دلم را...

دلم را...
فردا میبرم همین سمساری انتهای کوچه...
هم قیمت میز و کمد های شکسته...
هم قیمت یک چیزِ ناچیزِ خسته...
میفروشم...
دلم را...
میفروشم...
یا اصلا نه!
چند خیابان پایین تر...
دیوار مهربانی راه انداخته اند!
همین فردا...
دست دلم را میگیرم،میبرم آویزانش میکنم کنار لباس های اضافه ی مردم،که میبخشند به دیگران...
میگذارمش کنار اسباب بازی های قدیمی و خراب...
شاید دختر بچه ای مثل تو آمد...
که اسباب بازی کم داشت...
شاید حداقل یک مدت سرش را گرم کردم...
باور کن...
اسباب بازی خوبیست...
فردا!
دلم را میبرم گور و گم میکنم...
اما تا فردا...
این دلتنگی جان من را میگیرد...
تا فردا...
چکار کنم...؟
دیدگاه ها (۱۲)

دلتنگی هایم رادر باد می خوانمبادهای ناموافقترانه هایم را برم...

سرباز نجات یافته آبادانی در پارک شاپور آبادان به مدت ٢ ساعت ...

این بچه داره شیشه تلویزیون خاموش رو تمیز میکنه هر چند وقت یه...

رنگ‌هایی که با نام ایرانی شناخته میشوند (قرمز پارسی، آبی لاج...

☆ܥ݆ࡅ߭ܥ‌‌ ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܨ ☆¹از کجا بگم با عشق ازدواج کردم یه زندگ...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲یک و نیم سال بعددر آن اتاق خواب، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط