رویای جوانی
#رویای #جوانی
#پارت_۱۹
ولی یهو چشمم به اعضا خورد . دست وونگی رو گرفتم و فرار کردیم . ولی حواسم به جین نبود . خیلی ناراحت شد و دوباره با هم بد شدیم .
_ چرا منو با خودتون نبردید ؟
+ خب حواسمون نبود اگه تو رو میدیدن چیزی نمیشد ولی اگه ما رو میدیدن ...
_ اگه میدیدنت چی ها ؟ بگو . از همون اولم یه ترسو ی خودخواه بودی دیگه نمی خوام ببینمت .
و رفت از خونه بیرون . مونده بودم . منم باهاش بد شدم .
اونا برنگشته بودن سئول حدود یه ماه می شد چون سئول رو یه ویروس گرفته بود که همه زامبی می شدن . از سازمان هم بهشون گفته بودن که نیان سئول تا شاید اوضاع رو به راه بشه ولی .....
این ویروس به بوسان هم اومد .
یه روز تو مدرسه بودیم که معلم اومد سر کلاس و گفت :
بچه ها ! گوش کنید ! من حالم خوب نیست فک کنم مریض شدم ...امروز...زود.....برید...من..........
یه دفعه تبدیل به زامبی شد . واقعا ترسناک بود . همه جیغ میزدن و فرار میکردن . من شک شده بودم نمیدونستم چیکار کنم که هارین دستمو گرفت و با هم دوییدیم و فرار کردیم . رفتیم تو اتاق پرستار که هم دست شویی داشت هم کمک های اولیه و بهترین اتاق بود ولی.....
تا قبل از اینکه یونگی و تهیونگ هم بیان . هارین می خواست بندازتشون بیرون ولی من گفتم که بیخیالشون شه و یه گوشه نشستیم تا ببینیم چی میشه .
بعد چند دیقه اونجو و نامرا هم اومدن . حالشون خوب بود . یکم گذشت که نامجون و جیهوپ هم اومدن . کمکم داشت اتاق شلوغ می شد ولی خب اتاق بزرگ بود پس اشکال نداشت . متأسفانه یه دختره هم بود که ازش خوشم نمیومد . اسمش میونگ بود . دختره خوبی بود ولی یکم لوس بود .
( از زبان سورین )
ویروس داشت تو مدرسه بیشتر میشد . از سمت یه اتاق داشتم رد میشدم چون تو راهرو کسی نبود . دیدم جین تو اتاقه . یه زامبی داشت پاشو گاز میگرفت . اونم داد میزد . انگار خیلی درد داشت . دلم براش خیلی سوخت . تصمیم گرفتم یه کاری کنم .
( از زبان جین )
رفتم تو اتاق ولی دو تا در داشت حواسم نبود یکی از درا رو ببندم . یه زامبی اومد تو و پام رو گاز گرفت خیلی درد داشت انقد داد زدم که یه صدایی اومد و منو ول کرد . رفت بیرون . خودمو کشیدم یه گوشه . یعنی میمردم ؟
نمی خواستم بمیرم . هوپی اومده بود دنبالم و بهش گفتم پام به چیزی گیر کرده چون نمیدونستم اگه واقعیت و بهش بگم چیکارم میکنه .
نمیتونستم رو پام وایسم خیلی درد میکرد ولی خودمو کشوندم تو اتاق پرستار .
( نامجون ) ببینم هیونگ گازت گرفتن ؟
( جین ) عه نه پام به یه میله گیر کرد .
( میونگ ) پس چرا شبیه جای گازه ؟
خیلی ترسیده بودم اگه میفهمیدن چی ؟
که یه دفعه سونگی اومد و گفت :
من میدونم گازت گرفتن . ( آروم در گوشش گفت )
خیلی اوضاع خراب بود . میدونستم می خواد به بقیه بگه . آروم منم بهش گفتم : لطفا
ولی گوش نداد و رفت اونور و رو به بچه ها گفت : مدرکی دارید که اونو زامبی گاز گرفته ؟
( میونگ ) منظورت چیه ؟ اون جای دندونه !
( سونگی ) ثابتش کن !
( میونگ ) خیلی تو مخی .
سونگی منو برد تو یه اتاق کوچیک که تو همین دفتر پرستار بود . هفتا اتاق داشت . منو نشوند رو یه تخت و با باند پام رو پانسمان کرد .
_ آیی
+ ببخشید . یکم تحمل کن .
کارش تموم شد .
_ از کجا فهمیدی ؟
+ سورین گفت تو اتاق زامبی ها اومدن سراغت اونم یه صدایی در آورده تا برن .
_ تو ... نمیترسی ؟
+ از تو ؟ نه .
_ چرا ؟
+ چون وقتی داشتی حرف میزدی بهت پادزهر زدم پس زامبی نمیشی که ازت بترسم .
خیلی از حرفایی که بهش زده بودم پشیمون بودم . آخه اگه به بقیه می گفت شاید زامبی میشدم مینداختنم بیرون یا کلی اتفاق دیگه . گفتم یه ترسو ی خودخواهه و خیلی پشیمونم .
+ خوبی ؟
_ چی ؟
+ حتما خیلی ترسیده بودی وقتی که تنها بودی و زامبی ها اومدن سراغت
یکم احساسی شده بود که یه دفعه خودشو جمع کرد .
+ جلو بقیه حواست رو جمع کن . نفهمن .
_ ممنونم .
+ چی ؟
_ ممنونم .
از اتاق رفت بیرون بدون حرفی ولی وقتی داشت میرفت یه لبخند آرومی زد . تا حالا ندیده بودم اینجوری لبخند بزنه . اون واقعا عوض شده بود . منم همینطور . ولی من داشتم ....
عاشقش میشدم ..
چطور شد خوبه ؟ 😁
لایک و کامنت یادتون نره 😉
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
#پارت_۱۹
ولی یهو چشمم به اعضا خورد . دست وونگی رو گرفتم و فرار کردیم . ولی حواسم به جین نبود . خیلی ناراحت شد و دوباره با هم بد شدیم .
_ چرا منو با خودتون نبردید ؟
+ خب حواسمون نبود اگه تو رو میدیدن چیزی نمیشد ولی اگه ما رو میدیدن ...
_ اگه میدیدنت چی ها ؟ بگو . از همون اولم یه ترسو ی خودخواه بودی دیگه نمی خوام ببینمت .
و رفت از خونه بیرون . مونده بودم . منم باهاش بد شدم .
اونا برنگشته بودن سئول حدود یه ماه می شد چون سئول رو یه ویروس گرفته بود که همه زامبی می شدن . از سازمان هم بهشون گفته بودن که نیان سئول تا شاید اوضاع رو به راه بشه ولی .....
این ویروس به بوسان هم اومد .
یه روز تو مدرسه بودیم که معلم اومد سر کلاس و گفت :
بچه ها ! گوش کنید ! من حالم خوب نیست فک کنم مریض شدم ...امروز...زود.....برید...من..........
یه دفعه تبدیل به زامبی شد . واقعا ترسناک بود . همه جیغ میزدن و فرار میکردن . من شک شده بودم نمیدونستم چیکار کنم که هارین دستمو گرفت و با هم دوییدیم و فرار کردیم . رفتیم تو اتاق پرستار که هم دست شویی داشت هم کمک های اولیه و بهترین اتاق بود ولی.....
تا قبل از اینکه یونگی و تهیونگ هم بیان . هارین می خواست بندازتشون بیرون ولی من گفتم که بیخیالشون شه و یه گوشه نشستیم تا ببینیم چی میشه .
بعد چند دیقه اونجو و نامرا هم اومدن . حالشون خوب بود . یکم گذشت که نامجون و جیهوپ هم اومدن . کمکم داشت اتاق شلوغ می شد ولی خب اتاق بزرگ بود پس اشکال نداشت . متأسفانه یه دختره هم بود که ازش خوشم نمیومد . اسمش میونگ بود . دختره خوبی بود ولی یکم لوس بود .
( از زبان سورین )
ویروس داشت تو مدرسه بیشتر میشد . از سمت یه اتاق داشتم رد میشدم چون تو راهرو کسی نبود . دیدم جین تو اتاقه . یه زامبی داشت پاشو گاز میگرفت . اونم داد میزد . انگار خیلی درد داشت . دلم براش خیلی سوخت . تصمیم گرفتم یه کاری کنم .
( از زبان جین )
رفتم تو اتاق ولی دو تا در داشت حواسم نبود یکی از درا رو ببندم . یه زامبی اومد تو و پام رو گاز گرفت خیلی درد داشت انقد داد زدم که یه صدایی اومد و منو ول کرد . رفت بیرون . خودمو کشیدم یه گوشه . یعنی میمردم ؟
نمی خواستم بمیرم . هوپی اومده بود دنبالم و بهش گفتم پام به چیزی گیر کرده چون نمیدونستم اگه واقعیت و بهش بگم چیکارم میکنه .
نمیتونستم رو پام وایسم خیلی درد میکرد ولی خودمو کشوندم تو اتاق پرستار .
( نامجون ) ببینم هیونگ گازت گرفتن ؟
( جین ) عه نه پام به یه میله گیر کرد .
( میونگ ) پس چرا شبیه جای گازه ؟
خیلی ترسیده بودم اگه میفهمیدن چی ؟
که یه دفعه سونگی اومد و گفت :
من میدونم گازت گرفتن . ( آروم در گوشش گفت )
خیلی اوضاع خراب بود . میدونستم می خواد به بقیه بگه . آروم منم بهش گفتم : لطفا
ولی گوش نداد و رفت اونور و رو به بچه ها گفت : مدرکی دارید که اونو زامبی گاز گرفته ؟
( میونگ ) منظورت چیه ؟ اون جای دندونه !
( سونگی ) ثابتش کن !
( میونگ ) خیلی تو مخی .
سونگی منو برد تو یه اتاق کوچیک که تو همین دفتر پرستار بود . هفتا اتاق داشت . منو نشوند رو یه تخت و با باند پام رو پانسمان کرد .
_ آیی
+ ببخشید . یکم تحمل کن .
کارش تموم شد .
_ از کجا فهمیدی ؟
+ سورین گفت تو اتاق زامبی ها اومدن سراغت اونم یه صدایی در آورده تا برن .
_ تو ... نمیترسی ؟
+ از تو ؟ نه .
_ چرا ؟
+ چون وقتی داشتی حرف میزدی بهت پادزهر زدم پس زامبی نمیشی که ازت بترسم .
خیلی از حرفایی که بهش زده بودم پشیمون بودم . آخه اگه به بقیه می گفت شاید زامبی میشدم مینداختنم بیرون یا کلی اتفاق دیگه . گفتم یه ترسو ی خودخواهه و خیلی پشیمونم .
+ خوبی ؟
_ چی ؟
+ حتما خیلی ترسیده بودی وقتی که تنها بودی و زامبی ها اومدن سراغت
یکم احساسی شده بود که یه دفعه خودشو جمع کرد .
+ جلو بقیه حواست رو جمع کن . نفهمن .
_ ممنونم .
+ چی ؟
_ ممنونم .
از اتاق رفت بیرون بدون حرفی ولی وقتی داشت میرفت یه لبخند آرومی زد . تا حالا ندیده بودم اینجوری لبخند بزنه . اون واقعا عوض شده بود . منم همینطور . ولی من داشتم ....
عاشقش میشدم ..
چطور شد خوبه ؟ 😁
لایک و کامنت یادتون نره 😉
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
- ۷۹۳
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط