پارت هشتم
پارت هشتم
نوبارا : جلسه اولیا و مربیان ؟
گوجو : آره قراره که با اولیاتون درباره ی وضعیت تحصیلی و جادویی صحبت کنیم . ادامه داد مگومی نگران نباش خودم به اون پدرت به جلسه میام .( با لبخند )
مگومی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
یوجی گفت : نوبارا تو به کی می کی که بیاد ؟
نوبارا : نمی دونم فکر نکنم بتونم به کسی بگم که بیاد آخه باید زودتر خبر می داشتم تا به پدر یا مادرم می گفتم بیان چون روستایی که پدر و مادرم توش زندگی می کنم از توکیو خیلی دوره
گوجو : نگران نباش من از قبل چند نفر رو فرستادم دنبال پدرت و فردا می رسه
نوبارا : مرسی سنسه خیالم راحت شد
گوجو : یوجی تو قاره به کی بگی که بیاد ؟
یوجی : نمی دونم پدر و مادر و پدربزرگم مردن کسی نیست
نوبارا : چرا به خواهرت نمی گی که بیاد ؟
پایان پارت هشتم 🤍
نوبارا : جلسه اولیا و مربیان ؟
گوجو : آره قراره که با اولیاتون درباره ی وضعیت تحصیلی و جادویی صحبت کنیم . ادامه داد مگومی نگران نباش خودم به اون پدرت به جلسه میام .( با لبخند )
مگومی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
یوجی گفت : نوبارا تو به کی می کی که بیاد ؟
نوبارا : نمی دونم فکر نکنم بتونم به کسی بگم که بیاد آخه باید زودتر خبر می داشتم تا به پدر یا مادرم می گفتم بیان چون روستایی که پدر و مادرم توش زندگی می کنم از توکیو خیلی دوره
گوجو : نگران نباش من از قبل چند نفر رو فرستادم دنبال پدرت و فردا می رسه
نوبارا : مرسی سنسه خیالم راحت شد
گوجو : یوجی تو قاره به کی بگی که بیاد ؟
یوجی : نمی دونم پدر و مادر و پدربزرگم مردن کسی نیست
نوبارا : چرا به خواهرت نمی گی که بیاد ؟
پایان پارت هشتم 🤍
- ۱۱۵
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط