{استاد جدید}
{استاد جدید}
پارت سوم...
صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه رساند.
تمام مسیر فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«کاش دیشب زودتر خوابیده بودم...»
وقتی وارد کلاس شد، تهیونگ از قبل آنجا بود.
کت و شلوار مرتب، چند برگه روی میز و همان چهرهی جدی همیشگی.
ات آرام سر جایش نشست.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
تهیونگ: صبح بخیر.
ات: صبح بخیر استاد.
تهیونگ برگهها را بین دانشجوها پخش کرد.
تهیونگ: سی دقیقه وقت دارید. موفق باشید.
ات برگه را جلوی خودش گذاشت.
نگاهی به سؤال اول انداخت.
بلند شد که جوابش را بنویسد...
اما ذهنش خالی بود.
سؤال دوم.
باز هم چیزی یادش نیامد.
سؤال سوم...
ات نفس عمیقی کشید.
دیشب تمام مدت با تهیونگ حرف زده بود و هر بار هم که تهیونگ گفته بود برو بخواب باید میرفت
حالا همان چند ساعت کمخوابی حسابی کار دستش داده بود.
زمان میگذشت.
یکییکی دانشجوها برگههایشان را تحویل میدادند.
ات فقط توانسته بود پنج سوال را جواب بدهد.
وقتی زمان تمام شد، برگهاش را تحویل داد و با ناراحتی سر جایش نشست.
تهیونگ برگه را گرفت.
نگاهش برای چند ثانیه روی پاسخهای کم ات ماند.
اخمش کمی بیشتر شد.
بعد گفت:
تهیونگ: میتونید برید.
ات سریع وسایلش را جمع کرد.
اما وقتی میخواست از کلاس خارج شود، صدای تهیونگ را شنید.
تهیونگ: خانم کیم، شما بمونید.
ات ایستاد.
چند دانشجو بیرون رفتند و در کلاس بسته شد.
تهیونگ برگه را روی میز گذاشت.
تهیونگ: این چی بود؟
ات سرش را پایین انداخت.
ات: آزمونم بود.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
تهیونگ: میدونم آزمونت بود. منظورم اینه چرا اینطوری دادی؟
ات چیزی نگفت.
تهیونگ: پنج سوال؟
صدایش کمی بالا رفت.
تهیونگ: من درست تدریس نکردم؟ چیزی رو متوجه نشدی؟
ات بالاخره سرش را بلند کرد.
ات: نه، تدریست مشکلی نداشت.
تهیونگ: پس چرا حتی نصف سوال ها رو هم جواب ندادی؟
ات که از صبح خسته و کلافه بود، این بار ناراحت شد.
ات: چون دیشب نتونستم بخوابم!
تهیونگ ساکت شد.
ات ادامه داد:
ات: خودت هم میدونی چرا. همش باهات حرف زدم، خودتم چند بار گفتی بخوابم، ولی من خوابم نمیبرد.
تهیونگ چیزی نگفت.
ات کیفش را برداشت.
ات: الانم لازم نیست سرم داد بزنی. خودم میدونم آزمونم رو خراب کردم.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
نگاهش روی برگهی ات بود.
چند لحظه بعد، آهسته نشست.
حرفهای ات دوباره در ذهنش تکرار شد.
«خودت هم میدونی چرا.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
حالا تازه فهمیده بود...
شاید عصبانی شدنش از ات، اصلاً درست نبوده.
و بدتر از آن...
میدانست که ات هیچوقت باورش نمیشد، شوهرش فقط برای یه آزمون مسخره سرش داد بزند.
تهیونگ برگه را برداشت و زیر لب گفت:
تهیونگ: خرابش کردی، کیم تهیونگ...
پارت سوم...
صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه رساند.
تمام مسیر فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«کاش دیشب زودتر خوابیده بودم...»
وقتی وارد کلاس شد، تهیونگ از قبل آنجا بود.
کت و شلوار مرتب، چند برگه روی میز و همان چهرهی جدی همیشگی.
ات آرام سر جایش نشست.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
تهیونگ: صبح بخیر.
ات: صبح بخیر استاد.
تهیونگ برگهها را بین دانشجوها پخش کرد.
تهیونگ: سی دقیقه وقت دارید. موفق باشید.
ات برگه را جلوی خودش گذاشت.
نگاهی به سؤال اول انداخت.
بلند شد که جوابش را بنویسد...
اما ذهنش خالی بود.
سؤال دوم.
باز هم چیزی یادش نیامد.
سؤال سوم...
ات نفس عمیقی کشید.
دیشب تمام مدت با تهیونگ حرف زده بود و هر بار هم که تهیونگ گفته بود برو بخواب باید میرفت
حالا همان چند ساعت کمخوابی حسابی کار دستش داده بود.
زمان میگذشت.
یکییکی دانشجوها برگههایشان را تحویل میدادند.
ات فقط توانسته بود پنج سوال را جواب بدهد.
وقتی زمان تمام شد، برگهاش را تحویل داد و با ناراحتی سر جایش نشست.
تهیونگ برگه را گرفت.
نگاهش برای چند ثانیه روی پاسخهای کم ات ماند.
اخمش کمی بیشتر شد.
بعد گفت:
تهیونگ: میتونید برید.
ات سریع وسایلش را جمع کرد.
اما وقتی میخواست از کلاس خارج شود، صدای تهیونگ را شنید.
تهیونگ: خانم کیم، شما بمونید.
ات ایستاد.
چند دانشجو بیرون رفتند و در کلاس بسته شد.
تهیونگ برگه را روی میز گذاشت.
تهیونگ: این چی بود؟
ات سرش را پایین انداخت.
ات: آزمونم بود.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
تهیونگ: میدونم آزمونت بود. منظورم اینه چرا اینطوری دادی؟
ات چیزی نگفت.
تهیونگ: پنج سوال؟
صدایش کمی بالا رفت.
تهیونگ: من درست تدریس نکردم؟ چیزی رو متوجه نشدی؟
ات بالاخره سرش را بلند کرد.
ات: نه، تدریست مشکلی نداشت.
تهیونگ: پس چرا حتی نصف سوال ها رو هم جواب ندادی؟
ات که از صبح خسته و کلافه بود، این بار ناراحت شد.
ات: چون دیشب نتونستم بخوابم!
تهیونگ ساکت شد.
ات ادامه داد:
ات: خودت هم میدونی چرا. همش باهات حرف زدم، خودتم چند بار گفتی بخوابم، ولی من خوابم نمیبرد.
تهیونگ چیزی نگفت.
ات کیفش را برداشت.
ات: الانم لازم نیست سرم داد بزنی. خودم میدونم آزمونم رو خراب کردم.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
نگاهش روی برگهی ات بود.
چند لحظه بعد، آهسته نشست.
حرفهای ات دوباره در ذهنش تکرار شد.
«خودت هم میدونی چرا.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
حالا تازه فهمیده بود...
شاید عصبانی شدنش از ات، اصلاً درست نبوده.
و بدتر از آن...
میدانست که ات هیچوقت باورش نمیشد، شوهرش فقط برای یه آزمون مسخره سرش داد بزند.
تهیونگ برگه را برداشت و زیر لب گفت:
تهیونگ: خرابش کردی، کیم تهیونگ...
- ۳۲۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط