☆(part9)☆

☆(part9)☆



برگشتم به صورتش نگاه
کردم قشنگ دقت کردم دیدم تهیونگ
از ترس اون وحشی داشتم
گریه میکردم. وای دختر توکه انقد ترسو نبودی که


تهیونگ دست پسره رو ول کرد
ویکی محکم زد تو دهنه پسره و پسره افتاد روی زمین ودهنش خون اومد
پسره اومد بلند شه که تهیونگ بزن
دوتا مرد هیکلی اومدن وپسرو بوردن یکی شون اومد رو به تهیونگ کردو گفت
بادیگاردـــ ارباب چیکارش کنیم
=بکشینش
بادیگارد ــ چشم ارباب



تهیونگ صدای هق هق های منو
شنیدو برگشت سمتم دید مه دارم
گریه میکنم دهن باز کردو گفت
=دختره عوضی هر/زه بازیاتو درمیاری بعدش گریه میکنی( با لحن عصبی)
+بخدا اونجور که فکر میکنی نیس...
حرفمو قطع کردو (باصدای بلند گفت)
= این چه لباسیه ها کاملا بدن نماست کل بدنت ریخته بیرون فقط یکم موند تابره بالاو...
براید بغلم کردو بردم گذاشتم تو ماشین
وخوش هم اومد کنارم نشسته و به
راننده گفت که حرکت کنه


تو ماشین اصلا هیچ حرفی نمیزدم
فقط گریه میکردم
که تهیونگ گفت
=اون پسره کی بود عصبی و جدی اینو گفت
از شدتی که گریه کرده بودم اصلا
نمیتونستم حرف بزنم
که تهیونگ گفت؟
=یک حرفو دوبار تکرار نمیکنم بگو اون پسره
عوضی کی بود
باهق هق گفتم؟
+تهیونگ هق بخدا اگرهق من اونو میشناختم
هق و تمام ماجرارو براش تعریف کردم
اما فکر نکنم که باورش شده باشه
+تهیونگ تو از کجا فهمیدی که من رفتم
بار.......




لایک 👍


بوس بهتون🫀🫀
دیدگاه ها (۱)

☆(Part8)☆سوار ماشین شدم و راهی شدم چون خودم ماشین سواری بلدم...

☆(part7)☆بایک لبخندی رو کرد بهمو گفت=بیب کجا میری بیا اینجاد...

ارباب خشن من ۴

جراح قلب (پارت 20)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط