Part28))

Part28))
15 سال دروغ
{کسی را که با تمام وجودت دوست داریتو سخت ترین شرایط تنها نزار ..البته این جمله تو دنیای شیاطین معنی نمیده}
والیسی که میشناختم بر گشته بود و اثرات خون خشک شده روی صورت موها ولباسش بود وجسدی پارچه روش بود یا در اصل جسد مادرم در دستش بود صورتش همه ی احساساتش رو از دست داده بود درحالی که از کنار منشیش میگذشت گفت"اون دختر و از این جا ببر میدونم هیما عاشقشه میدونم مستقیم کار اون نبوده میدونم ولی اگه یکم دیگه نتونم خودمو کنترل کنم سرشو از تنش جدا میکنم" واقعا اون چهره رو دیدم! خاطره از کنارم گذشت دستانم میلرزید و بوی خون رو از خودم حس میکردم چشمانم گشاد شده بود اشکانم جاری شده بود به زمان حال برگشتم منو داخل آغ.وشش جا داد آغوشی پر از گرما محبت واحساس امنیت وگرما با لحن نجوا مانندی گفت" بهم نشون بده.... بهم نشون بده.. احساسات درونت رو...احساس ع.شقت نارا حتی..ودرد" دستی به مو هایم کشید بسیار نرم وآروم..
ادامه دارد...

20 اکتبر2029
ساعت:3:15(ظهر خونه جونگکوک)
یک هفته از اون موقعه میگذه جونگکوک خیلی صبر داره چون وایستاده قضیه مادرم وبرادرم یا همون الیاس که در اصل اسمش ویکتوره رو هزم کنم ویکتور تمام این مدت از من راقبت کرده این 15 سال ولی یک تیکه جونگکوک اضافه کرد من صورت واقعی ویکتور رو ندیدم چون تو گذشته یک سال باهاش بودم بهتر منو میشناسه بهتر درگم میکنه تو اتاق نشسته بودم تهیونگ می خواست منو آروم کنه پس گفت منو فردا میبره کنسرت صدای در میاد "اجازه هست ؟"از لحن صداش فهمیدم تهیونگه"آره بیا" وارد شد جلوی در ایستاد بهم نگاه کرد که آغوش غم در بغل گرفته بودم ولبخندی زد"میای دیگه"سری تکان دادم فهمید به تنهایی بیشتری نیاز دارم در نتیجه رفتحالا که بهش فکر میکنم دو روز تا تولدم مونده به منشی پدرم گفت همه کار های لازم دعوت کردن تمامی مهمان ها از جمله شاهزاده دورگه رو انجام بده اگه دعوتش نکنم...بعد تو دردسر می افتمبد ترین احساسات رو تجربه کردم هیچ غذایی نخوردم من باید تو این هفته از همه ی هفته های دیگر بهتر می بودم چون من قراره قدرتم آزاد بشه قدرت واقعیم درحالی که داشتم ناخون هایم را می خویدم و موهایم به هم ریخته بود کل اعصابم به هم ریخته بود مجبورم جادو کنم درسته خطر نکاه ولی مجبورم بلند شدم روی کاشی های اتاق نشستم وقتی بچه بودم هم انجامش دادم بعضی از احساسات رو قفل میکنی بعد یه مدت بر میگردونی با دندون نیشم انگشتم رو بریدم خون قرمز وگرم جاری شد با انگشت خونی نقش نفرین رو روی زمین کشیدم وقتی تموم شد بند شدم انگت خونی رو توی دهانم گذاشتم به نقاشی دایره جادو اضافه کردم و به چرخش درآمد {احساسات ..دروغن یه احساس به درد نخور ..احساس که میخوام رو بهم بده }مانند نخ های سیاه از توی بدنم بیرون اومدن احساس کردم یه کوه از روی شونه هام کنار رفته نخ ها وارد دایره شدن به جاش نخ های برقی وبنفش وارد بدنم شد لبخند مغرور وعوضی خودم برگشت همیشه این کار رو میکنم این جادوی مخصوص منه دستی روی زمین کشیدم دایره ناپدید شد نگاهی به اینه انداختم صورتم واقعا بد بود به خاطر گریه زیاد چشمام سرخ شده بود موهایم به هم ریخته بود میتونستم بوی بد رو از خودم حس کنم رفتم حموم در حالی که آب گرم روی بدنم جاری میشد نفسی کشیدم گذاشتم همه چی رو با خود ببره الان که فشار روحی ندارم دارم فکر میکنم جونگکوک این چیزا رو از کجا میدونه؟تاحالا ازش درمورد این همه اطلاعات که درمورد شیاطین داره سوال نپرسیده بودم .. ادامه دارد..

#بی_تی_اس
#آرمی
#اتحاد_آرمی_های_ایران
#بنگتن_بویز
#کیپاپ
#نامجون
#جین
#شوگا
#یونگی
#جیهوپ
#هوسوک
#جیمین
#وی
#تهیونگ
#جونگکوک
#جانگکوک
#بنفش

#استی
#هیونجین
#فلیکس
#چان
#بنگ چان
#استار
#سونگمین
#لینو
# انیمه
# بی تی اس
#گوجو ساتورو
#جوجوتسو کایست
#کره
#کیدراما
#کیدرامر
#بک
دیدگاه ها (۸)

اهنگ قفلیم وقتی حالم بده و هر لحظه میتونم با تمام وجود گریه ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

^فیک جونگکوک^(پارت‌آخر)

چت های منو اون دوستم 🥲💔https://wisgoon.com/989309_8425بچه ها...

Part ¹⁷ویو لیلیاومدم تو اتاق خودمو جونگکوک نشستم رو تخت هعی ...

مهم.. :خوب خواهرم میگه چرا صدا و تصویرت رو نشون نمیدی.‌‌.......

⋆ ───────── ☾ ───────── ⋆✞ red lips, dark soul ✞⋆ ───────── ...

سناریو جونگکوک

- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط