پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگنا

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگناه است، پس اوراآزاد کرد،
،پادشاه گفت حاجتی بخواه.
درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکندتامرا ازبند رها کنی،، نامردیست که ازدیگری حاجت بخواهم ....

لحظاتتان پراز رحمت الهی....
دیدگاه ها (۲)

تولد چیست ؟این سوالی بود که"یونسکو" برای همه ملتهای دنیا مطر...

زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست …زندگی هزاران پنجره داردیادم ...

مهربانی را از باران بیاموز کهدر ترنمش علف هرز وگل سرخ یکیست....

امروز سینه خود را به سوی« مهربانی » بگشائید تا فردا در سوگ «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط