فیک دوراهی عشق و نفرت
فیک دوراهی عشق و نفرت
p¹
جونگکوک:خب ات خیلی آروم و جدی بیا سمت من (برای بار سوم) جوری که طرف مقابلت ترس توی چهرش مشخص بشه...
ات:یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اوکی رئیس
جونگکوک:خب پس شروع میکنیم از اول
ات:این دفعه پام گیر کرد به یه چیزی و با کله رفتم توی بغل رئیس، شد بار چهارم دیگه از خجالت نمیتونستم سرمو بلند کنم
جونگکوک:چرا تمرکز نداری ات؟ بهت گفتم آروم بیا سمتم
صدای پوزخند جیمین رو اعصابم بود
جونگکوک:فعلا برو اتاقت بعدا دوباره تمرین میکنیم
ات:یه چشم گفتم و سریع رفتم سمت پله ها اما ازشون بالا نرفتم. رو پله ها وایسادم حرفاشونو گوش بدم
این پسره جیمین و زیر دستاش یجورایی از من متنفر بودن و میخواستن من از باند اخراج بشم چون ماموریتی که بهم سپرده شده بود رو یجورایی خراب کرده بودم.
(خب مگه دست منه زیادی دست و پا چلفتیم)
همه اینجا میدونستن رئیس بهم علاقه منده و یجورایی خاص هوامو داره هر کس دیگه ای جای من بود با اون اشتباه بزرگ تا الان جنازشم تیکه تیکه شده بود، اما من بعد از شکست تو اون ماموریت حتی خود رئیس با مهربونی بهم اموزش میده...
صدای جیمین منو از افکارم بیرون آورد گوشامو تیز کردم
جیمین:من واقعا درکت نمیکنم کوکی؟! چرا هنوز این دختره ی دست و پاچلفتیو تو باند نگه داشتی برامون دردسر میشه
جونگکوک:اون فقط نیاز داره یکی این چیزا رو یادش بده قرار نیست با یک اشتباه بگیم مافیای خوبی نمیشه
جیمین:الان واقعا داری این حرفا رو جدی میگی؟
جونگکوک:کاملا جدیم
جیمین:برا همین خودت رسما اموزششو به عهده گرفتی دیگه؟
اصلا موضوع یه چیزی دیگست کلا این دختره برات فرق داره نه؟
جونگکوک:بهتره همین الان این بحثو تموم کنی این موضوع فقط به خودم مربوطه فهمیدی؟
جیمین:هه اوکی رئیس(با حالت تمسخر)
جونگکوک:بهتره نیست بگی با ماموریتت تا کجا پیش رفتی؟
ات:گوشامو بیشتر تیز کردم
جیمین:نمیخاد نگران اون باشی دارم روش کار میکنم اگه کسی مشکلی پیش نیاره تا چند روز دیگه کار تمومه
جونگکوک:خب بریم واسه خوردن شام و کامل تر برام توضیح بده تا کجا پیش رفتی...
ات:دیدمشون رفتن سمت سالن غذاخوری یهو یه فکر شیطانی به سرم زد
اگه جیمین این ماموریت رو خراب میکرد چی میشد؟؟
با تصورشم یه لبخند گشاد نشست روی صورتم...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید...
p¹
جونگکوک:خب ات خیلی آروم و جدی بیا سمت من (برای بار سوم) جوری که طرف مقابلت ترس توی چهرش مشخص بشه...
ات:یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اوکی رئیس
جونگکوک:خب پس شروع میکنیم از اول
ات:این دفعه پام گیر کرد به یه چیزی و با کله رفتم توی بغل رئیس، شد بار چهارم دیگه از خجالت نمیتونستم سرمو بلند کنم
جونگکوک:چرا تمرکز نداری ات؟ بهت گفتم آروم بیا سمتم
صدای پوزخند جیمین رو اعصابم بود
جونگکوک:فعلا برو اتاقت بعدا دوباره تمرین میکنیم
ات:یه چشم گفتم و سریع رفتم سمت پله ها اما ازشون بالا نرفتم. رو پله ها وایسادم حرفاشونو گوش بدم
این پسره جیمین و زیر دستاش یجورایی از من متنفر بودن و میخواستن من از باند اخراج بشم چون ماموریتی که بهم سپرده شده بود رو یجورایی خراب کرده بودم.
(خب مگه دست منه زیادی دست و پا چلفتیم)
همه اینجا میدونستن رئیس بهم علاقه منده و یجورایی خاص هوامو داره هر کس دیگه ای جای من بود با اون اشتباه بزرگ تا الان جنازشم تیکه تیکه شده بود، اما من بعد از شکست تو اون ماموریت حتی خود رئیس با مهربونی بهم اموزش میده...
صدای جیمین منو از افکارم بیرون آورد گوشامو تیز کردم
جیمین:من واقعا درکت نمیکنم کوکی؟! چرا هنوز این دختره ی دست و پاچلفتیو تو باند نگه داشتی برامون دردسر میشه
جونگکوک:اون فقط نیاز داره یکی این چیزا رو یادش بده قرار نیست با یک اشتباه بگیم مافیای خوبی نمیشه
جیمین:الان واقعا داری این حرفا رو جدی میگی؟
جونگکوک:کاملا جدیم
جیمین:برا همین خودت رسما اموزششو به عهده گرفتی دیگه؟
اصلا موضوع یه چیزی دیگست کلا این دختره برات فرق داره نه؟
جونگکوک:بهتره همین الان این بحثو تموم کنی این موضوع فقط به خودم مربوطه فهمیدی؟
جیمین:هه اوکی رئیس(با حالت تمسخر)
جونگکوک:بهتره نیست بگی با ماموریتت تا کجا پیش رفتی؟
ات:گوشامو بیشتر تیز کردم
جیمین:نمیخاد نگران اون باشی دارم روش کار میکنم اگه کسی مشکلی پیش نیاره تا چند روز دیگه کار تمومه
جونگکوک:خب بریم واسه خوردن شام و کامل تر برام توضیح بده تا کجا پیش رفتی...
ات:دیدمشون رفتن سمت سالن غذاخوری یهو یه فکر شیطانی به سرم زد
اگه جیمین این ماموریت رو خراب میکرد چی میشد؟؟
با تصورشم یه لبخند گشاد نشست روی صورتم...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید...
- ۵۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط