همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت ۱۴۴
«ویو پارک دوین»
تمام بعدازظهر...
فقط به همون برگه فکر میکردم.
Room 208
Jeon Jungkook & Dahi
هرچقدر به خودم میگفتم:
«شاید اشتباه دیدی...»
باز هم دلم قبول نمیکرد.
ملیس چند بار صدام زد.
_«دوین؟»
جواب ندادم.
سوآ کنارم نشست.
_«باز داری زیادی فکر میکنی؟»
لبخند تلخی زدم.
+«سوآ...»
+«اگه...»
+«اگه یه نفر گذشتهش برگرده...»
+«آدم میتونه باهاش رقابت کنه؟»
سوآ چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_«اگه اون آدم، گذشته باشه...»
_«آره.»
+«ولی اگه هنوز دوستش داشته باشه چی؟»
سوآ این بار چیزی نگفت.
همین سکوت...
از هر جوابی بدتر بود.
از پشت شیشه...
دیدم داهی وارد اتاق جونگکوک شد.
نتونستم بیشتر نگاه کنم.
بلند شدم.
+«میرم یه کم هوا بخورم.»
همان لحظه...
داخل اتاق رئیس...
جونگکوک با اخم به برگهی رزرو هتل نگاه میکرد.
_«این چیه؟»
منشی گفت:
_«رزرو اتاقهاست آقای رئیس.»
اخمش بیشتر شد.
_«کی اینو تنظیم کرده؟»
_«بخش اداری.»
نگاهش روی اسمها ثابت موند.
Jeon Jungkook & Dahi
چند ثانیه بعد...
برگه را روی میز انداخت.
_«اشتباهه.»
_«همهی اتاقها باید دوباره بررسی بشن.»
اما...
کسی این جمله را نشنید.
جز...
داهی که پشت در ایستاده بود.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
و آرام دور شد.
پارت ۱۴۴
«ویو پارک دوین»
تمام بعدازظهر...
فقط به همون برگه فکر میکردم.
Room 208
Jeon Jungkook & Dahi
هرچقدر به خودم میگفتم:
«شاید اشتباه دیدی...»
باز هم دلم قبول نمیکرد.
ملیس چند بار صدام زد.
_«دوین؟»
جواب ندادم.
سوآ کنارم نشست.
_«باز داری زیادی فکر میکنی؟»
لبخند تلخی زدم.
+«سوآ...»
+«اگه...»
+«اگه یه نفر گذشتهش برگرده...»
+«آدم میتونه باهاش رقابت کنه؟»
سوآ چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_«اگه اون آدم، گذشته باشه...»
_«آره.»
+«ولی اگه هنوز دوستش داشته باشه چی؟»
سوآ این بار چیزی نگفت.
همین سکوت...
از هر جوابی بدتر بود.
از پشت شیشه...
دیدم داهی وارد اتاق جونگکوک شد.
نتونستم بیشتر نگاه کنم.
بلند شدم.
+«میرم یه کم هوا بخورم.»
همان لحظه...
داخل اتاق رئیس...
جونگکوک با اخم به برگهی رزرو هتل نگاه میکرد.
_«این چیه؟»
منشی گفت:
_«رزرو اتاقهاست آقای رئیس.»
اخمش بیشتر شد.
_«کی اینو تنظیم کرده؟»
_«بخش اداری.»
نگاهش روی اسمها ثابت موند.
Jeon Jungkook & Dahi
چند ثانیه بعد...
برگه را روی میز انداخت.
_«اشتباهه.»
_«همهی اتاقها باید دوباره بررسی بشن.»
اما...
کسی این جمله را نشنید.
جز...
داهی که پشت در ایستاده بود.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
و آرام دور شد.
- ۲.۵k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط