشم لازم نمی بینم توی مسائل شخصی ما دخالت کنی جناب ......
-تاحالاندیده بودم که رادین این قدر عصبانی بشه یه طورخاص زل زدن به هم انگار می خوان که سربه تن هردو شون نباشه معلومه که خیلی ازهم بدشون میاد.....
-که رادین روش کرد طرف من وگفت ....
- ببخشید نیلوفرجون یه خورده عصبانی شدم
ایش این پسره ننر چرایک دفعه این قدر بامن صمیمی شد ...
رادین داشت می رفت که یک دفعه گفت....خانمی نمیایی بریم پیش میترا ....
-این الان با من بود....؟
-نیما:نه پس بامن بود؟
-این یخچاله چی می گه این وسط ؟
-نیما:منتظرته راه بیفت برو خانمی
- این یخچال الان دقیقا داشت منو مسخره می کرد ؟
-راه افتادم برم با یه اخم نگاهش کردم ...که بهم یه پوزخند زد
این چرا این طور رفتارمی کنه انگار من ارث باباشو خوردم پسر ننر...
-باشه حالتو می گیرم پسره مسخره منو دست می ندازی ....
-داشتم می رفتم پیش میترا که دیدم داره بایه پسره حرف می زنه که پشتش به منه ....
وقتی روش برگردوند یه قیافه آشنادیدم...
سلام نیلوفرخانم خوبی....؟
-سلام مرسی شماخوبین ..؟
-مرسی اس بد نیستم ...خوشحال شدم ازدیدنتون همین که رسیدم فرودگاه یه راست آمدم این جا...دلم برای هردوتاتون تنگ شده بود
(لایک و کامنت فراموش نشه)
-گفتم کاری نداشتم بیکار بودم....
-وای خدا ی من اگه به منه می خوام صدسال سیاه عاشق این طور مردایی نشم .....نتونستم خودمو کنترل کنم یه پوزخند زدم که از چشمایه بابا قوریش دور نموند ازاین رفتارش معلومه که اخلاقش صفره هرچند آدم نمی تونه توی برخورد اول درباره یه نفرقضاوت کنه ...
-میترا:بچه ها ازخودتون پذیرایی کنید من برم به مهمون ها خوش آمد بگم.....
- ومن می دونم که بازم میترا پراز بغض شد ....
رادین:نیامده بودی بهتر بود تا این که بیایی این حرف هارا بهش بزنی
-نیما:اولاً به تو ربطی نداره دوماً بعدشم لازم نمی بینم توی مسائل شخصی ما دخالت کنی جناب ......
-تاحالاندیده بودم که رادین این قدر عصبانی بشه یه طورخاص زل زدن به هم انگار می خوان که سربه تن هردو شون نباشه معلومه که خیلی ازهم بدشون میاد.....
-که رادین روش کرد طرف من وگفت ....
- ببخشید نیلوفرجون یه خورده عصبانی شدم
ایش این پسره ننر چرایک دفعه این قدر بامن صمیمی شد ...
رادین داشت می رفت که یک دفعه گفت....خانمی نمیایی بریم پیش میترا ....
-این الان با من بود....؟
-نیما:نه پس بامن بود؟
-این یخچاله چی می گه این وسط ؟
-نیما:منتظرته راه بیفت برو خانمی
- این یخچال الان دقیقا داشت منو مسخره می کرد ؟
-راه افتادم برم با یه اخم نگاهش کردم ...که بهم یه پوزخند زد
این چرا این طور رفتارمی کنه انگار من ارث باباشو خوردم پسر ننر...
-باشه حالتو می گیرم پسره مسخره منو دست می ندازی ....
-داشتم می رفتم پیش میترا که دیدم داره بایه پسره حرف می زنه که پشتش به منه ....
وقتی روش برگردوند یه قیافه آشنادیدم...
سلام نیلوفرخانم خوبی....؟
-سلام مرسی شماخوبین ..؟
-مرسی اس بد نیستم ...خوشحال شدم ازدیدنتون همین که رسیدم فرودگاه یه راست آمدم این جا...دلم برای هردوتاتون تنگ شده بود
(لایک و کامنت فراموش نشه)
- ۸۶.۱k
- ۳۰ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط