MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۱۲۵
"ویو جنا"
در با صدایه بدی مثل همیشه باز شد..
ولی این دفعه بجایه نگهبانایه غول پیکر..یه مرد بود.
وقتی نگام به صورتش افتاد..برایه چند دقیقه تو شوک بودم.
با لبخند حال به هم زن همیشگیش امد جلویه صندلی رویه یه پاش زانو زد.
جئون:از دیدنم شوکه شدی؟
دستش و اورد جلو تا موهام و عقب بزنه که سرم و عقب کشیدم.
لبخندش بیشتر شد و از جاش بلند شد.
جئون:شنیدم غذا نمیخوری..و باید با سرم سر پات نگه دارن...
دورم میچرخید.
و من دلم میخواست بجایه جواب دادن بهش دستام ازاد بود تا میزدم تو دهنش..
یعنی یک هفته اون من و اینحا نگه داشته؟
چرا؟
یاد حرفاش افتادم..
تو اشپز خونه،خونه جونگکوک..
اینکه میگفت مراقب خودم باشم..
جنا:چرا من و اوردی اینجا؟؟
جئون:..من قراره برم روسیه..و تو ام با من میای..چرا که بریم اونجا دست هیچ کس بهت نمیرسه..
جنا:نه،نه..نمیخوام..من با تو نمیامم..
جئون:تا اینجاشم به خواسته تو نبوده...پسر عموت و دار و دستش در به در دنبالتن...و حتی پسر بیچاره من...فکر کنم خواب و خوراک و ازش گرفتی..
جنا:همش تقصیر توعه،تو حتی به بچه خودتم رحم نکردیییی،زندگیه بقیه رو بخواطر خود خواهید نابود کردی... اول زنت،بعد پسرت،و الانم من...حالم اززززت بهم می...
با پشت دست محکم کوبید تو دهنم.
سرام و انداختم پایین..
قشنگ طعم اهن و تو دهنم حس می کردم.
چونم و گرفت و محکم سرم و اورد بالا.
جئون:مراقب باش چی میگی چون من اصلا مثل جونگکوک نیستم که فقط گوش بدم...اگه دوباره زبون درازی کنی بدترش و سرت میارم،جوری که خودت ارزویه مرگ کنی...
و به سمت در برگشت..
و روبه یکی از نگهبانا گفت:
_اگه دیدی دوباره غذا نخورد..یجور دیگه سیرش کن..
_چشم قربان
و رفت..
ساعتی بعد دوباره در باز شد..برایه غذا..شام یا ناهار بودنش و مطمئن نیستم..
دستام و پاهام باز کرد...
وقتی دستام و اوردم جلو دییدم که مچ دستام از فشار طناب زخم شده.
_بهتره که غذات و بخوری..
سینی و رو پاهام گزاشت..
که همرو پرت کردم رو زمین..
وبا لگد مهکم به صندلی زد که افتاد..
ولی خب من قبل از افتادنش از روش بلند شدم.
یه تیکه چوب از بیرون اتاق ورداشت و امد سمتم..
و فقط صدایه جیغ من از اون اتاق شنیده می شد
GHAPTER:1
PART:۱۲۵
"ویو جنا"
در با صدایه بدی مثل همیشه باز شد..
ولی این دفعه بجایه نگهبانایه غول پیکر..یه مرد بود.
وقتی نگام به صورتش افتاد..برایه چند دقیقه تو شوک بودم.
با لبخند حال به هم زن همیشگیش امد جلویه صندلی رویه یه پاش زانو زد.
جئون:از دیدنم شوکه شدی؟
دستش و اورد جلو تا موهام و عقب بزنه که سرم و عقب کشیدم.
لبخندش بیشتر شد و از جاش بلند شد.
جئون:شنیدم غذا نمیخوری..و باید با سرم سر پات نگه دارن...
دورم میچرخید.
و من دلم میخواست بجایه جواب دادن بهش دستام ازاد بود تا میزدم تو دهنش..
یعنی یک هفته اون من و اینحا نگه داشته؟
چرا؟
یاد حرفاش افتادم..
تو اشپز خونه،خونه جونگکوک..
اینکه میگفت مراقب خودم باشم..
جنا:چرا من و اوردی اینجا؟؟
جئون:..من قراره برم روسیه..و تو ام با من میای..چرا که بریم اونجا دست هیچ کس بهت نمیرسه..
جنا:نه،نه..نمیخوام..من با تو نمیامم..
جئون:تا اینجاشم به خواسته تو نبوده...پسر عموت و دار و دستش در به در دنبالتن...و حتی پسر بیچاره من...فکر کنم خواب و خوراک و ازش گرفتی..
جنا:همش تقصیر توعه،تو حتی به بچه خودتم رحم نکردیییی،زندگیه بقیه رو بخواطر خود خواهید نابود کردی... اول زنت،بعد پسرت،و الانم من...حالم اززززت بهم می...
با پشت دست محکم کوبید تو دهنم.
سرام و انداختم پایین..
قشنگ طعم اهن و تو دهنم حس می کردم.
چونم و گرفت و محکم سرم و اورد بالا.
جئون:مراقب باش چی میگی چون من اصلا مثل جونگکوک نیستم که فقط گوش بدم...اگه دوباره زبون درازی کنی بدترش و سرت میارم،جوری که خودت ارزویه مرگ کنی...
و به سمت در برگشت..
و روبه یکی از نگهبانا گفت:
_اگه دیدی دوباره غذا نخورد..یجور دیگه سیرش کن..
_چشم قربان
و رفت..
ساعتی بعد دوباره در باز شد..برایه غذا..شام یا ناهار بودنش و مطمئن نیستم..
دستام و پاهام باز کرد...
وقتی دستام و اوردم جلو دییدم که مچ دستام از فشار طناب زخم شده.
_بهتره که غذات و بخوری..
سینی و رو پاهام گزاشت..
که همرو پرت کردم رو زمین..
وبا لگد مهکم به صندلی زد که افتاد..
ولی خب من قبل از افتادنش از روش بلند شدم.
یه تیکه چوب از بیرون اتاق ورداشت و امد سمتم..
و فقط صدایه جیغ من از اون اتاق شنیده می شد
- ۲۳۶.۱k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط