تا کی بدوم سوی سرابی که تو باشی

تا کی بدوم سوی سرابی که تو باشی
هر شب بپرم از دل خوابی که تو باشی
جا داد خدا در صدف سینه‌‌ام آرام
با دست خودش گوهر‌نابی که تو باشی
آن عمر هدر رفته به یک لحظه نیرزد
یک لحظه از این حال‌خرابی که تو باشی
من لب نزدم بر لب جامت که همیشه
مستم کند از بوی شرابی که تو باشی
قلبم گل‌سرخی‌ ست که می‌خواست بجوشد
هرروز در آن دیگ گلابی که تو باشی
از سوختن ِ بی تو نباید بهراسم
هم‌سنگ بهشت است عذابی که تو باشی
دیدگاه ها (۶)

غمت یاد دلم داده ، شبانه کوچه گردی رابه زیر بارش غمها ، توان...

در قاب دل به جز تو کسی جا نمیشودچون من کسی زِعشقِ تو شیدا نم...

می‌نشینی در نفسهایم که تکرارت کنممثل صیدِ رو به تسلیمی گرفتا...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط