هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲
هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲
برید بخونید حال کنید 🌝 فقط فوحش هم ندید چون اینجا من خودم خیلی به خودم فحش دادم .
باکوگو در دوم را پیدا کرده بود اما نمیتوانست بدون محبوبش و گوی از هزار تو خارج شود ؛هرچه دنبال ایزوکو گشته بود نتوانسته بود اورا بیابد . چیزی درونش می گفت :« برو یکم دیگه هم بگرد حتما پیدا میشه …اگه بلایی سرش بیاد چی؟!…نبابا مگه بچس؟…»
دلواپس شده بود و نمیدانست چه کند . با کمک چوبی که برداشته بود زمین خاکی را علامت می زد و در کوچه و پس کوچه ها به دنبال ایزوکو رفت .
~~~
ایزوکو هر طور که شده بود به دویدن ادامه می داد . ته کوانگ به او رسید و لباس ایزوکو را گرفت .ایزوکو اورا پس زد تا تعادلش را بدست بیاورد و به راهش ادامه دهد . ان سوی کوچه می توانست باکوگو را ببیند . گرچه حدود ۱۵۰ متر( اه عسیسم🌝🤡اره واقعا ۱۵۰ متر 🌚) فاصله ی ان ها بود .
فریاد زد تا کاتسوکی هم اورا بیابد .
- «کاچان!»
کاتسوکی سرش را برگرداند و با ایزوکوی در خال دویدن چشم تو چشم شد .
نا خواسته بر لب اورد :« ایزوکو…»(اره اره میدونم شبی فیلم هندی ها شده 🤡😂)
ته کوانگ پایش به سنگی گیر کرد و افتاد . او نمیخواست به هر قیمتی مسابقه را ببازد ؛پس پایه ایزوکو را گرفت . ایزوکو که در حال دویدن بود مانند برگی پاییزی افتاد . سرش با گوشه ی تیز سنگی بر خورد کرد . برای یک لحظه حتی دیگر باد هم نوزید …دیگران صدا ایجاد نکردند ؛ و گویی دنیا در جایش ایستاده بود . چنان صدایی از برخورد سر ایزوکو و سنگ به وجود امد که مو به تن همه سیخ می کرد .
ته کوانگ خون در رگ هایش یخ بسته بود و از ترسی که برایش به وجود امده بود دیگر نمیتوانست حرفی بزند (به زبان ساده تر خایه کرده🤡). ایا او ادم کشته بود ؟ شاید …
کاتسوکی هم ترس برش داشته بود اما…این نگرانی برای خودش نبود …برای محبوبش(انقد خوشم میاد میگم محبوب🌝) بود .
نفهمید خودش را چگونه به ایزوکو رسانده است . دیگر نه مسابقه برایش اهمیت داشت نه غرورش نه هیچ چیز دیگر . تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که ایزوکو زنده بماند . بند دور دستش را که برای اسیب دیدگی بسته بود باز کرد و طرف تمیزش را با دست های لرزانش به ظرافت تمام دور سر ایزوکو بست . زخم سرش را فشار داد تا خون ریزی بند بیاید . اما حتی یک بچه ی کوچک هم می دانست با این کار جلوی خون ریزی گرفته نمیشد . ته کوانگ بی حرکت با قلبی تپان به انها نگاه می کرد . ایا به زندان می رفت ؟ ایا ترد می شد ؟ .
لگدی به پهلوی ته کوانگ زد تا حداقل دل خودش خنک شود .
کاتسوکی گوی درون دستان ایزوکو را برداشت و داخل جیب شروالش گذاشت . ایزوکو را روی کولش انداخت وبا توجه به علامت هایی که به جا گذاشته بود ، به سمت در خروجی دوم رفت .
ذهنش قفل کرده بود . او نمیخواست دوباره اورا از دست بدهد ،همین سه سال برایش کافی بود . اصلا نباید اورا تنها می گذاشت . از ان هزارتوی نحس بیرون رفت . روبه ایزاوا ایستاد ، سرش را به علامت احترام کنی خم مرد و سریع سریع و نصفه نیمه گفت :« ایزوکو اسیب دیده ! می برمش درمانگاه اینم گوی! »
و گوی را کف دست ایزاوا گذاشت . نمیدانست چگونه میدود فقط میدانست که در حال دویدن است .
نفس های ایزوکو کند تر شده بودند و این اورا بیشتر میترساند .
لایک و کامنت فراموش نشه🎀✨
غلط املایی هم که…کیبورده دیگه…اگه پیدا کردین ببخشید.
برید بخونید حال کنید 🌝 فقط فوحش هم ندید چون اینجا من خودم خیلی به خودم فحش دادم .
باکوگو در دوم را پیدا کرده بود اما نمیتوانست بدون محبوبش و گوی از هزار تو خارج شود ؛هرچه دنبال ایزوکو گشته بود نتوانسته بود اورا بیابد . چیزی درونش می گفت :« برو یکم دیگه هم بگرد حتما پیدا میشه …اگه بلایی سرش بیاد چی؟!…نبابا مگه بچس؟…»
دلواپس شده بود و نمیدانست چه کند . با کمک چوبی که برداشته بود زمین خاکی را علامت می زد و در کوچه و پس کوچه ها به دنبال ایزوکو رفت .
~~~
ایزوکو هر طور که شده بود به دویدن ادامه می داد . ته کوانگ به او رسید و لباس ایزوکو را گرفت .ایزوکو اورا پس زد تا تعادلش را بدست بیاورد و به راهش ادامه دهد . ان سوی کوچه می توانست باکوگو را ببیند . گرچه حدود ۱۵۰ متر( اه عسیسم🌝🤡اره واقعا ۱۵۰ متر 🌚) فاصله ی ان ها بود .
فریاد زد تا کاتسوکی هم اورا بیابد .
- «کاچان!»
کاتسوکی سرش را برگرداند و با ایزوکوی در خال دویدن چشم تو چشم شد .
نا خواسته بر لب اورد :« ایزوکو…»(اره اره میدونم شبی فیلم هندی ها شده 🤡😂)
ته کوانگ پایش به سنگی گیر کرد و افتاد . او نمیخواست به هر قیمتی مسابقه را ببازد ؛پس پایه ایزوکو را گرفت . ایزوکو که در حال دویدن بود مانند برگی پاییزی افتاد . سرش با گوشه ی تیز سنگی بر خورد کرد . برای یک لحظه حتی دیگر باد هم نوزید …دیگران صدا ایجاد نکردند ؛ و گویی دنیا در جایش ایستاده بود . چنان صدایی از برخورد سر ایزوکو و سنگ به وجود امد که مو به تن همه سیخ می کرد .
ته کوانگ خون در رگ هایش یخ بسته بود و از ترسی که برایش به وجود امده بود دیگر نمیتوانست حرفی بزند (به زبان ساده تر خایه کرده🤡). ایا او ادم کشته بود ؟ شاید …
کاتسوکی هم ترس برش داشته بود اما…این نگرانی برای خودش نبود …برای محبوبش(انقد خوشم میاد میگم محبوب🌝) بود .
نفهمید خودش را چگونه به ایزوکو رسانده است . دیگر نه مسابقه برایش اهمیت داشت نه غرورش نه هیچ چیز دیگر . تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که ایزوکو زنده بماند . بند دور دستش را که برای اسیب دیدگی بسته بود باز کرد و طرف تمیزش را با دست های لرزانش به ظرافت تمام دور سر ایزوکو بست . زخم سرش را فشار داد تا خون ریزی بند بیاید . اما حتی یک بچه ی کوچک هم می دانست با این کار جلوی خون ریزی گرفته نمیشد . ته کوانگ بی حرکت با قلبی تپان به انها نگاه می کرد . ایا به زندان می رفت ؟ ایا ترد می شد ؟ .
لگدی به پهلوی ته کوانگ زد تا حداقل دل خودش خنک شود .
کاتسوکی گوی درون دستان ایزوکو را برداشت و داخل جیب شروالش گذاشت . ایزوکو را روی کولش انداخت وبا توجه به علامت هایی که به جا گذاشته بود ، به سمت در خروجی دوم رفت .
ذهنش قفل کرده بود . او نمیخواست دوباره اورا از دست بدهد ،همین سه سال برایش کافی بود . اصلا نباید اورا تنها می گذاشت . از ان هزارتوی نحس بیرون رفت . روبه ایزاوا ایستاد ، سرش را به علامت احترام کنی خم مرد و سریع سریع و نصفه نیمه گفت :« ایزوکو اسیب دیده ! می برمش درمانگاه اینم گوی! »
و گوی را کف دست ایزاوا گذاشت . نمیدانست چگونه میدود فقط میدانست که در حال دویدن است .
نفس های ایزوکو کند تر شده بودند و این اورا بیشتر میترساند .
لایک و کامنت فراموش نشه🎀✨
غلط املایی هم که…کیبورده دیگه…اگه پیدا کردین ببخشید.
- ۱۲۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط