پارت اول: معامله‌ی تلخ

پارت اول: معامله‌ی تلخ
[روایت دریا]

سقفِ آسمون انگار داشت روی سرم خراب می‌شد. هنوز باورم نمی‌شد که چطور شد. فقط شانزده سالمه… شانزده سال! اون موقع که بچه‌های هم‌سن و سال من داشتند با عروسک‌هاشون بازی می‌کردند، من داشتم با بزرگترهای زندگی، با اونایی که باید پناهم می‌بودند، معامله می‌شدم.

زن‌عمو با اون لبخندهای مصنوعی و چشم‌های براقی که فقط دنبال پول بود، دستم رو می‌گرفت و می‌گفت: «دختر، تو الان دیگه یه خانم می‌شی، می‌ری توی یه عمارت بزرگ…» اما من می‌دونستم چی پشت اون حرف‌هاست. اون‌ها من رو نفروختند که من خوشبخت بشم؛ اون‌ها من رو فروختند! من رو با پولِ اون‌ها، به اون مردِ غریبه سپردند.
دیدگاه ها (۰)

دوستان عزیز داخل ویسگون پارت گذاری انجام میشه . لطفاً کانال ...

آغاز رمان جذابمون طوفان در عمارت

ژانر پست های امثال BBC و اینترنشنال قطعا کمدی الهی هست !!در ...

این پست یه مدرکه !!!اونم اینکه بعد 50 سال مکیدن خونشون , ملت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط