یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم ،

یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم ،
که کفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید توردار و جوراب شلواری های عروسکی نپوشم،
دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به کابینت های بالای آشپز خانه برسد،
بتوانم غذا درست کنم و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد،فکر می کردم بزرگ می شوم و دنیا سرزمین کوچکی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم،رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می کنم ،
همان عشقی که بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید،حالا من بزرگ شده ام،تعدادی کفش پاشنه بلند دارم،هنوز دستم به کابینت ها ی بالای آشپزخانه کمابیش نمی رسد اما یک اجاق گاز برای خودم دارم ،حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می کنم ،موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشک هایم را به باد می دهم ،عشق را تجربه کرده ام همانطور که خیانت ،دروغ،زخم را تجربه کرده ام ،حالا می دانم دنیا سر زمین
بی انتهاییست،پر از آدم های عجیب و بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود که بر خلاف تمام آرزوهایم
به دستش آوردم .
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

I don't know my own roots Now it's bothering meI've always w...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط