ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
The Last Part (Part 10)
چند روز بعد مین به قصد هوا خوری رفته بود لب دریاچه و برگ های شناور لبه ی دریاچه بازی میکرد اما اون رایحه آشنا اجازه نداد کارشو ادامه بده و آروم برگشت و پشت سرشو نگاه کرد...یونگ بوک کنار درخت چند متر اون طرف تر ایستاده بود نگاهش نرمتر از همیشه بود
مین آهی کشید
×بازم تو؟
یونگ بوک جلو اومد...
_خیلی وقته منتظرت بودم و حتی وقتی اومدی متوجه ام نشدی، بخوای اینجوری پیش بری خیلی راحت بهت ضربه میزنن خانوم کوچولو
بعد مین آروم گفت:
× این کار اشتباهه
یونگ بوک لبخند کمرنگی زد
_میدونم
مین سرشو پایین انداخت
×پدرامون دشمنن
_میدونم
مین نگاهشو آورد بالا
× قبیلهها ممکنه نابود شن
یونگ بوک نزدیکتر شد
_اینم میدونم ولی نمیتونم عشقی که به تو پیدا کردم رو نادیده بگیرم
مین نفسش لرزید
یونگ بوک آروم گفت:
_مین...تو تنها چیزی هستی که وسط این همه آشوب اینروزا بهش فکر میکنم
من اول دلش لرزید اما بعد چشماشو بست و سرشو گرفت بالا و ناله ای از سر کلافگی سر داد
×اوکی، درخواستتو قبول میکنم فقط به نعفته که عشقت واقعی باشه
از اون روز به بعد یواشکی همدیگه رو میدیدن کنار رودخونه، بین درختای بلند و شبهایی که ماه کامل بود...نه به عنوان آلفای لی و امگای کیم فقط یونگ بوک و مین، گاهی یونگ بوک برای مین گلهای جنگلی میآورد و همین واقعا مین رو خوشحال میکرد(منم دیوانه وار عاشق گل هدیه گرفتنم😭❤)
مین و یونگ بوک هیچوقت عشقشون رو فریاد نزدن، نه جلوی قبیلهها و نه جلوی پدرهاشون، عشقشون تو نگاههای دزدکی بود، تو دستهایی که یواش تو تاریکی همو پیدا میکردن، تو لبخندهای کوچیکی که فقط مال خودشون بود...
گاهی کنار دریاچه مینشستن و گاهی بین درختای بلند جنگل...
مین سرشو به شونهی یونگ بوک تکیه میداد و یونگ بوک آروم موهاشو نوازش میکرد
این عشق بین دو گرگ بود، بین یک امگا و آلفا....این عشق همیشه توی قصه و داستان ها میمونه و هیچوقت قرار نیست هیچ انسانی به واقعیت تبدیلش کنه همینقدر واضح...
END
#چند_پارتی
امگاورس؟!.....
The Last Part (Part 10)
چند روز بعد مین به قصد هوا خوری رفته بود لب دریاچه و برگ های شناور لبه ی دریاچه بازی میکرد اما اون رایحه آشنا اجازه نداد کارشو ادامه بده و آروم برگشت و پشت سرشو نگاه کرد...یونگ بوک کنار درخت چند متر اون طرف تر ایستاده بود نگاهش نرمتر از همیشه بود
مین آهی کشید
×بازم تو؟
یونگ بوک جلو اومد...
_خیلی وقته منتظرت بودم و حتی وقتی اومدی متوجه ام نشدی، بخوای اینجوری پیش بری خیلی راحت بهت ضربه میزنن خانوم کوچولو
بعد مین آروم گفت:
× این کار اشتباهه
یونگ بوک لبخند کمرنگی زد
_میدونم
مین سرشو پایین انداخت
×پدرامون دشمنن
_میدونم
مین نگاهشو آورد بالا
× قبیلهها ممکنه نابود شن
یونگ بوک نزدیکتر شد
_اینم میدونم ولی نمیتونم عشقی که به تو پیدا کردم رو نادیده بگیرم
مین نفسش لرزید
یونگ بوک آروم گفت:
_مین...تو تنها چیزی هستی که وسط این همه آشوب اینروزا بهش فکر میکنم
من اول دلش لرزید اما بعد چشماشو بست و سرشو گرفت بالا و ناله ای از سر کلافگی سر داد
×اوکی، درخواستتو قبول میکنم فقط به نعفته که عشقت واقعی باشه
از اون روز به بعد یواشکی همدیگه رو میدیدن کنار رودخونه، بین درختای بلند و شبهایی که ماه کامل بود...نه به عنوان آلفای لی و امگای کیم فقط یونگ بوک و مین، گاهی یونگ بوک برای مین گلهای جنگلی میآورد و همین واقعا مین رو خوشحال میکرد(منم دیوانه وار عاشق گل هدیه گرفتنم😭❤)
مین و یونگ بوک هیچوقت عشقشون رو فریاد نزدن، نه جلوی قبیلهها و نه جلوی پدرهاشون، عشقشون تو نگاههای دزدکی بود، تو دستهایی که یواش تو تاریکی همو پیدا میکردن، تو لبخندهای کوچیکی که فقط مال خودشون بود...
گاهی کنار دریاچه مینشستن و گاهی بین درختای بلند جنگل...
مین سرشو به شونهی یونگ بوک تکیه میداد و یونگ بوک آروم موهاشو نوازش میکرد
این عشق بین دو گرگ بود، بین یک امگا و آلفا....این عشق همیشه توی قصه و داستان ها میمونه و هیچوقت قرار نیست هیچ انسانی به واقعیت تبدیلش کنه همینقدر واضح...
END
- ۹۵۴
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط