داداشم از آشپزخونه صدام زد:

داداشم از آشپزخونه صدام زد:

_جینااا!

+جان؟

_بیا اینجا!

رفتم سمتش. همین که رسیدم، دست‌هاشو باز کرد و گفت:

_بیا ببینم خواهر کوچولوم چقدر بزرگ شده!

خندیدم و بغلش کردم.

+دلم برات تنگ شده بود!

چند لحظه همون‌طور موندیم.

از گوشه‌ی چشمم دیدم جونگ‌کوک کنار آشپزخونه ایستاده و با قیافه‌ای کاملاً جدی نگاهمون می‌کنه.

داداشم آروم گفت:

_فکر کنم یکی ناراحته.

+کی؟

با چشم به جونگ‌کوک اشاره کرد.

برگشتم سمتش.

+جونگ‌کوک؟

_من ناراحت نیستم.

داداشم خندید.

_پس چرا اون‌طوری نگامون می‌کنی؟

جونگ‌کوک دست‌هاشو توی جیبش گذاشت.

_هیچی. فقط... خیلی طولانی شد.

+چی طولانی شد؟

_هیچی!

داداشم زد زیر خنده.

_آهااا، پس حسودی می‌کنی!

جونگ‌کوک سریع جواب داد:

_اصلاً!

من هم خندیدم.

+خیلی تابلوئه!

جونگ‌کوک برگشت سمت آشپزخونه.

_من فقط گرسنه‌ام.

داداشم زیر لب گفت:

_آره، حتماً!
جونگو با خنده به جونگ‌کوک نگاه کرد.

_خب بابا، این‌قدر اخم نکن! بیا تو هم.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

_من؟

+آره دیگه، تو هم بیا 😂

جونگو دستش رو باز کرد و جونگ‌کوک رو هم در یک بغل دوستانه و خانوادگی کشید وسط.

جونگ‌کوک اولش کاملاً جا خورد، ولی بعد خندید.

_خب... این دیگه چی بود؟

جونگو گفت:

_آشتی‌کنون!

+دیدی؟ حالا دیگه حسودی نکن!

جونگ‌کوک با خنده سرش رو تکون داد.

_من اصلاً حسود نبودم.

جونگو گفت:

_باشه، باشه. هرچی تو بگی!

من خندیدم.

+شما دوتا خیلی مسخره‌اید.

جونگو گفت:

_ولی قبول کن بدون ما حوصله‌ات سر میره.

+شاید... یکم.

جونگ‌کوک گفت:

_فقط یکم؟

+زیادی پررو نشو!


شب شده بود و همه آماده‌ی خواب بودن. تخت جینا آن‌قدر بزرگ بود که هر سه‌نفر می‌توانستند راحت روی آن جا شوند.

جونگو نگاهی به تخت انداخت.

_خب، امشب همین‌جا می‌خوابیم.

+باشه، ولی من وسط می‌خوابم!

جونگو سمت راست تخت دراز کشید و جونگ‌کوک سمت چپ.

+راحت باشید، فقط دعوا نکنید!

_من که کاری ندارم.

جونگو خندید.

_اتفاقاً من از همین الان اعلام می‌کنم که جای بالش منو نگیرین.

چند دقیقه بعد، چراغ خاموش شد.

چند لحظه سکوت بود تا اینکه جونگو دستش را برای برداشتن پتو دراز کرد.

جونگ‌کوک سریع پتو را کشید سمت خودش.

_هی! پتو رو بده!

+خودت یکی بردار.

_یکی نیست!

+پس آروم بخواب.

جینا از وسط گفت:

+شما دوتا واقعاً قراره تمام شب سر پتو دعوا کنید؟

جونگو خندید.

_من که تقصیری ندارم.

جینا پتو را بینشان تقسیم کرد.

+هرکی پتو رو بکشه، فردا خودش باید صبحونه درست کنه.

هر دو فوراً ساکت شدند.

+آفرین. حالا بخوابید.

چند دقیقه بعد صدای جونگو آمد:

_جینا؟

+هوم؟

_خوابیدی؟

+نه.

_جونگ‌کوک خوابیده؟

از آن طرف صدای جونگ‌کوک آمد:

_نه.

جینا آه کشید.

+خدایا... من چرا با شما دوتا اومدم بخوابم؟!
دیدگاه ها (۰)

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 53 " " ویو پارک جیمین ...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط