حقیقت پنهان

حقیقت پنهان

پارت ۶

ویو ادمین :
وقتی خانواده اعضا رفتند بورام توی اتاق رختکن بود و اعضا هم وارد آنجا شدند تا چشمانشان به بورام که روی صندلی نشسته بود افتاد عصبانی شدند تهیونگ جلو رفت
تهیونگ : خیلی بهت خوش گذشته نه فکر کردی یکی از ما هستی که اون بالا با خواهر های ما گرم میگیری و میخندی
بورام : خودشان نزدیک من آمدند
تهیونگ : اونا هم نزدیک تو آمده باشند تو حق نداری به آنها نزدیک شوی
بورام : چرا یه جوری رفتار می‌کنی انگار من هیولا چیزی هستم اگر بخاطر یه رفتار کوچک از من میترسید پس مشکل من نیستم مشکل ترس شماست
جیمین : چون تو یه هیولا هستی یه موجود بیگانه هستی که سعی میکنی به ما نزدیک شوی و آرامش ما را به هم بزنید
بورام : آرامش
بورام بلند شد و با قدم های سنگین نزدیکی اعضا رفت
بورام : شما حرف از آرامش میزنید در حالی که کل زندگی شما بر پایه ترس از من ساخته شده شما از من میترسید ولی یادتون رفته که منم ارزش محبت دارم
نامجون : تو چی از ارزش میفهمی ها تو فقط یه ابراز هستی که فقط وقتی بهت نیاز داشته باشیم ازت استفاده میکنیم در غیر این صورت تو یه غریبه هستی
بورام : یعنی تمام این سالها من برای شما فقط یه ابراز بودم
شوگا : حتما فکر کردی ما تو رو به عنوان عضو گروه میبینیم نه خیر تو از اول هم قرار نبود بیای اینجا اشتباه پی دی نیم بود
این حرف آخرین قطره صبر بورام را ریخت از شدت عصبانیت قلبش نمی‌زد و دمای بدنش به صدا بالا رفته بود ( یکی دیگر از ویژگی خون آشام ها همینه خون آشام ها قلب دارند ولی خیلی کند تر از انسانها میزند و وقتی عصبانی یا ناراحت می شوند قلب آنها نمی تپد و همچنین دمای بدنشان هم کم با زیاد می شود ) بورام برای اینکه خودش را آرام کند با قدم های سنگین به سمت در رفت وقتی خواست از اتاق خارج شود برگشت
بورام : از من بترسید....تمام این مدت من جلوی خودم را گرفته بودم ولی شما خودتون می‌خواهید با یه هیولا زندگی کنید پس مراقب خودتون باشید که عواقب خوبی نداره
و بدون اینکه منتظر جواب اعضا باشد از اتاق خارج شد و به سمت اتاقش رفت و روی مبل نشست سعی کرد خودش را آرام کند ولی حرف های اعضا مثل بنزین روی هیزم هر لحظه عصبانیتش را بیشتر میکرد ولی هنوز ته دلش می‌گفت که تقصیر خودش است اون اتفاقی که آن شب افتاد اعضا حق دارند ازش بترسند و این حرف باعث شد تا بورام آرام شود و به جای عصبانیت ناراحتی توی وجودش آمد یه لحظه به ساعت نگاه کرد ۸:۳۰ چی نیم ساعت دیگه باید بروند فرودگاه به خودش نگاه کرد لباس های کنسرت تنش بود سریع لباس ها را بیرون آورد و یه تیشرت سفید با یه شلوار لی آبی آسمانی پوشید و میکاپ را پاک کرد و موهایش را باز گذاشت و به کفش اسپرت سفید پوشید و وسایل را برداشت و از اتاق خارج شد همان لحظه اعضا هم از اتاق خارج شدند و بدون هیچ نگاهی از کمپانی خارج شدند و سوار ماشین شدند و به سمت فرودگاه رفتند و سوار هواپیما شدند بورام طبق عادت کنار پنجره نشسته بو بورام هدفونش را بیرون آورد و به آهنگ ملایم پخش کرد و به ابر ها نگاه کرد وقتی که چشمانش را بست تا بخوابد با قدرتش صدای نفس های آرام اعضا و همچنین حرف های بقیه اعضادرباره او می‌گفتند را شنید
جیمین : اون اتفاقی که آن شب افتاد....هر وقت بهش فکر میکنم بدنم میلرزه اون شب بورام خودش نبود
جیهوپ : آره انگار به موجود دیگه بود خیلی فکرش عذاب اوره
نامجون : ما باید کنترلش کنیم اگر توی کنسرت بعدی دوباره کنترلش را از دست بدهد و ابروی گروه را ببرد چی
بورام کمی تکان خورد و چشمانش را لحظه ای باز کرد و سریع بست جین متوجهش شد
جین : بورام خوابه ؟
اعضا نگاهی به بورام انداختند بورام آرام روی صندلی خوابیده بود
جونگ کوک : آره حداقل الان از دستش راحت هستیم
آنها فکر می‌کردند بورام خواب است ولی بورام تمام حرف های آنها را شنید کنترل....اون شب....این کلمات هی توی ذهنش تکرار میشد و آن شب را برایش یاد آوردی میکرد
«۳۵ دقیقه بعد »
بورام غرق در خواب بود که دوباره تشنگی به سراغش آمد به اطراف نگاه کرد همه خوابیده بودند بطری خون را از کیف برداشت و آرام و بی صدا به سمت دستشویی رفت و خون را خورد و به آینه نگاه کرد چشمانش از حالت سرخی به انسانی تبدیل می‌شد بعد از چند دقیقه از دستشویی بیرون آمد و به سمت صندلی اش رفت و روی صندلی نشست و بطری را توی کیف گذاشت و دوباره خوابید ولی این خواب معمولی نبود صدای دود و سوختن آتش پخش شد بورام دوباره برگشته بود به همان شب اتش سوزی پدر و مادرش رو به رویش بودند
بورام :


ادامه دارد.....
شرط : ۲۰
کامنت : ۶
دیدگاه ها (۱)

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

حقیقت پنهان پارت ۴ویو بورام :جین هیونگ بود تا منو دید ترسید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط