« تقاص عشق »
« تقاص عشق »
پارت ۷۵
چند روزی میگذره از اون شب ات تو این چند روز جیمین رو اصلا ندیده بود دست اش هم که خوب شده بود باند رو ازش برداشته بود خودش که مشغول کارهای مهدکودکه جیمین هم مشغول شرکته
ات وارده کلاس شد و همه بچه ها سلام کردن دینا از جاش بلند شد و با بدو سمته ات رفت ات هم اون رو از زمین بلند کرد و بغلش کرد
دینا : صبح بخیل خانم معلم
ات : صبح توهم بخیر خانم خوشگله
دینا : بابایی گفت یه پیامی رو بهت برسونم
ات : چه پیامی
دینا دست های کوچیک اش رو رویه صورته ات گذاشت و بوسه ای کوچیکیو رویه گونه ات گذاشت
ات خنده ای کرد و گفت
ات : اونم چه پیامی
دینا رو برد سمته صندلی اش و سره جاش نشوند دوباره رفت سمته صندلی خودش و رو اش نشست
ات : کوچولو ها میخواهید امروز باهم کاردستی درست کنیم و اون کاردستی رو تا به هفته نباید گمش کنید و اون میشه دوسته شما
همه بچه ها با حرف ات موافقت کردن و خوشحال شدن
ات از صندلی بلند شد و رفت سمته وسایلی های که همانجا گذاشته بودن واسه همه بچه ها یه لیوان پلاستیکی و چشم های مصنوعی و چسپ نخ های آبی برداشت و سمته یکی یکی از بچه ها رفت و بهشون یه لیوان و دوتا چشم مصنوعی و چسپ و نه آبی داد و بهشون توضیح داد تا چجوری درستش کنن
آخر سر به دینا رسید لیوان رو گذاشت جلوش و چیز های لازم رو هم گذاشت
ات : اول چشم هارو می چسپونی به لیوان
و بعدش نخ آبی رو هم با چسپ میزنی و مثله دهن براش درست میکنی
دینا : باسه خانم معلم
دینا مشغول درست کردن کاردستی شد ات هم به یکی یکی بچه ها سر میزد و بهشون یاد میداد رویه صندلی اش نشست
یکم گذشت دینا لیوانی که درست کرده بود رو تو دستش گرفته بود و سمته ات آمد و لیوان شو به ات نشون داد
ات : وای خیلی خوشگله از هر انگشتت هنر میباره
دینا سریع به انگشت هاش نگاه کرد و گفت
دینا : خانم معلم من نمیبینم سون چطولی میبالند
ات خنده ای کرد و گفت
ات : این یه تعریفه وقتی کسی خیلی کارشو خوب بکنه یا درست انجامش بده بهش میگن از هر انگشتت هنر میباره
دینا : از انگست های من هنل می باله
ات : آره خانم خوشگله
ات دوباره لیوان رو داد دسته دینا و دینا با خوشحالی گفت
دینا : به بابایی نسون بدم خیلی خوسحال میسه بعدن میلم به بابایی نسون میدم الان نسون بدم اما اسمسمو وی بزالم
کمی فکر کرد و با و خوشحالی گفت
دینا : اسمسو کوی میزارم
ات : وای چه اسم قشنگی خیلی نازه مثله خودت
دینا : بابایی خیلی خوسحال میسه
دینا با بدو رفت سمته صندلی اش و نشست ...
پارت ۷۵
چند روزی میگذره از اون شب ات تو این چند روز جیمین رو اصلا ندیده بود دست اش هم که خوب شده بود باند رو ازش برداشته بود خودش که مشغول کارهای مهدکودکه جیمین هم مشغول شرکته
ات وارده کلاس شد و همه بچه ها سلام کردن دینا از جاش بلند شد و با بدو سمته ات رفت ات هم اون رو از زمین بلند کرد و بغلش کرد
دینا : صبح بخیل خانم معلم
ات : صبح توهم بخیر خانم خوشگله
دینا : بابایی گفت یه پیامی رو بهت برسونم
ات : چه پیامی
دینا دست های کوچیک اش رو رویه صورته ات گذاشت و بوسه ای کوچیکیو رویه گونه ات گذاشت
ات خنده ای کرد و گفت
ات : اونم چه پیامی
دینا رو برد سمته صندلی اش و سره جاش نشوند دوباره رفت سمته صندلی خودش و رو اش نشست
ات : کوچولو ها میخواهید امروز باهم کاردستی درست کنیم و اون کاردستی رو تا به هفته نباید گمش کنید و اون میشه دوسته شما
همه بچه ها با حرف ات موافقت کردن و خوشحال شدن
ات از صندلی بلند شد و رفت سمته وسایلی های که همانجا گذاشته بودن واسه همه بچه ها یه لیوان پلاستیکی و چشم های مصنوعی و چسپ نخ های آبی برداشت و سمته یکی یکی از بچه ها رفت و بهشون یه لیوان و دوتا چشم مصنوعی و چسپ و نه آبی داد و بهشون توضیح داد تا چجوری درستش کنن
آخر سر به دینا رسید لیوان رو گذاشت جلوش و چیز های لازم رو هم گذاشت
ات : اول چشم هارو می چسپونی به لیوان
و بعدش نخ آبی رو هم با چسپ میزنی و مثله دهن براش درست میکنی
دینا : باسه خانم معلم
دینا مشغول درست کردن کاردستی شد ات هم به یکی یکی بچه ها سر میزد و بهشون یاد میداد رویه صندلی اش نشست
یکم گذشت دینا لیوانی که درست کرده بود رو تو دستش گرفته بود و سمته ات آمد و لیوان شو به ات نشون داد
ات : وای خیلی خوشگله از هر انگشتت هنر میباره
دینا سریع به انگشت هاش نگاه کرد و گفت
دینا : خانم معلم من نمیبینم سون چطولی میبالند
ات خنده ای کرد و گفت
ات : این یه تعریفه وقتی کسی خیلی کارشو خوب بکنه یا درست انجامش بده بهش میگن از هر انگشتت هنر میباره
دینا : از انگست های من هنل می باله
ات : آره خانم خوشگله
ات دوباره لیوان رو داد دسته دینا و دینا با خوشحالی گفت
دینا : به بابایی نسون بدم خیلی خوسحال میسه بعدن میلم به بابایی نسون میدم الان نسون بدم اما اسمسمو وی بزالم
کمی فکر کرد و با و خوشحالی گفت
دینا : اسمسو کوی میزارم
ات : وای چه اسم قشنگی خیلی نازه مثله خودت
دینا : بابایی خیلی خوسحال میسه
دینا با بدو رفت سمته صندلی اش و نشست ...
- ۲۰.۶k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط