𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[خط قرمز]

پارت ۱ | صبح شلوغ

صبح خیلی زود بود.

نور کم‌رنگ خورشید از لای پرده‌ها وارد اتاق می‌شد و روی تخت می‌افتاد. مینی هنوز عمیق خواب بود و خودش را زیر پتو جمع کرده بود.

تهیونگ داخل حمام بود.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در حمام آمد. تهیونگ بیرون آمد؛ موهایش خیس بود و حوله‌ای روی شانه‌اش انداخته بود.

اولین کاری که کرد، نگاه کردن به مینی بود.

چند لحظه همان‌طور ساکت نگاهش کرد.

مینی در خواب کمی تکان خورد و صورتش را سمت بالش برد.

تهیونگ آرام جلو رفت، پتو را تا روی شانه‌هایش بالا کشید و خم شد.

یک بوسه‌ی کوتاه روی پیشانی‌اش گذاشت.

— بخواب...

بعد صاف ایستاد و به سمت کمد رفت.

هنوز لباسش را کامل نپوشیده بود که صدای زنگ در بلند شد.

دینگ دانگ.

تهیونگ دست از کار کشید.

ابروهایش کمی در هم رفت.

اخم کوچک و مردانه‌ای روی صورتش نشست.

— این وقت صبح کیه؟

نگاهش ناخودآگاه سمت تخت رفت.

مینی هنوز خواب بود.

تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد، پیراهنش را پوشید و دکمه‌هایش را بست. قبل از اینکه از اتاق خارج شود، دوباره برگشت سمت مینی.

چند تار مو روی صورتش ریخته بود.

تهیونگ آرام آنها را کنار زد.

بعد خیلی کوتاه گفت:

— بیدارت نمی‌کنم.

و از اتاق بیرون رفت.

صدای زنگ برای بار دوم بلند شد.

تهیونگ با همان اخم به سمت در رفت.

در را باز کرد و همان لحظه با دیدن خانواده‌اش روبه‌رو شد.

پدر و مادرش، خواهرش و چند نفر از اعضای خانواده جلوی در ایستاده بودند.

مادرش با لبخند گفت:

— صبح بخیر، پسرم!

تهیونگ چند ثانیه نگاهشان کرد.

— صبح بخیر.

پدرش با خنده گفت:

— چرا این‌قدر اخم کردی؟ ما که غریبه نیستیم.

تهیونگ کنار رفت.

— فکر کردم اتفاقی افتاده.

مادرش وارد خانه شد.

— دلمون برای شما دو تا تنگ شده بود. گفتیم چند روزی بیایم سئول.

تهیونگ در را بست.

— چند روز؟

مادرش خندید.

— چرا؟ ناراحتی؟

تهیونگ با همان لحن آرام و جدی گفت:

— نه. فقط باید می‌گفتید.

خواهرش از پشت سر مادرشان گفت:

— مینی کجاست؟

— خوابه.

— هنوز؟

تهیونگ نگاهی به ساعت انداخت.

— صبح زوده.

مادرش لبخند زد.

— برو بیدارش کن. دلم می‌خواد ببینمش.

تهیونگ نگاه کوتاهی به مادرش انداخت.

— خودش بیدار میشه.

— تهیونگ!

— وقتی خواب باشه، بیدارش نمی‌کنم.

مادرش خندید.

— هنوزم همون‌قدر حساسی؟

تهیونگ جواب نداد.

فقط دست‌هایش را داخل جیب شلوارش گذاشت و گفت:

— شما بشینید. من می‌رم لباس مناسب‌تری بپوشم.

همان لحظه یکی از اعضای خانواده وارد خانه شد.

تهیونگ نگاهش کرد.

و حالت صورتش همان لحظه تغییر کرد.

سوجون.

پسرعمویی که از مدت‌ها قبل با او مشکل داشت.

سوجون لبخند کوتاهی زد.

— بالاخره دیدمت، تهیونگ.

تهیونگ چند ثانیه مستقیم نگاهش کرد.

سرد و بی‌حرف.

— سوجون.

فقط همین.

اما لحنش آن‌قدر خشک بود که سوجون هم متوجه شد حضورش برای تهیونگ چندان خوشایند نیست.

سوجون با خنده گفت:

— هنوزم از دیدنم خوشحال نمی‌شی؟

تهیونگ آرام جواب داد:

— نه.

خواهرش با تعجب گفت:

— تهیونگ!

تهیونگ حتی نگاهش را از سوجون نگرفت.

— چی؟ پرسید.

سوجون خندید، اما نگاهش برای لحظه‌ای به سمت راهروی اتاق‌ها رفت.

تهیونگ آن نگاه را دید.

اخمش عمیق‌تر شد.

— اینجا رو نگاه نکن.

سوجون ابرو بالا انداخت.

— منظورم چی بود مگه؟

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

صدایش هنوز آرام بود، اما جدیتش کاملاً مشخص بود.

— امیدوارم مجبور نباشم دوباره توضیح بدم.

سوجون چند ثانیه ساکت ماند.

تهیونگ برگشت و به سمت اتاق رفت.

اما درست همان لحظه، مینی از خواب بیدار شده بود...

و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند ورود سوجون قرار است آرامش این خانه را به‌هم بزند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه درخواستیه دیگهههههه گیلیلیلیییییی
اقا حمایت کنیددد دیهه
دیدگاه ها (۲)

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط