ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷¹
هی! هیچکس تکون نخوره" صدای سوهو وسط شلوغی بلند شد.
"قبل از اینکه نصف جمع فرار کنن باید عکس بگیریم"
اعتراضها از همه طرف بلند شد.
"من خوب نمیافتم"
"صبر کن موهامو درست کنم"
"انگار قراره جلد مجله بشی"
خندهی جمع بلند شد.
همه کمکم جلوی دیوار بزرگ سالن جمع شدند
هر کس جایی پیدا میکرد و با بقیه شوخی میکرد.
داهی کنار یکی از دوستهایش ایستاد و مشغول گوش دادن به بحث مسخره شون شد.
هنوز جای خالی زیادی اطرافش بود
اما توجهی نکرد.
تا اینکه چند ثانیه بعد حضور کسی رو کنار خودش حس کرد.
قبل از اینکه سرش رو برگردونه، فهمید کیه..
داهی نگاه کوتاهی سمتش انداخت
جونگکوک مستقیم به جلو نگاه میکرد.
انگار این جای ایستادن کاملاً اتفاقی بوده.
انگار از بین تمام آدمهای آن جمع، هیچ انتخاب دیگری نداشته.
داهی نمیتونست جلوی لبخند ریزی رو که میخواست روی لبش بشینه بگیره.
"همه آماده؟"
عکاس گوشی را بالا گرفت.
"سه... دو..."
در همان لحظه یکی از بچهها از جلو داد زد: "صبر کن! جونگکوک چرا اینقدر جدی وایسادی؟ انگار اومدی جلسه هیئت مدیره"
خندهی جمع بلند شد.
جونگکوک بیحوصله آه کشید.
"لبخند بزن بابا"
"نه."
"بزن"
بالاخره گوشه لب جونگکوک تکان خورد
و درست همان لحظه، داهی هم خندید.
فلش دوربین زده شد. "یکی دیگه"
جمع دوباره مرتب شد
این بار چند نفر جاشون رو عوض کردند.
هل دادن و جابهجا شدند.
یوچان خواست بیاد جلو، کنارِ داهی و
نیتش رو زودتر از همه جونگکوک متوجه شد.
همونطور که کنار داهی ایستاده بود، کمکم چند قدم از بغل سمتش حرکت میکرد؛
داهی هم که داشت موهای دوست رو مرتب میکرد و حواسش نبود مجبورا جابه جا میشد و حرکت میکرد.
تا اینکه کاملا به دوستش چسبیده بود و اینطرف هم جونگکوک کنارش بود، دیگه هیچ فضای خالی ای باقی نمانده بود.
جونگکوک خونسرد و پیروزمندانه لبخند زد..
داهی متوجه فاصله کمش با جونگکوک شد و اینبار حس خوبی داشت.
خوشحالی؟
هیجان؟
مهم نبود.
ولی این بار نتوانست لبخندش رو بگیره.
"خب آمادهاید یا تا فردا همینجا میایستید؟"
همه دوباره به دوربین نگاه کردند
فلش دوم زده شد.
خندهها در تصویر ثبت شدند
شوخیها
خاطرهها
و دو نفری که در عکس فقط کنار هم ایستاده بودن و هیچ حس دیگه ای نداشتن...
کنسرت مادرید داره پارهم میکنههههههههههههههههههه
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷¹
هی! هیچکس تکون نخوره" صدای سوهو وسط شلوغی بلند شد.
"قبل از اینکه نصف جمع فرار کنن باید عکس بگیریم"
اعتراضها از همه طرف بلند شد.
"من خوب نمیافتم"
"صبر کن موهامو درست کنم"
"انگار قراره جلد مجله بشی"
خندهی جمع بلند شد.
همه کمکم جلوی دیوار بزرگ سالن جمع شدند
هر کس جایی پیدا میکرد و با بقیه شوخی میکرد.
داهی کنار یکی از دوستهایش ایستاد و مشغول گوش دادن به بحث مسخره شون شد.
هنوز جای خالی زیادی اطرافش بود
اما توجهی نکرد.
تا اینکه چند ثانیه بعد حضور کسی رو کنار خودش حس کرد.
قبل از اینکه سرش رو برگردونه، فهمید کیه..
داهی نگاه کوتاهی سمتش انداخت
جونگکوک مستقیم به جلو نگاه میکرد.
انگار این جای ایستادن کاملاً اتفاقی بوده.
انگار از بین تمام آدمهای آن جمع، هیچ انتخاب دیگری نداشته.
داهی نمیتونست جلوی لبخند ریزی رو که میخواست روی لبش بشینه بگیره.
"همه آماده؟"
عکاس گوشی را بالا گرفت.
"سه... دو..."
در همان لحظه یکی از بچهها از جلو داد زد: "صبر کن! جونگکوک چرا اینقدر جدی وایسادی؟ انگار اومدی جلسه هیئت مدیره"
خندهی جمع بلند شد.
جونگکوک بیحوصله آه کشید.
"لبخند بزن بابا"
"نه."
"بزن"
بالاخره گوشه لب جونگکوک تکان خورد
و درست همان لحظه، داهی هم خندید.
فلش دوربین زده شد. "یکی دیگه"
جمع دوباره مرتب شد
این بار چند نفر جاشون رو عوض کردند.
هل دادن و جابهجا شدند.
یوچان خواست بیاد جلو، کنارِ داهی و
نیتش رو زودتر از همه جونگکوک متوجه شد.
همونطور که کنار داهی ایستاده بود، کمکم چند قدم از بغل سمتش حرکت میکرد؛
داهی هم که داشت موهای دوست رو مرتب میکرد و حواسش نبود مجبورا جابه جا میشد و حرکت میکرد.
تا اینکه کاملا به دوستش چسبیده بود و اینطرف هم جونگکوک کنارش بود، دیگه هیچ فضای خالی ای باقی نمانده بود.
جونگکوک خونسرد و پیروزمندانه لبخند زد..
داهی متوجه فاصله کمش با جونگکوک شد و اینبار حس خوبی داشت.
خوشحالی؟
هیجان؟
مهم نبود.
ولی این بار نتوانست لبخندش رو بگیره.
"خب آمادهاید یا تا فردا همینجا میایستید؟"
همه دوباره به دوربین نگاه کردند
فلش دوم زده شد.
خندهها در تصویر ثبت شدند
شوخیها
خاطرهها
و دو نفری که در عکس فقط کنار هم ایستاده بودن و هیچ حس دیگه ای نداشتن...
کنسرت مادرید داره پارهم میکنههههههههههههههههههه
- ۱.۵k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط