ازآنجایی شروع شد که برای اولین بار نگاهم درنگاهت گره خورد

ازآنجایی شروع شد که برای اولین بار نگاهم درنگاهت گره خورد...
آن نگاه ،گرمای مطبوعی داشت...
روح منجمدم آرام آرام شروع کرد به زنده شدن...
عکسی ازچشمانت رابردیوار قلبم آویزان کردم!.. تا روحم به زنده ماندن ادامه دهد...
دستانم را گرفتی ... چشمانم را بستم...
گفتی تا آخرمیمانی...من هم باورکردم...
نگاهی به قلبم انداختم...دیگرزخمی،نمی دیدم...آری قلبم داشت التیام می یافت...
دوباره به چشمان آتشینت خیره شدم...
اینبار خودم را میتوانستم ببینم...
اما تنها نبودم تراکنارم میدیدم...
هرجا را نگاه میکنم ترا میبینم...لحظه ای ازمن دورنیستی
ای جاودانه من عاشقت خواهم ماندتا به قیامت...
دیدگاه ها (۲)

چرا فلسفه ببـافم؟ ساده بگویم از نبودنتحالم خوب نیستخوب نیست ...

ازآن ترسم فراموشم کنی تو و بار غصه بر دوشم کنی تو ازآن ترسم ...

.

.

سفیر کبیر Grand Ambassador

نمیبخشمت p.20

نمیبخشمت p.21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط